آسمون دلدادگی
 
قالب وبلاگ
نويسندگان
لینک دوستان

تبادل لینک هوشمند
برای تبادل لینک  ابتدا ما را با عنوان <آسمون دلداگی> آسمون دلدادگی و آدرس asemone.abi.LXB.ir لینک نمایید سپس مشخصات لینک خود را در زیر نوشته . در صورت وجود لینک ما در سایت شما لینکتان به طور خودکار در سایت ما قرار میگیرد.





یادته شبی که این جمله رو نوشتم:

نوشتی :

"سینه ام آکنده از درداست ولی تموم پیرهنهام و تیشرتام پیشکش"

دلم برای تو!

برای روزای با هم بودنمون تنگ شده...

برای شنیدن “مواظب خودت باش”  تنگ شده...

 برای دلی که نگرانمه تنگ شده.

راستش!

دلم خیلی تنگ شده...... دلداریم بده .

دستای  من روبگير، تا پيچك اندامت شم....

شايد سكوت هم خسته اس، از اين همه دل مشغولی .... 

تو زيباي من بمون و من سكوت هميشگي تو....

دستام رو محكم بگیر تا هميشه يادم بمونه هستی...

تنها برای من هستی بدون تعهد به زمان...

بدون محدودیت های انسانی...

"اهورایی"

دستای نوازشت رو از من دریغ نکن....

من هميشه ساکت میمونم،

تو خوب مي دوني اين دل چه خواب هايي براي تو مي بينه...

مدتيه  لبخندت رونديده ام، خونه ات آباد، بگو سيــــــب  

لبخندی که با سیب نقش ببنده، دلفریب تره

لبخندی پر از عطر سیب...

با من ساده باش، با من خودت باش، خودِ خودت...

گاهی جملاتت و کارهات كشوري رومي تونه ويرون كنه، مي دونستي؟

به سلامتــی تو که...

میدونی اعصـــاب ندارم..!

میدونی حوصـــله ندارم..!

میدونی بهونه میگیرم اونم  بی دلیل..!

اما بازم میگی :

"هنوزم مثل روز اول میخوامت...!!..".

میدونی چیه؟

دلم پاييز ميخواد..! 

ترجيحا مهرماه...

بارون هم بباره...

من و " تو " باشیم.....

دلم قدم زدن ميخواد..

از اينجا تا جايي بي انتها ...

تا اوج لمس رنگ برگها .... 

همين....

بعـد ِ هــر طــوفــان آسمـون  صـــاف و روشـن مـیاد

آیـــا تــوهم  بعــد از دل ِ تنــگ مــن مــی آئــی ؟

یاحق

[ پنج شنبه 18 مهر 1392برچسب:, ] [ 13:19 ] [ آسمون آبی ]

گله دارم...از کی؟ نمیدونم...ازچی؟ نمیدونم....

این روزا دردی به قلب من سنگینی میکنه...که نمیدونم دلیلش چیه ؟...

بی حس شدم...خسته ام...از تموم جهات...دلم اطمینان میخواد...

یه کم  آرامش...یک سفر...یک همسفر....

نه اینکه همسفر نداشته باشم....

اتفاقاهمسفرم بی نظیره...

ولی ایکاش کمی لحظه ها با من وهمسفرم مهربون تر بود.

شب که میشه... شروع میشه... ای کاش های من...!

خودت خوب میدونی.....

دلت که تنگه یه نفر باشه. . .

تموم تلاشت رو هم بکنی تا خوش بگذره و لحظه ای فراموشش کنی. . .

فایده نداره. . .!

تو دلت تنگه. . .

دلت برای همون یه نفر تنگه. . .

تا نیاد. . .

تا نباشه. . .

هیچ چیز درست نمیشه. . .

هیچ چیز. . .

عمیق ترین درد زندگی"دلبستن" به کسیه  که  بدونی "هست"

ولی......

کنارت نیست.......

میدونی چیه ؟

یکی از قشــــــنگ ترین حـــــس هام

وقتیــــه که

ازت جـــــدا میشم و میام خــــونه

دست هام بوی عطرت رو میده...

من عاشق هوس های عاشقونه ام...

من عاشق گناهِ دوست داشتنم

دستات روبه من بده

به جهنم که منوبه جهنم می برن به خاطر

عشق بازی با خیال "تـــــــــــــــو"

"تــــــــــــــــو " "خودِ" بهشتی....باورکن.

یاحق

[ دو شنبه 15 مهر 1392برچسب:, ] [ 21:54 ] [ آسمون آبی ]

من عاشق خیابونی هستم که .....

هیچوقت قسمت نشد باهم توش  قدم بزنیم .....

این روزها خیلی تو کوچه پس کوچه هایی از جنس دلنوشتهام  پرسه می زنم،

من دوست دارم هنوز وقتی به تو فکر می کنم، قلبم بلرزه ...

دوست دارم وقتی به تو فکر می کنم تمام غرایزم

به کار بیفته نه فقط افکار و خاطراتم ،اونم خاطراتی دور و گنگ

دوست دارم مثل قدیم، هر نگاه تو و هر کلام تو و

هر نفس تو، اعتماد رو به من هدیه بده

دوست دارم وقتی می گی: تو که فردا نیستی من تنهام،

از ته دل باور کنم. باوری که مثل اونوقتا لبخند رو لبام بیاره

خیال چیز خوبیه. اما بدیش اینه که سرعت و وسعتش خیلی زیاده.

 انقدر زیاد که گاهی تو دنیای واقعی، به گرد پاش نمی رسم

این که دسترسی به خیلی جاهای خیال توی دنیای واقعی،

امکان پذیر نیست خیلی بده ،،،،،،،،، لعنتی

این شبا خیلی با دونسته ها و یاد گرفته هام ور می رم.

هی مرورشون می کنم.

قورتشون می دم و بالا میارمشون

تهش به یه نتیجه رسیدم،

انگار، ناز کردن رو کسی به من یاد نداده

.........................

می خوام با رویاهام زندگی کنم 

و تو

که حمایتت رو بوسه می کنی رو پیشونیم

و من

که دلخوش هستم به این زیباترین راه تو

می خوام با رویاهام زندگی کنم

و با خاطره نوازش هات 

و لب هات

که با ظرافتی خاص  قطره قطرۀ بخار رو از لبام می چینن

و به دستایی فکر کنم که رج به رج امنیت رو میون سلول هام تقسیم می کنه  

و من

که تسلیم هوای سخاوتمند آغوشت می شم

و غرق می شم میون آرامش نگاهت

 و تو

که نگاهت عمیق تر می شه مدام  

می خوام با رویاهام زندگی کنم

هوات که میزنه به سرم دیوونه ام میکنه...

وقت هایی هست که دلم جز به بودنت رضایت نمیده!!!

از کجا تورو بیارم؟؟

یاحق

[ یک شنبه 14 مهر 1392برچسب:, ] [ 23:25 ] [ آسمون آبی ]

چقدر کسالت آوره روزي که:

بدون تو آغازشه ...بدون تو بگذره و بدون تو شب شه...

کاش تنها خيالت روزهام رومثه گذشته شيرين ميکرد.

زياده خواهيه که تووفکروخيالت روباهم بخوام؟

ميدونم که نميشه ...

نه باتوبودن اتفاق مي افته  نه همراهت بودن...

فقط بافکرت شيرين ميشه فنجون تلخترين روزهاي زندگي ام...

تو نيستي كه ببيني؛

چطوری عطر تنت دیوونه ام میکنه...

چطور  عكست تو برق شيشه ها پيداست..

چطور جاي تو در جان زندگيِ من  سبزه...!!

ﭼﻘـﺪ ﺍﺷﺘـﺒﺎﻩ ﻣﻴـﮑﻨﻦ ﺍﻭﻧﺎﻳﻲ ﮐﻪ

ﻣﻴـﮕﻦ :ﻣـَـﺮﺩ ﺑﺎﻳﺪ ﻗﺪ ﺑﻠـﻨﺪ ﺑﺎﺷﻪ ،

ﭼﺸـﻢُ ﺍﺑﺮﻭ ﻣﺸـﮑﻲ ﺑﺎﺷﻪ ،.....

ﻣﻦ ﮐﻪ ﻣﻴـﮕﻢ :

ﻣـَـﺮﺩ ﺑﺎﻳﺪ ﺑﺎ ﻭﺟــﻮﺩِ ﻫﻤـﻪ ﻱ ﻏــﺮﻭﺭﺵ ،

ﻣﻬـﺮﺑﻮﻥ ﺑﺎﺷﻪ

ﺑﺎ ﻭﺟــﻮﺩِ ﻫﻤـﻪ ﻱ ﻟﺠـﺒﺎﺯﻳﺎﺵ ، ﻭﻓـﺎﺩﺍﺭ ﺑﺎﺷﻪ

ﺑﺎ ﻭﺟــﻮﺩِ ﻫﻤـﻪ ﻱ ﺧﺴـﺘﮕﻴﺎﺵ ، ﺻﺒـﻮﺭ ﺑﺎﺷﻪ

ﺑﺎ ﻭﺟــﻮﺩِ ﻫﻤـﻪ ﻱ ﺳﺨـﺘﻴﺎﺵ ، ﻋﺎﺷـﻖ ﺑﺎﺷﻪ

ﻣـَـﺮﺩ ﺑﺎﻳﺪ ﻣـُـﺤﮑﻢ ﺑﺎﺷﻪ ...

ﺑﺎﻳﺪ " ﺗﮑــــﻴــﻪﮔﺎﻩ " ﺑﺎﺷﻪ . درست مثه "تو".

برای من تاریخ تولدت مهم نیس....تو هرماهی که میخواد باشه ؛

بی اونکه بخــوای

تموم حرکاتت خـــاص ميشه !

نگــــاهت...

عـــاشقی و دوست داشتنت...

سکـــوت و کلامــت...

احســـاس و مهــــربونی ات...

صبــــوری و تحملت...

حتی، غــــرور و لجبـــازی هات هم جـــذابيـــتی خـــاص داره!

بارون از جنس منه و من از جنس بارون

هر دو بی هدف میباریم

به امید رویش یک امید از جنس عطر تنت

چشم عسلی من زود برگرد بارون نزدیکه.

یاحق

[ پنج شنبه 11 مهر 1392برچسب:, ] [ 12:57 ] [ آسمون آبی ]

 

لحظه ها رو تو وسعت پاک چشمات، با دلی لبریز از حضور امنِ تو،

 بودنم رو به تماشا میشینم...

این وسط همیشه مشکلاتی بوده و هست و بودن کسایی که باعث شدن

ادامه همراهی کمی مشکل باشه اما هیچی نمی تونه طعم خوب با تو بودن

 رو از لبهای من جدا کنه و عشق که با من زاده شده و تا نفس می کشم همراه منه

زمان زیادی نمی گذره از وقتی که دلم رو به تو هدیه کردم

به تو که چشما ت به وسعت دریاست...

به صافی و زلالی و بی ملالی دِلِت

دلی پر از حرفای پنهونی و رازهای پنهونیه...

دلی با صفاتر از بوتۀ یاس ....

صاحب این چشمهای عسلی کمکم کن.... 

لحظه هایی که گذشت واقعا لحظه های خاطر انگیز و عاشقانه ای بود و

 اصلا دلم نمی خواست  این لحظات زیبا رو از دست بدم

صدای نگاه های جذاب و عسلیت قلبم رو زیر و رو میکرد

هر وقت دستاتو تو دستم میگیرم گرما و حرارت عشقت همۀ وجودم

رو ذوب میکنه و مثل همیشه سراپا مست میشم ،مست تو

دلم می خواد تو این دریای مواج زندگی

تا ساحل امن حضورت شنا کنم ...

امون بده تا همیشه تشنه بمونم و باز عطش عطر حضورت منو بیتاب کنه

امون بده نمی خوام حتی زندگی رو بدون عطر حضور تو،

می خوام هر قصه ای که می نویسم آغاز و پایانش تو باشی

و یادم نمی ره که فکر کردن به پایان تو، شیرینی حضورت رو تلخ میکنه

پس حس می کنم بهتره بذاریم پایان غافلگیرمون کنه، مثل آغاز

آغاز شناختن تو، شروعِ من بود...

 ببخش

اگر دلم می خوادکه . . 

بی حرف و بی صدا . . 

بشناسی ام.

یاحق

[ سه شنبه 9 مهر 1392برچسب:, ] [ 17:17 ] [ آسمون آبی ]

بعداز دیدارمون اولین بار نیست که تنهایی غمگینِت کرده...

مطمعنم که آخرین بار هم نیست...

منم مثه خودتم....

اما؛

خون هم اگه از چشمام بباره...

بیش از این عاشقت می شم

و بیش ازین تو آغوشت میمونم

سفت تر..

تنگ تر...

اونقدر که دیگه بینمون هیچی نباشه...

حتی هوا برای نفس...

و در یک چشم به هم زدن مال من می شی.

من برای اولین بار سهمم رو از عشق گرفتم...

باورکن می شه به سادگیِ کشیدن عطر یه

گل شب بوی وحشی تو ریه هام، عاشقت بشم

نگام که می کنی نفسم بند میاد،

 اما این بند اومدن نفسم هیچوقت برام نفس تنگی بوجود نمیاره

انگار تو خوب می دونی قبل از بستن یه در،

چجوری در دیگه ای رو برای نفس کشیدنم باز کنی خوبِ من

نگام که می کنی مرغکِ عاشقی،

با یه صدای بم و خش دار تو سینه م شروع

می کنه به زمزمه کردن یه شعر و من اینجاس که

 خوب می فهمم معنی همه چیز رو و معنی این جمله رو که:

می تونم که به خاصیت چشمای تو فکر کنم...

عطشِ نوشتنم این روزا،

حتی با نوشتن هم سیراب نمی شه خوبِ من...

عطشِ از تو گفتن...

و مطمئن باش خوبِ من،

مطمئن باش یه روز تو رو از لابه لای همۀ این نوشته ها بیرون

می کشم و فریادت می زنم.

تو زیباترین قصیده جهانی...

که حتی برای سُرائیدنت...

نیازی به شاعر بودن هم نیست...

تو زیباترین قصیدۀ جهانی.

یاحق

 

[ دو شنبه 8 مهر 1392برچسب:, ] [ 23:18 ] [ آسمون آبی ]

موندم که از چی بنویسم...

اونایی که دیروز بامن بودن و امروز رفتن...

یااز تو که همیشه حرفهای منو میخونی و

احساسم رو از صدام می فهمی...

از تو مینویسم...

ببین تو  جـمله من هیچوقت به "تـو" نمـیرســم

فعـل و فاعل و مفـعــول" تو"یی

مابـقی حرف اضـافــه ان ـ...

یکی یکی میرفتیم و کاتب،سرنوشتمون را با خطی زرین مینوشت،،

نوبت که به ما رسید قلم از قلمدان افتاد؛

کاتب با کمی صبروخطی زیبا نوشت:"اسیر سرنوشت"...

امان از این بوی پاییز و هوای ابری دل....

بماند.....

تولدت رو دوست دارم؛

اين ساده ترين و زلال ترين چيزيه كه مي تونم بگم

مي خوام بدوني هر روزِ سال،‌ براي من يادآور تولد توست...

تولدي كه اگه نبود شايد نه فصل هاي سال به

هم مي خوردن و نه خورشيد از غرب طلوع مي كرد

وهم هيچ اتفاق خاصي نمي افتاد، جز اين كه ،‌

من، بيشمار حساي خوب و خاطره هاي خوبي كه با تو داشتم رو

هرگز لمس نمي كردم و هرگز اين همه حس خوب توي دلم بوجود نمي اومد.

مي شه به سادگي فراموشي روز تولد رو به هر چيزي نسبت داد،

اما تنها چيزي كه برام مهمه اينه كه باور كني تو نه فقط توي روز تولدت،

كه توي تمام لحظه هاي زندگيم براي من عزيز و دوست داشتني بودي و هستي.

گاهی دلم تنگ می شه...

برای این که دستم رو بزارم رو پات درست روی زانوت...

انقدر داغ بشه زیر دستم و روی زانوت که نه من و

نه تو دلمون نخواد دستم رو بردارم...

گاهی دلم بوس می خواد...

از اون بوسه های حال خراب کن

شاید حال درست کن

شایدم کار خراب کن

از اونایی که بهانه های خوبی بهمون می ده

برای سپردن خودمون به سرنوشت

سپردن خودمون به عشق

به بودنی که رنگش خیلی قشنگتر از بودن های معمولیه....

 دلم تنگ می شه برای تو

خیلی سخته قبل از دیدنت التهاب لحظه رفتنت رو دارم

خیلی سخته که هستی و نیستی

خیلی سخته که دارمت و ندارمت

دوست دارم این پارادوکسی که برای خودم ساختم،

.سرشار از این که هستی و نیستی...

روی سنگ فرشهای همون خیابون خیالی که عابرای پیاده شون

 تنها من و تو بودیم ، قدم می زنم و دنبال نگاهی

می گردم که سالها دنبالش بودم

تو میدونی باغ سرسبز وجودم بی تو خشک می شه ؟ 

تو میدونی لحظه هام با تو بارونی می شن ؟ 

تو میدونی برای با تو بودن از مرز وجودمم گذشتم ؟ 

تو میدونی روز و شبم با تو پرشده از عطر گل یاس؟

من سالها توی یه ایستگاه قطار به انتظارت نشسته بودم 

وچشمام برای دیدنت لحظه هارو میدوید

شاید هیچ کس مثل من، تو رو تجربه نکرده باشه چشم عسلی

دوست دارم توی دستای مهربونت برای همیشه آروم بگیرم 

دستایی که می دونی دوسشون دارم

تو رو با همه روحت

تو رو با همه وجودت

تو رو با همه هستی زیبایی که داری

تو رو با همه دغدغه ها و دل نگرانی هات

تو رو که انقدر پاک و زلالی...

دوست دارم.

یاحق

[ یک شنبه 7 مهر 1392برچسب:, ] [ 12:18 ] [ آسمون آبی ]

روزا پُر و خالی می شن...

مثل فنجانای قهوه تو کافه ها…

اما...

هیچ اتفاق خاصی نمی افته

این که مثلا تو

ناگهان...

نزدیک من  اون ورِ میز نشسته باشی!

ولی همین که هستی،

همین که لابلای کلماتم نَفَس میکشی ،

راه میروی ،

در آغوشم میگیری ،

همین که پناه ِ واژه هام شدی ،

همین که سایه ات هست ،

همین که کلماتم

از بی " تو " یی یتیم نشدن ، 

کافیه برای یه عمر آرامش ؛

باش حتی همین قدر دور

حتی همین قدر دست نیافتنی...

دلم هوای آغوشت رو داره...

هوای شبی سرد تو آغوش مردونه ات...

هوای نوازشهای بی پایان و زمزمه های عاشقونه ات....

بگو که تموم تو مالِ منه!

نگران دلتنگی هامم نباش 

اینجا اگر سیل هم بیاد هیچ سکوتی شکسته نمی شه 

و هیچ بغضی،تو فریاد نمی ترکه 

اینجا به ظاهر آرومه....خیلی آروم

پس ؛

بیا و کنارم بنشین بی اونکه نگران دلتنگی هام باشی...

صدات آغوشیه از آرامش ...

که هر بار میاد  منوروغرق خودش می کنه.

 یاحق

[ شنبه 6 مهر 1392برچسب:, ] [ 21:38 ] [ آسمون آبی ]

ببین حوّا که بغض کُنه،

حتّی خدا هم اگه سیب بیاره،

چیزی بجز اغوش آدم آرومش نمیکنه

داشتم فکرمیکردم  که؛

من و "تو " خیلی کارا به خودمون بدهکاریم

مثه یه عکس دو نفره

یا چرخ زدن بی دلیل تو خیابون با پای پیاده

خوردن یه شام ساده تو یه رستوران خلوت

بستنی خوردن تو یه روز برفی

حتی یه گلو درد دو نفره به خاطر خوردن اون بستنی تو روز برفی

من و تو حتی آشناییمون رو به زندگی بدهکاریم

من و "تو" خیلی کارابه دنیا بدهکاریم

هر وقت کم میارم، می گم اصلا مهم نیست، 

اما تو می دونی که نبودنت چقدر مهمه

دیدی شیشه اتومبیل وقتی ضربه می خوره چجوری می شکنه؟

خرد می شه اما از هم نمی پاشه. این روزا من همون شیشه ام،

می شکنم، خرد می شم، تیکه تیکه می شم اما نمی پاشم. 

حضور تو باعث می شه از هم نپاشم، 

حضورت رو از من دریغ نکن.

یاحق

[ جمعه 5 مهر 1392برچسب:, ] [ 22:19 ] [ آسمون آبی ]

بعضی از سردردا نه با چایی خوب میشه!

نه باقهوه..

نه با قرص و نه حتی با خواب!

بعضی از سردردا فقط با دیدن اون دوتا چشم لامصب تو خوب میشه...

بازم پنج شنبه شد و یه تعطیله اجباری...

همیشه بهت گفتم از تعطیلاتِ بدون حضورِتومتنفرم؛

همیشه توتنهاییهام پناه میبرم به کتاب حافظ،

انگشتام که لای ورقای دیوان حافظ میره

دست و دلم میلرزه!

اما بازم به خواجه میسپارم تا امید رو از دلم نگیره...

دلم میخوادمثه  همیشه بگه:

"یوسف گمگشته بازآید به کنعان غم مخور"!...

به نظرت اگه ديوونگي نيست پس چيه؟

وقتي تو اين دنياي به اين بزرگي دلت فقط هواي يه نفرو ميكنهi...

باورکن ﺁﻏﻮﺷﺖ مثه  "ﺟﻨﮓ ﻭﯾﺘﻨﺎﻡ" می مونه

ﻫﺮکی ﺭﻓﺖ تو آغوشت ...

ﯾﺎ ﺑﺮﻧﮕﺸﺖ،

ﯾﺎ ﺍﮔﺮم ﺑﺮﮔﺸﺖ ﺩﯾﻮوﻧﻪ برگشت...

ببین تقدیره من و تو اینه که ازهم دورباشیم ولی....

همین که قاصدکی رو فوت کنی تا عطر نفس هات روبیاره...

برای دلم کافیست...!

امروزم

به یک دریـــای طوفانی ،

دل مـــا رفته مهمانی...!!

یاحق

[ پنج شنبه 4 مهر 1392برچسب:, ] [ 10:36 ] [ آسمون آبی ]

ﯾﮏ ﻭﻗﺖ ﻫﺎﯾﯽ ﻫﺴﺖ ...

ﮐﻪ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺭﯼ ﻋﺸﻘﺖ ﺧﻮﺍﺏ ﺑﺎﺷﻪ ﻭ

ﺧﯿﻠﯽ ﺣﺮﻑ ﻫﺎ ﺭﻭ ﺗﻮ ﺧﻮﺍﺏ ﺑﻬﺶ ﺑﮕﯽ

ﺑﮕﯽ : ﮐﻪ ﺑﺪﻭﻥ ﺍﻭﻥ ﻣﯽ ﻣﯿﺮﯼ ...

ﺑﮕﯽ : ﮐﻪ ﺍﺯ ﺑﻮﺩﻧﺶ ﺧﺪﺍ ﺭﻭ ﻣﻤﻨﻮﻧﯽ ...

ﺑﮕﯽ : ﮐﻪ ﺗﻤﺎﻡ ﺩﻧﯿﺎﯼ ﺗﻮ، ﺗﻮﯼ ﺍﻭﻥ ﺧﻼﺻﻪ ﺷﺪﻩ ...

ﯾﺎ ﺣﺘﯽ ﺁﺭﻭﻡ ﺑﺒﻮﺳﯿﺶ ﻭ ﺧﯿﺎﻟﺖ ﺭﺍﺣﺖ

ﺑﺎﺷﻪ ﮐﻪ ﺁﺭﻭﻡ ﺧﻮﺍﺑﯿﺪﻩ ...

ﻭﺗﺎ ﺻﺒﺢ ﺑﻬﺶ ﻧﮕﺎﻩ ﮐﻨﯽ ﻭ ﺍﺯ ﺩﻭﺳﺖ

ﺩﺍﺷﺘﻨﺶ ﻟﺬﺕ ﺑﺒﺮﯼ ...

ﺭﻭﯼ ﻣـﺮﺯ ﺑﺎﺭﯾﮑــﯽ ﻗﺪﻡ ﻣﯽ ﺯﻧﻢ ...

ﺟﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﺩﻟــﻢ

 ﺑﻮﺩﻧــــــــــﺖ ﺭو ﻣﯽ ﺧﻮﺍد..

بازیگوش میشم

زیر شیطنت دستها ت...

بذار به هردومون بگن"دیوونه"....

چرا که من...

باهمه ی زن بودنم

"مجنونت شدم".....

یاحق

[ سه شنبه 2 مهر 1392برچسب:, ] [ 14:16 ] [ آسمون آبی ]

مدتیه می خوام ....

 گوشه ای از حسی که در این اولین سفر دلمون داشتیم

اینجا به یادگار بنویسم

 ....امـا!...

نمی دونم از کجـــا شروع کنم، 

 هنوز تحت تاثیر  روزهای با هم بودنمون هستم

که برام شیرین ترین و رویایی ترین واقعیت زندگی ام بود ...

 مرزی  بین رویا و واقعیت و  شبیه خوابی ناز بود.

که  نمی خواستم  هرگزتموم بشه،و دلم هیچ بیداری نمی خواست

آرام بخش، و زیباترین، فصل زندگی من در دیدارمون  ورق خورد ،

الان وقتی که تصور می کنم و  همه ی لحظه ها از جلوی چشمام می گذرن ...

وقتی چهره ات توی نگاهم زنده می شه همون طور که اولین بار دیدم .

لبخندی به لبم میشینه و و  بغض می کنم....

ذهنم پره از تصویرهای قشنگی که به زیباترین خاطره هامون تبدیل  شد

 خوشترین لحظه ها و بهترین سفر زندگی  ما دوتا اینجوری شروع شد

 و هر چی خوشبختی که در دنیا  بود .به ما داده شد تا حفظش کنیم .

 برای روزهای مبادا  ...برای روزهای سخت و دلتنگی

دربی قراری هاو نگرانی روزهای سخت تنها بودن ...

برای روزهایی که فکرمون پریشون و آشفته می شه .

بیاد بیاریم  خاطراتمون روتا در دشواریها باعثِ دلگرمی و آرامش ما بشه

خاطره ی نگاه و دستای ما،  که هم رو پیدا کردن ودر هم قفل شدن .

انگار که هرگز از هم جدا نبودن...

و اینکه  فقط کافی بود کنارم بودی و من خوش بخت ترین و 

کاملترین و عاشقترین روی زمین میشدم... 

و نمی خواستم حتی یک لحظه اش رواز دست بدم

دلتنگ سنگفرشهایی هستم  که ردِ قدمهای ما بر تک تک اونا به جا مونده 

دلتنگ اولین نگاهت در نگاهم ....

دلتنگ اولین بوسه بر دستهای هم زدن از سر عشق و احترام !..

و اولین ! ... ...

همیشه از یادآوری لحظه ها ی باهم بودن هر

دو با هم مست خوشی می شیم...

صاحب جان و دلم  ...

در آمد و رفت این روزمره گی ها

بیشتر از قبل جای خالی ات رو احساس می کنم.

به تو نگفته بودم ...که اینروزا حساس تر شدم .

و شبها اینقدر فضای سینه ام تنگ میشه که دیگه هیچ جور خوابم نمیبره

"روزها وشب هاو لحظه هایی که اینجا نیستی خیلی سخت میگذره رفیق " 

هیچ کس نمی تونه جات رو بگیره.....

جای تو هیچ وقت با هیچ چی پر نمیشه

  خودت جای همه چی رو پر کردی

  با اینکه با هم هستیم ولی باز احساس دلتنگی می کنم

این چه حس عجیبیه

 فقط این حس رومن و تو می فهمیم

 این حس رو با هیچ چی عوض نمی کنم

درست که این دلنتنگی سخته ولی

این سختی با تو به چشم نمی یادسخته اما شیرینه

حالا که تو رودارم دیگه هیچ چی رو  جز تو نمی خوام...

تواین غروب جمعه بازم دلم هوای آغوشی روداره...

که بی منت به آتـش بکشه

تمام نبودن هات رو..... 

یاحق

 

[ جمعه 29 شهريور 1392برچسب:, ] [ 18:31 ] [ آسمون آبی ]

سلام خداجون...

منم "بچه ی آدم"خوبم خدای مهربون....

خوشحالم که تو حداقل معنی این خوب بودنم رو حس میکنی..

دیگه لازم نیس که برات رل بازی کنم....

نقشام همیشه پیش تو بهترین از آب در میاد.

چون کارگردان زندگیم خودتی ...

فقط یه نموره فارسی بنویس تا موقع خوندن دچار اشکال نشم..

باور کن همه جوره قبولت دارم ها!!ولی یه وقتا اصلا زبونت رو نمی فهمم.

همین زبون نفهمیمم باعث شده که این همه سوال تو این مغزم مثه ماشینی که

چراغ راهنماش گیر کرده دورِ میدونت هی بچرخه...

دِ آخه نمی فهمم این بند دل آدما کجاست؟؟

که گاهی با

یه اسم..

یه نگاه..

با حضور یه نفر ..

و یا با یه لبخند

“پاره میشه”

خوب آدرسشو درست بگو تا محکمش کنم...

دیگه از تو که نمیشه پنهون کرد....آره درست گرفتی مطلب رو،

بندِ دلِ این "بچه ی آدم" خیلی وقته پاره شده...

همیشه برایم سواله:اگه قراربودروزی نداشته باشمش،

پس چرا کاری کردی که دوستش داشته باشم!!

ببین آخه نوکرتم آدمای اطرافم زیاد شدن

همشون یه جواریی دوستم دارن 

قبول ...یه جورایی مخلصِ همه اشون هستم

ولی چه سود!

وقتی اونی که باید باشه نیست!!

.خداجون دیدی که دیشب چه به روزه این دلِ مست خرابم آوردم...

خودت شاهد بودی که دیشب یهو دلم کودتا کرد...

البته این کارِ هرشب و هر لحظه اشه....

نمی دونم قبلا گاردِآهنین خوب از پسش بر میاومدو سریع

جم وجورش میکرد...ولی این روزا دیگه گاردِ آهنینم از عهده ی کاراش خوب برنمیاد...

خب چیکارش کنم "او"رو میخواست...

سرم رو کردم زیر بالش آروم به دلم گفتم:

دوره دموکراسی گذشته میزنم لهت میکنما!!!

اخه دل آدمم اینقد پرررو؟؟؟

ولی بازم آروم نشد...

حقیقتش اینه که

حـواسم اصـلا ايـنجا نــيسـت ...!

مـي بـينم ،

مـي شـنوم ،

بـو مـي کِـشم

و هـمون حـرکـاتِ مـعمولي ديـگه ...

ولــي....

"دلـم" يـه جـاي ديـگه سـت ... ؛

اصــلا ايــنجا نــيسـت !

دیگه خداجون موندم تو کاره این دل....

دیگه دل رو سپردم به خودت ....خودت یه جورایی آرومش کن.

                                                                                               امضا:"بچه ی آدم"

 دارم از" تــــو" حـــــرف مــــیـــزنــــم...

"تو" که  روحــــت با نـــوشــــتــــه هــــام آروم میشه...

کاش کنارم بودی ولی ایـــــرادی نـــــداره...

هنوزم صبورم ویـــــاد "تــــو" بــــه نــــوشـــتــــه هــــام رنــــگ مـــیـــده.

خوشحالم که"دیـگری" هم بخـونه و آروم بگیـره"ذهن پــــریـــشونـــش" **رفـــیـــق**

یاحق

 

[ پنج شنبه 28 شهريور 1392برچسب:, ] [ 15:38 ] [ آسمون آبی ]

رفته بودم به یادت قهوه ای تلخ بخورم که دیدم کافه چی روی میزش نوشته بود:

"اینجا طعم دلتنگی تلخ تراز قهوه است"...

کم کم فصل دو نفره ها تو راهه...

یه وقتایی هست 

دیگه هیچی آرومت نمیکنه...

نه گریه میکنی...

نه داد و فریاد میکنی...

فقط یه نفس رو عمیق میکشی.

. یه لحظه هایی...

تو زندگی هست...

... که سرجمع چند دقیقه هم نیستا ...!

اما یه عمر یادِنبودنش  آدم رو داغون میکنه ...!

شـهــریــور هـــم در حـــال ِ رفــتــنه

قــلــب مـَـــن امــا هـنــوز تــیــر ِ نـبـودنت رو میکـشـه . . .

زودبرگرد

 یاحق

[ سه شنبه 26 شهريور 1392برچسب:, ] [ 17:40 ] [ آسمون آبی ]

مثه کوه پشت و پناه همیم ولی هر دومون دستامون خالیه

باید جایه من باشی تو زندگی بفهمی نداری چه بد حالیه 

باید جایه من باشی تا حس کنی چقدر سخته "عشقت" بلرزه صداش

ببینی چطور حاضری جونتو بدی تا یه رویا بسازی براش

(من از دل خوشی های این زندگی) (مگه چی بجز "حقمو" خاستم)

یه دنیا زمین خوردم از بچگی که یک جا رو پای خودم واستم...

هنوز نمی دونم اگه ببوسمت تو می روی جهنم یا من؟

ولی چه فرقی میکنه چون طبق دینمون هردوجهنمی هستیم

این روزای کشدار ، رنگ و بوی خاصی داره

بدجوری دارم سعی می کنم بفهممش اما یکی

 مثل همیشه اون بالا نشسته و داره بهم می گه صبر کن

همیشه حس می کردم اونهایی که موندگار شدن،

 یه روزهایی رفتن رو به موندگار شدن ترجیح دادن ویا

رفتن رو به  برگشتن و شاید همین رمز موندگار شدنشون باشه

این که چی گذشت به من، رازیه که تا ابد تو سینه م باقی می مونه

که هر کس و هر چیز حرمت خودش رو داره اما،

 این رو خوب می دونم محبت واقعی و عشقی که خالص توی سینه ی منه ،

دوست دارم موندگاریش قدر تمام عمرم دوام بیاره

و تو ای موندگارترین بخش وجودم، بودنت اندازه همه زمان های

عاشقی از ازل تا ابد، گرمم می کنه

 دوست دارم باز هم بجنگم، باز هم صبر کنم،

باز هم برای داشتنت حتی دور وحتی دیر تلاش کنم

یادت باشه بلاخره یک روز آغوشت رو از بالشت می دزدم

یادت باشه تو پناه منی، که عشق همیشه امن ترین مامن

بوده و هست برای من حتی در اوج تنهاییم

که من هنوز به معجزه عشق ایمان دارم

دستای مهربون و چشمهای نافذ و همیشه مهربونت رو می بوسم و خورشیده

 احساست رو تنگ در آغوش می گیرم، بهترین من

روی بودنت حساب می کنم و این از کمیاب ترین حسای خوب این دوره زمونه ست.

 یاحق

[ شنبه 23 شهريور 1392برچسب:, ] [ 15:8 ] [ آسمون آبی ]

بهت قول دادم که دیگه نگم خیلی دلتنگتم...

که خیلی دوستت دارم...

ولی ببین...

گوش کن:

فرقی نمیکنه من و تو متولد کدوم برج سالیم!

مهم اینه که...

اگه تو نباشی...

من همیشه برج زهرمارم!

هوای دو نفره؛ نه ابر می خواد ،

نه بارون ، نه یک بعدازظهر پائیزی

فقط کافیه حواسمون بهم باشه …

بعدم زندگي كردن كه به همين راحتي ها نيست جانِ من!

بايد باشه بهونه هايي كه نبودشون نابودت كنه..

مثل خنده هاي كسي

نگاه خاصي

صدايي

چشم هايي

تكه كلام هايي..

اصلا آدم بايد براي خودش نيمكت دونفره اي داشته باشه...

تا عصر به عصر به اون سر بزنه..

شب كه شد بايد شب بخيرهايي رو بشنوه..

بايد باشن كوچه ها و خيابان و پياده روهايي كه از قدم هات خسته شن.

فنجان هاي قهوه اي كه فالشون عشق باشه

ميزي تو كافي شاپ بايد شاهد خاطرات آدم باشه..

بايد باشن ريتم ها و موسيقي هايي كه دگرگونت كنن..

حتي بايد بوي عطري خاص تو زندگيت حس شه..

دست خطي كه دلت رو بلرزانه....

عكسي كه اشكت را در بیاره..

فقط اگه دوستم داری دعوام نکن.....

ببین امروزم با "بی تو"بودن گذشت...

خوش به حال "یادم" که همیشه باتوست....

بعدم دیگه اصلا احتیاجی به تسبیح ندارم....

فقط دستاتو که تو دستام بذاری ...

بابندبندِانگشات ،ذکرِدوست داشتنت رو سرمیدم..

یاحق

 

[ دو شنبه 18 شهريور 1392برچسب:, ] [ 22:36 ] [ آسمون آبی ]

 

به نظرم وصال همیشه تو لحظه تعریف می شه

گاهی یه نگاه مشترک

گاهی یه بوسۀ مشترک

گاهی یه حس مشترک با کسی که هیچ سنخیتی با آدم نداره

گاهی افکار مشترک

شاید همیشه نشه به نقطه مشترکی در رابطه با وصال و تعریفش برسیم

شاید اصلا مهم نباشه وصال از نظر بقیه چیه

اما همیشه مهمه وقتی شرایط و نیاز هر نوع و هر نگاه و

 هر منظری از وصال محیا بود، به خودمون جسارت چشیدنش رو بدیم

وصال می تونه خیلی شیرین باشه، اما

رفتنِ یه راه با همراهیِ یه همراهِ همدل، لذتش کم از شیرینیِ وصال نیست

ای کاش اینبار کم نیارم،

 ای کاش اینبار دائم سر حضور یه موجود دوست داشتنی و پاک و

 هزار و یک دلیل و مصلحت دیگه کم نیارم، ای کاش اینبار

 خدا باز زورش رو نشونم نده و مهارتش رو توی برگردوندن

تقدیر که من همیشه سر تعظیم فرود آوردم به مصلحتش

اما اینبار گله دارم، فریاد دارم، بغض دارم و

انگار مخزن صبر دلم سر ریز شده و

 منتظر جرقه ای برای انفجارم

همۀ ماها لزوم حضور یه دوست رو توی زندگیامون حس کردیم

دوستی که اگه حتی هیچ کاری هم از دستش بر نیاد،

همین که فقط و فقط صادقانه به حرف آدم گوش

بده و قضاوت نکنه، شاید بزرگترین باررو از روی دوش ما برداره

یه دوست، که هرچی تو دل آدم سنگینی میکنه بتونی پیشش بیرون بیاری

مهم نیست که کیه و کجاست وچند سالشه

 و چه شرایطی داره

مهم اینه که می تونی مدتی رو باهاش

 رو نیمکت کهنۀ یه پارک و یا گوشه یه کافی شاپ بشینی و حرف بزنی

 یک وقت هایی فکر میکنم مرد بودن چقدر می تونه غمگین باشه.

هیچ کس از دنیای مردانه نمی گه 

هیچ کس از حقوق مردا دفاع نمیکنه.

هیچ انجمنی با پسوند «مردان» خاص نمیشه.

مردا نمادی مثل رنگ صورتی ندارن.

این روزها همه یک بلند گو دست گرفتن

 و از حقوق و دردا و دنیای زنامیگن.

در حالی که حق و درد و دنیای هر زنی یکی از همین مردهاست.

یکی از همین مردهایی که دوستمون دارن.

 وقتی میخوان حرف خاصی بزنن هول می شن.

 حتی همون مرد هایی که دوستمون داشتند ولی رفتن....

یکی از همین مرد های همیشه خسته.

از همین هایی که از 18 سالگی دویدن روشروع میکنن.

و مدام باید عقب باشن. مدام باید حرص رسیدن به چیزی رو بخورن.

 سربازی، کار، در آمد، تحصیل... همه از مرد ها توقعی دارن

ما هم برای خودمون خوشیم!

 مثلا از مردی که صبح تا شب داره برای در آمد

 بیشتر برای فراهم کردن یک زندگی خوب برای ما که عشقشون باشیم

 به قولی سگ دو می زنه، توقع داریم که شبش بیاد

 برامون حرفای خوب بزنه

 و توقع داریم که عضو ارشد

 هیات مدیره ی شرکت واردات باشه.

توقع داریم همزمان دوستمون داشته باشه،

زندگی مون رو تامین کنه، صبور باشه و دلداریمون بِدِه، خوب کار کنه و

 همیشه بوی خوب بِدِه و..........

و با ما مهمونی هایی که دوست داریم بیاد و هر کسی رو که ما

دوست داریم دوست داشته باشه و دوست های دوران مجردیشون رو

 فراموش کنه...

 هیچ زن زیباتری را اصلانبینه و حتی یک نخ هم سیگار نکشه!

مرد ها دنیای غمگین صبورانه ای دارن.

بیایید قبول کنیم. مرد ها صبرشان از ما بیشتره.

 وقت هایی که داد میزنند وقت هایی هم که توی خیابان دست

به یقه می شن وقت هایی که چکشون پاس نمیشه وقت هایی

 که جواب اس ام اس شب به خیر را نمیدن وقت هایی که عرق کردن

 تموم این وقت ها خسته ان و احتمال غریب به یقین کمی غمگین.

و ما موجودات کوچک شگفت انگیز

 غرغروی بی طاقت رو دوست دارن.

دوستمون دارند و ما همیشه فکر میکنیم که نکنه من رو برای خودم نمیخواد ،

نکنه من روفقط برای هم آغوشی هاش  میخواد؟

در حالی که دوستمون دارن؛

 ساده و منطقی... مرد ها همه دنیایشون همین طوریه. ساده و منطقی...

درست بر عکس دنیای ما. 

مردها احتمالا دلشون زنی میخواد که کنارش آرامش داشته باشن.

کمی آرامش در ازای همه فشار ها و استرس هایی که برای خوشبخت

کردن ما تحمل میکنن

 کمی آرامش در ازای قصر رویایی که ما طلب میکنیم...

بر خلاف زندگی پر دغدغه ای که دارند،

تعریف مردها از خوشبختی خیلی ساده اس.

فقط همین. ایننارو گقتم که بدونی درکت میکنم بی هیچ چشم داشتی...

فرشته من ، افتاب روزگار ابریم ، بارون استجابت دعای نیمه شبم ،

 ديگه از تمام ديالوگ هاي عاشقونه خسته شدم

دلم لک زده

برای یه عاشقونه آروم

که سرم رو بذاری روی سینه ات

و بذاری گله کنم

از همه کابوسهایی که

چشم "تو" را دور دیدن.

یاحق

 

[ یک شنبه 17 شهريور 1392برچسب:, ] [ 15:32 ] [ آسمون آبی ]
 
هـمــــــــــــه جــــــــــــا هـسـتــــــــــــی !
 
تو نــوشــتــــــه هـام . . .
 
........................تو خـــیـــالــــــم . . .
 
......................................تو دنـــیـــام . . .
 
تــنــهـــا جــایــی کــه بــایــد بــاشــی و نــدارمــت
 
.................در کــنـــــــــــارمـــــــــــــــــــــــه.................
یاحق
[ شنبه 16 شهريور 1392برچسب:, ] [ 23:5 ] [ آسمون آبی ]

وقتی اومدی، توی دلم انقلابی به پا شد.

گربادت دیوونه کننده و هوشیار کننده بود،

گردبادت بوی جنون میداد از ابتدا

یه وقتایی تو زندگی به یه جاهایی میرسی

 که حرفاتو زدی، چیزایی رو که باید میشنیدی

شنیدی و چیزایی رو هم که باید میگفتی، گفتی

اون موقع دوست داری فقط بشینی و خروجی

 اون همه تلاشت رو ببینی

ببینی که دوست داشتنت رو باور کرده،

ببینی که شک نداره، ببینی که هیچی

و هیچ کس و هیچ موضوعی ولو در ظاهر خیلی

 منطقی، نمی تونه باعث یه عکس العمل بشه که انتظارش رو نداری

اونوقته که چیزی که بر می گرده و

 سر جاش می شینه، اعتماد به نفسه

گم شدۀ این روزای من و تووخیلیا

این که بدونی نتیجه گرفتی از اون همه تلاش، از اون همه عشق

یه وقتایی تو زندگی به یه جاهایی میرسی که میبینی شکل گرفتی

دوست دارم حس نکنم دوری ازم،

 دوست دارم به خودم بقبولونم که همین دوروبری،

همینجاها که اگه دستم رو دراز کنم می تونم لمست کنم

دوست دارم حس کنم زیر نم نم بارون جاده تهران چالوس،دونفری خیس شیم،

 دو نفری لذت ببریم، دو نفری، یکی شیم

یه یکی شدنِ دو نفره و لذت بخش

وقتى تو نيستى بلاتكليفم مثل گل آفتابگردان توروزاى ابرى

از وقتی رفتی  دســـتــام رو بـــــا

چـــنــــــد کــتـاب و نـــوشـــتــــــه ســــرگـرم

کـردم  امـا گـول نـمی خــورن

هــیــچ چیــز مـعــجـــزه ی دســـتــای تــو نـمـیشه!

به چـشـمـات بگـو نـگام نکـنـن

بـگـو وقـتـی خـیـره ات مـی شـم سرشـون

بـه کـار خـودشـون بـاشـه … !!!

نـه کـه فـکـر کـنـی بـازم خـجـالـت مـی کـشـم هـا نـه !

حـواسـم نـیـسـت عـاشـق تـر مـی شم .. .

عجیبه قرارامون....

قراربعدی ما:امشب

_مثه هرشب_

درسرزمین رویا

تو آسمون خیال

جایی که برای پرواز دست و پامون رو نبنده،

دوراز چشم فاصله ها

بی خبراز باید و نبایدها

اون دور دورا

جایی که منو تو کنار هم معنا میشیم....

ببین یاد گرفتم تورفاقت اینگونه باشم *پایدارتا پای دار*

یاحق

[ شنبه 16 شهريور 1392برچسب:, ] [ 16:29 ] [ آسمون آبی ]

دیشب به اندازه همه شبایِ زندگیم حس داشتم

پرشده بودم  از احساس

صحبت از حادثه نبود، صحبت از نور نبود

صحبتِ یه حضور بود

حضوری که کم کم و نم نم بوجود اومد و رشد کرد

دیشب حرف من و دلم بود و تویی که همیشه

روح پر پیچ و تابت رو

به یه سمت و سو هدایت می کنی و من هر لحظه

 باید منتظر شدیدترین تغییرات روحیت باشم

و اعتراف می کنم خیلی سخته بدونم چه

باید انجام بدم که به هیچ جای جهان بر نخوره تا

هیچ کس به نبودن و ندیدن و نخواستن و

 زیاد خواستن و نگفتن و زیاد گفتن محکوم نشه

که درد می کشم هر بار که می شنوم

عزیزی از عزیزی دور می شه چون تونستن

به خصوصی ترین حریم های هم راه پیدا کنن،

 که یه عمر داد می زنیم عشق می خوایم و

وقتی عشق بعد از این همه ناز و کرشمه میاد

 تو زندگیامون، چه ساده به قشنگ ترین بهانه های

 ممکن دورش می کنیم

این که خیلی وقتا می دونیم من و تو "ما" بشو نیستیم،

 حرف امروز و دیروز نیست

گله ای نیست و توقعی که خوب می دونیم سهممون

 از هم محبت و صداقت و عشق محدوده که هر آن

ممکنه دست خوشِ یکی از تندبادهای سرنوشت بشه

یادته از روز اول با خودم عهد کردم و

به تو هم گفتم و پاش هم ایستادم

که هر چه دلگیریه، پای من بنویس.

برای من خیلی باارزشه که

"تو"هستی که می تونم باهات از بزرگترین

خواسته هامهم به آسونی بگذرم

اما خوبِ من، به جونِ نبضِ سریعِ بازوهات،

این اندازه از صبر رو توی خودم سراغ نداشتم

یه روزی به هر کسی می گفتم که از این

منِ بی قرارِ انتظار زیادی نداشته باش، خودم از خودم كلافه ام

من باور "ما" نشدن را جَوید م و قورت دادم

همۀ اینا رو گفته بودم، اما این تنها زبونِ دردهایِ بی زبونِ منه

اگه گاهی لب های همیشه ساکتم به اعتراض باز می شه و

 می خوام خواسته نشده های

همه عمرم رو، و اگه بعضی وقتا حس می کنم

باید به"تو" از تو بگم و از" تو" بخونم و از "تو" بخوام و به "تو" فکر کنم،

 تنها دلیلش اینه که" تو" تکرار شدنی نیستی نازنین

تویی که اگه نبودی من انقدر مبتلا به مرضِ امید نمی شدم

حکایت امروزم رو هیچوقت دیگه ای از زبون من نمی شنوی،

 امروز می خوام بدونی به هر شکلی و به هر نحوی و به

 هر صورتی که باشی دوستت دارم

 بیشتر از هر چی دوست داشتنی توی دنیاست

که اگه تو نبودی برای دوست داشتنت و

 عاشقانه هام، اینقدر زمان رو مجانی صرف نمی كردم

اگه نبودی من برای خودم كلی بهونه داشتم برای تنهایی و رنج

اگه نبودی این روزا كه می گذره

 برای من مخوف تر از اون جنگل هایِ

 تاریکِ انبوه می شد و من شاید

به خیال واهی خودم از اون وحشتِ

بی مثال، لذتی هراس انگیز می بردم

اگه نبودی آسمون شبای تارِ من انقدر

امیدوارانه به فرداها دل نمی بست

اگه نبودی این ضمیرِ همیشه غریبه با منِ

 " ما " انقدر دنبالم نمی دوید

اگه نبودی این خنده های مستانه و اون نشستن های

 كنار هم و اون حسِ عمیق و گرمِ دستام كجا بودن؟

تو اگه نبودی من و اون دردِ كهنه این قدر به

 جون هم نمی افتادیم و من مجبور نبودم

هر روز میزبان این تن پر سودا

 و پر عذاب بشم تا جونی برام بمونه برای دیدن و داشتنت

تو که خوب می دونی چه دردی داره تن و روحم

تو اگه نبودی این ذوق و شوق من برای نوشتن لای انگشتام متولد نمی شد

تو اگه نبودی من همۀ بود و نبود

رو لای صندوقچه ی قدیمی فراموشی

به پرشتاب ترین قسمت یه رودخونۀ وحشی می سپردم

تو تکرار شدنی نیستی نازنین

ببین چقد قانع شدم...

من باشم...

تو باشی...

دوفنجون قهوه...

و دیوان خواجه...

همین...

یاحق

 

[ چهار شنبه 13 شهريور 1392برچسب:, ] [ 13:5 ] [ آسمون آبی ]
صفحه قبل 1 1 2 3 4 5 ... 19 صفحه بعد
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

میگن سه موقع دعا برآورده میشه یکی وقت اذون یکی زیر بارون یکیم وقتی دلی میشکنه..... من وقت اذون زیر بارون با دلی شکسته دعا کردم خدایا هیچ دلی نشکنه . . .
امکانات وب

نام :
وب :
پیام :
2+2=:
(Refresh)

خبرنامه وب سایت:





آمار وب سایت:
 

بازدید امروز : 153
بازدید دیروز : 40
بازدید هفته : 530
بازدید ماه : 1473
بازدید کل : 16989
تعداد مطالب : 380
تعداد نظرات : 714
تعداد آنلاین : 1

Alternative content



MusiC Dariush