آسمون دلدادگی
 
قالب وبلاگ
نويسندگان
لینک دوستان

تبادل لینک هوشمند
برای تبادل لینک  ابتدا ما را با عنوان <آسمون دلداگی> آسمون دلدادگی و آدرس asemone.abi.LXB.ir لینک نمایید سپس مشخصات لینک خود را در زیر نوشته . در صورت وجود لینک ما در سایت شما لینکتان به طور خودکار در سایت ما قرار میگیرد.





 

آموختم که خداوند همه چیز را در یک روز خلق نکرده است


پس چه چیز باعث شده من بیندیشم که

 

میتوانم همه چیز را در یک روز بدست آورم!!!

[ چهار شنبه 28 تير 1391برچسب:, ] [ 10:2 ] [ آسمون آبی ]
 
 
میدونم زوده و هنوز ماه رمضون نشده ایشالله طاعات عبادات همه قبول باشه...
 
 
منم از دعاتون بی نصیب نذارین....
 
 
دوست نداشتم در مورد ماه رمضان بنويسم ... چون خیلی دیگه کليشه اي شده ....
 

ولی خوب دیدم اگر ننويسم مي ره تا 1 سال ديگه .. به هر حال بماند.. چيزايي که مي خوام بگم همچين
 

هم جديد نيست و فقط حکم تجديد خاطرات رو براي خيلي ها داره......
 
 
2 3 سال قبل سر يک چهارراهي که مسافرکش هاي شخصي مي ايستن و مسافر مي زدند
 

براي دانشگاه آزاد .. يک مرد مسني بود که باهاش سلام و عليک داشتيم و هر وقت تو اين ماشين
 

مي شستيم برامون آهنگ هاي نشاط آور ايراني مي ذاشت ...
 

يادمه پارسال روز اول ماه رمضون که تو ماشينش نشستم برگشت بهم گفت :
 
 
اين ماه رمضون هم بالاخره شروع شد ....
 

ما که دیشب  سر سفره آخرين پيکمون ( همون گيلاس ) رو زديم و ديگه تا 1 ماه نمي خوريم !!
 
 
آقا اين مردم ما خيلي جالبن ... من آخرسر نفهميدم در نظر طرف خوردن الکل بده يا خوبه ؟
 

گناه داره يا ثواب !؟ البته اين فقط به الکل و اينطور چيزا ختم نمي شه ...
 

کلا من نفهميدم که فلسفه ي اين کار چيه که طرف يک کاري رو در 11
 
 
ماه سال انجام مي ده و اعتقاد داره که بد
 

نيست و بعد در 1 ماه به بد بودنش اعتقاد پيدا مي کنه و اون کارو انجام نمي ده ....
 

شب قدر هم توبه مي کنه و بعد احساس مي کنه سبک و پاک شده ...
 

بعدش هم روز قدس هم مياد و مي ره و طرف دوباره شروع مي کنه ... !
 
 
این مطلب منو یاده یه اس خیلی جالب و طنز انداخت.البته بماند که بعضی از اس ام اس ها
 
 
واقعا طنزهای تلخی هستند.""میگن تو مراسم حج آدما داشتن با تنفر خیلی زیادی به شیطان سنگ میزدند،
 
 
به شیطان میگن نگاه کن آدما باچه تنفری بهت سنگ میزنن...
 
 
میگه بی خیالشون برسن به محل زندگیشون بهم زنگ میزنن""
 
 
کلا مي گم ... معني نداره ... اگه کاري که انجام مي دي به بد بودنش
 
 
اعتقاد داري نبايد در 11 ماه ديگه هم انجام بدي ...
 

اگه هم اعتقاد نداري به بد بودنش .. پس چرا تو ماه رمضون انجام نمي دي ؟ 
 
 
- تصميم گرفتم تو ماه رمضون کم کنم؛
 

( توجه کنين ... تو ماه رمضون کم کنم ! نه اينکه تصميم گرفتم از اين به بعد ديگه قطعش کنم )
 


- فلاني باز فلان کردي ؟ - اهه ! بي شعور تو ماه رمضون ؟!
 

( اينقدرم مظلومانه مي گن اين حرفو که آدم فکر مي کنه طرف تو عمرش اين کاره نبوده ! )

- و ...
 
 
اينا به کنار ... افطاري هايي که تو اقوام رايجه و فقط جنبه ي تامين کمبود ويتامين داره ...
 

خوب تو اگه اعتقاد داري که افطاري دادن ثواب داره برو تو پايين شهر افطاري بده ...

 
همون پول افطاري رو برو بين 2 تا خانواده ي مستمند تقسيم کن که زندگيشون کمي
 

اصلاح بشه و به خاطر فقر به فساد نيفتند .
 
 
يا اينو داشته باش : به علت ماه مبارک رمضان گوشت ارزان شد !
 


من نمي دونم ماه رمضون مردم مي خوان روزه بگيرن يا چند برابر مصرف کنن ؟ آخه اينم شد کار ؟
 
 
حالا دوباره همه ي ايناها هم به کنار يک طرف ديگه ي سکه ( البته اين سکه مثل طاس مکعب هستش )
 


فلاني حالش بهم خورده و سرش گيج مي ره و هزار ادا و اصول ديگه ...
 


- پدر جان شما مشکلي دارين ؟
 


- آره مریضم !
 


- مي خواین آب قندي چيزي بيارم ؟
 


- نه عزیزم من روزم !!
 


- خوب دکتر بهتون نگفته نبايد روزه بگيرين ؟
 


-؟ اهه !ا ی باابا!!!!!جان من عمري مسلمون زندگي کردم ..
 
 
خدا منو مي بخشه اين دم آخري فراموشش کنم !
 
 
از اين دستم زياده .. زني که بارداره و شديدا در معرض هزار بيماري خواهد بود و روزست !
 
 
يک سوال هم برام پيش اومده که هر کي جواب درست بهم بده دستش رو شايد بوسيدم ..
 

جمله ي قصاري هست که مي گه ... رمضان ، ماه ميهماني خدا ...
 

من نمي دونم چرا خدا تو همين يک ماه مهموني مي ده ... شما نمي دونين ؟
 

به نظرمن خدا همیشه مهمونمون میکنه ولی این ماییم که کارت دعوتشو بی پاسخ میذاریم.....


چقدر خوبه سهل انگاریهای خودمون رو به پای خدا نذاریم..........


بیاید تو این ماه رمضان به خیلی حرفا که میگیم اعتقاد داریم عمل کنیم...... التماس دعا

 

**این مطلب رو پارسال تو پیج فیس بوکم گذاشتم ولی خیلی دوستش دارم تکرارش کردم


برای خودم تا جلوی چشمم یاشم.**یاحق

[ چهار شنبه 27 تير 1391برچسب:, ] [ 23:52 ] [ آسمون آبی ]

 

کاش اشتیاقی پنهانی را ببینم،عشقی که در دلهاموج میزنه،

 

ویا احساس پاکی که میشه بانگاهی پرازصفا،


ودوستی ویکرنگی به دیگران هدیه داد....


کاش وقتی به چشمهای دیگران خیره میشم زبان نگاهشون روخوب بدونم؛


یااگرازشنیدن حرف های تکراری خسته ام،کاش به آوازسکوت گوش بسپارم،


کاش سکوت رافریاد بزنم،بغضی مثل گره به گلوم نشسته،

 

یه نفس پاک اما سنگین که نمیشه فروبدم....


نه میتونم خودم باشم نه مثه دیگران،کاش میشد تنها باشم واز قفس دلتنگی


پرواز کنم و به آغوش آزادای فروبرم........


حرف های همه روزه چقدرسطحی اند.چه عذاب آوره که همرنگ


جماعت باشم.خسته ام از تکراراماگریزی نیست...

حرکتی تازه و احساسی نومیخوام؛انگیزه ای که متحولم کنه.

 

چیزی که نمیشه بازگوکرد.


نباید دست از طلب بردارم.............


باید کسی بیایدشاید!کسی که اوهم از تظاهروتکرارخسته باشه.


وقتی دلهامون یکی باشه دیگه زبان به کار نمیادوحرفامون گفتنی نیست.


******کاش یکی بدونه و بیاد******






 

[ یک شنبه 25 تير 1391برچسب:, ] [ 11:32 ] [ آسمون آبی ]

دلمان که میگیرد تاوان لحظه هاییست که دل میبندیم.....

چشمام کمی پایین تررو نگاه میکردولی مدام سرم رو تکون میدادم یعنی که دارم به حرفات گوش میدم،

یه وقتا سرم رو خم میکردم یعنی که بلندترحرف بزن صداتو نمیشنوم؛

ولی اون باهمون لحن مهربون وهمون بزرگی ووقارحرف میزد،کمی گذشت....

احساس کردم که دلم براش تنگ شده،انگار فقط دوست داشتم نگاهش کنم؛

هنوزم سرم پایین بودولی نگاهم کمی بالاتراومد...انگار تا حالا باکسی حرف نزدم...

نمیدونم چرا اینقدر گیج شده بودم؛نمیدونستم چطوری بایدچشماشوببینم؟

به جایی رسید که سکوت کرده بودومن داشتم ازدلشوره میمردم....اون حرفی نمیزد و من دستهامو

بهم فشارمیدادم.حالا دیگه حتی صدای نفسهاشم نمییومدومن قلبم هزار بار درثانیه میزد!

آخرطاقتم سراومد چشمامو به چشماش دوختم.........عجب چشمای نافذی!

هنوزم دنبال چشماش میگردم؛

لبخندی زدم ولی به زور...گفت:"دارم میرم اما دستام هنوز شوق نوشتن از تورو  داره،پلکام خسته اس 

اما دلم میخواد بازم ازتو بنویسم...دعا کن امشب بتونم بخوابم،شایدخوابتو ببینم؛

به خواب و خیالی از تو قانع ام،شادم به کلمات مهرآمیزی که هرازگاهی ازحوالیِ بارونیِ دلت به 

سمت بی چراغ چشمام وزیدن میگیره.........

[ پنج شنبه 21 تير 1391برچسب:, ] [ 23:42 ] [ آسمون آبی ]
 
مسافرترین آدم دنیا هم

 
دست خطی می خواهد که بنویسندبرایش

 
” زود برگرد “

"طاقت دوری ات را ندارم . . . "

[ چهار شنبه 21 تير 1391برچسب:, ] [ 10:19 ] [ آسمون آبی ]
 
 
 
من "خاطر"ت را میخواستم!
 

نه "خاطره ات" را ... 

[ چهار شنبه 21 تير 1391برچسب:, ] [ 10:2 ] [ آسمون آبی ]

 

 

کسی که منتظرتوست به رنگ هیچ کس دلتنگ دیدار توست،

بودم و بودنم را باورنکردی،رفته ای و جای خالیت همیشه روبه روی تنهایهامه..... 

بایداز اول دلبسته نمیشدم...

بایدمیدونستم که اونی که رفته دیگه برنمیگرده... 

بایدفراموش کنم وراهی شم تاروزهابگذرند...

حالاهمه ی اتاق شده یه دفترچه ی سفیدکه اسم تورو روی اون می نویسم و

عکس کوچیک یه دریاچه ی بزرگ که درست بعد از آخرین باری  

 که بوسیدمت تو دراون دریاچه ماهی شدی......

[ شنبه 10 تير 1391برچسب:, ] [ 12:56 ] [ آسمون آبی ]
 
انسان که باشی ، عاقبت یک جایـی ،یک وقتـی

 به قول شازده کوچولو دلت اهلـی یک نفـر می شود ...

 
و دلت  برای نوازش هایش تنـگ می شود ؛

حتی برای نوازش نـکردنش 

تــو می مانی و دلتنگـی ها ،

تــو می مانـی و قلبـی  که لحظه های دیــدارتنـد تـر می تپد 

سراسیمه می شوی ،

بی دست و پـا می شوی ،

دلتنگ می شوی ، دلواپس می شوی ،

 دلبسته می شوی ؛

و می فهمی ،

نمی شود "انسان" بود

و عاشق نبود ...  

آدم ها اين حقيقت را فراموش كرده اند 

اما تو نبايد فراموشش كنی

تو تا زنده ای نسبت به آنی كه اهلی اش كرده ای مسئولی.  

[ جمعه 9 تير 1391برچسب:, ] [ 3:12 ] [ آسمون آبی ]
 
 
زندگی رو باخودم برده بودم کناردریاچه ی وفا؛تادست ورویش را بشویم،

تاکمی خوشحالش کنم و احوالش رو از اینکه هست بهتر کنم،

تا رسیدم به دریاچه ی وفا؛زندگیم لج کرد،بچه بازی در میاورد...
 
 
مجبورم میکرد تا دنبالش برم...

حوصله سررفت وریخت روی دستای زندگیم؛پرشداز کوله بار غم؛

میسوخت و ناله میکرد...آخه حوصله بدجورداغ بود....

رفتم سراغش تاشاید باپمادی بتونم کمی از دردو سوزشش رو کم کنم،

زندگی من از درد به خودش میپیچید...کلی به خودش پیچ وتاب داد...

دلم از اینهمه دردی که زندگیم داشت سوخت وکمی نرم و مهربان شدم با او..

کنارش بودم ؛دست زندگیم تو دستم بود...

یهوزندگیم میون اینهمه دردخنده ای کرد؛سربه زیروباوقار،

به من گفت تو عاشقی برو؛من باتوکاری ندارم!

باتعجب ازش پرسیدم چرا؟

ولی جالب بودچون حرفهای زندگی برام خیلی آشنابود....

زندگی به من گفت:من اهل دلم،درچشمه ی صفا حل شده ام،

همینجورکه بامن حرف میزدخیره شده بود به عشق...

باخودم فکر کردم زندگی با این عظمت داره باعشق میگذره ...
 
 من چرا زیربار عشق خم شدم؟

زندگی حرفم رو شنید؛اماجوابی نداد؛جاخورده بوداز سوالم....

به من گفت:من خودم پرم ازعاشقی،اما موندم تو غم این دلدادگی....

گفت:دیگه خسته شدم ازاینهمه ناله ی بیجا!

میخوام برم...توام اگه دوست داری دنبالم بیا....

بهش گفتم مقصدمون کجاست؟

یه نقطه ی پرنوررونشونم دادوگفت:میریم تااون نقطه ی روشن...

ازاین به بعدباهم دوست هستیم....دستهای منوگرفت وباهم رفتیم...

توراه ازتجربه هاش به من میگفت...

گفت درراه سفربامن بایدباهمه چی آشتی باشی؛منوتوقهرروردمیکنیم.....

گفت:یه مدادبردار میخوام بهت سرمشق بدم،بنویس
 
 
** معرفت؛بودنت روساده کن**

گفت اون کسی برده که پارو خواسته های نامعقولش گذاشته؛

تومسیرراه زندگی همین جور بامن حرف میزدو
 
درسهارو یک به یک به من می آموخت...

تپشهای قلبم  بازندگی همنوا شده بود....لذت میبردم از این همراهی...

منوزندگی به نیمه ی راه رسیدم که زندگی گفت:
 
خسته شدم بیا کمی استراحت کنیم....

کنار برکه ی زیبایی نشستیم...خنکی آب زندگی
 
رو وسوسه کرد که تنی به آب بزنه...

لب برکه نشست و به من گفت:من از عمق دریاچه ی وفانمی ترسم...

فقط تو بیین که طاقتت چقدره؟کاری نکن که بشکنی وکم بیاری؛

شیرجه ای زدتو آب شروع کرد به شنا کردن...

سطح آب پرشد از دایره...

دایره های تودررتویی که شبیه خاطره شدند...

وقتی به خودم اومدم دیدم چه راه طولانی رو پشت سرگذاشتم..

جالبه من اومدم کاری کنم که حال واحوال زندگیم رو به راه شه...

دیدم زندگی کاری کرد که روحیه ی من کلی تغییر کرد.....

 

[ پنج شنبه 8 تير 1391برچسب:, ] [ 18:8 ] [ آسمون آبی ]
 
 
 
 
به یادتوچشماموآروم میبندم وفقط به تو فکرمیکنم،
 

چه شبها که منو توتا صب باهم حرف زدیم؛
 

خاطراتت شده مثه یه مشت سوزن تو چشمام؛بدفرم داره چشمامومیسوزونه...
 
 

دوست ندارم گریه کنم ولی اشکام داره میاد،
 
 

قطره های سوزان اشک گونه های سردمو رو داغ کرده....
 
 

امشب دلم بدجورگرفته و داره حکایته تلخی از عشق رو دوره میکنه.....
 
 

از وقتی اومدم یه لحظه تصویرت از چشمام دورنمیشه.....
 
 

دوست ندارم چشماموباز کنم تایه باردیگه تورودرآینه ی خیالم ببینم....

 
 
آره همه چیز تو خیال قشنگتره...
 
 
 

امشب تو دریای خیالت دارم غرق میشم
 
 

خیلی  وقته تلاش کردم تاخاطراتم رو،خاطرات باتوبودن ها،
 
 

عاشقونه سرودن ها،دوست داشتن ها،
 
 

ازخجالت سربه زیر انداختنهاولب گزیدن ها؛
 
 

خنده هات،حتی گاه و بیگاه گریه کردن هامون رو،

 
 
به موج فراموشی بسپارم....ولی نشد که نشد

 
 
دیدم دل به موج خیالت سپردن خیلی قشنگتره،
 
 

دریای دلم امشب پاک طوفانی شده....
 
 

یادته هروقت دلم طوفانی میشد میگفتی:حرف بزن تا حرفاتو نزنی نمیخوابم...
 
 
 

کجایی امشب میخوام باهات حرف بزنم؟کاش بودی فرشته ی من
 
 

الان دوست داشتم که این حس غریبی رو که
 
 
 
روحم رو سرگردون کرده باتو تقسیم کنم....
 
 

اما باورکن حتی وقتی نیستی هم به هرطرف نگاه میکنم فقط تورو میبینم....
 
 
 
 
ازهرجامی گذرم فقط تورومیبینم،خواب وبیداری
 
 

 "البته خودت بهترمیدونی خواب که ندارم"
 
 

حتی رویاهام تصویرتورو برام به ارمغان میارن....
 
 

ومن چاره  ای ندارم جزصب-------------------------وری.......
 
 

گاهی گریه ام میگیره برای"خودم"و "تنهایی خودم"
 
 

فک کن به این که من همیشه تنها بودم وهیچ کس نفهمید حتی تو...
 
 

"تنهابودم"
 
 
 
باتو بودم و تنها بودم...

 
 
برام عاشقونه خوندی بازهم"تنها بودم".....
 
 

به تو دل بستم و"تنها بودم".....
 
 

بی رحمانه به عشق تو دست رد زدم به سینه ات و بازهم "تنها بودم".....
 
 

تو هیچ وقت نفهمیدی که با من چه کردی؟
 
 

اولین بار که گلِ دستام تو آشیونه ی دستات شکفت
 
 

قلبم لرزید و اشتیاقی به من نوید داد....
 
 

همیشه وقتی دستمو میبوسیدی یه داغی خاصی تو دلم حس میکردم،
 
 

اما تو هیچ وقت درک نکردی که تا چه حد میپرستیدمت!!!!
 
 

ایکاش فقط  یک بار دیگه میشد که تو کنارم باشی...
 
 

ایکاش اون وقتا که تصویرخودت روتوآینه ی شفاف چشمام جستجومیکردی
 
 

 میفهمیدی که چقدرخالصانه دوستت دارم!
 
 

چه خیال قشنگی...چه دریاییه دریای خیالت...
 
 

صاف  وآبی...
 
 

یادته همیشه بهت میگفتم عاشقه اینم که باتو کنار دریادست تو دستت؛
 
 

باهم قدم بزنیم...
 
 

چه  رویای شیرینی...

 
 
افسوس توهیچ وقت ندونستی که نغمه ی باتوبودن چقدربرای من شیرینه....
 
 

الانم یادت وتنها یادگاریت " صدای مهربونت " تنهامونسِ دیرینِ تنهایی منِ؛
 
 

ومن دل خوشم با تنهایادگاریهایت تا زنده ام...
 
 

ندیدن؛نشنیدن ونگفتن،شایدهم دیدن؛شنیدن ونگفتن،
 
 

****چه دشوارزندگی میکنیم....****
 
 

  

[ سه شنبه 6 تير 1391برچسب:, ] [ 1:48 ] [ آسمون آبی ]

 

 

همیشه به یادت خواهم ماندچون میخواهم باغ آرزوهایت رابهاری کنم،


میخواهم دردیده ات و در حضورت همانند ستاره ها بدرخشم،


میخواهم دلتنگی هایم را باتو تقسیم کنم  و  

 

در نهایتِ بی کسی تو را همه کس خود کنم،


درصحرای وجودت شقایق هارابچینم!


میخواهم نشانی ام را به آیینه ها دهم تاتو مرا زودتر پیداکنی....


می خواهم از جاده های دلم خطی سبز تا انتهای وجودت

 

ترسیم کنم و آخراینکه میخواهم یک لحظه ببینمت که


برروی نیمکت تنهایی من تکیه زدی و کلاه آرامش

 

برسرمیگذاری ومرا به سوی خود میخوانی....


من در عین ناباوری به سوی تو قدم بر

 

میدارم و درکنار تو برروی نیمکت می نشینم.....


این نیمکت مکان عشق ماست.....

 

وتا همیشه برای من مقدس می ماند...........

[ دو شنبه 5 تير 1391برچسب:, ] [ 12:15 ] [ آسمون آبی ]

 

روزی شیوانا پیر معرفت یكی از شاگردانش را دید كه

 

زانوی غم بغل گرفته و گوشه ای غمگین نشسته است.

 

شیوانا نزد او رفت و جویای حالش شد.

 

شاگرد لب به سخن گشود و از بیوفایی یار صحبت كرد و

 

اینكه دختر مورد علاقه اش به او جواب منفی داده و پیشنهاد ازدواج دیگری

 

را پذیرفته است. شاگرد گفت كه سالهای متمادی عشق دختر

 

را در قلب خودحفظ كرده بود و بارفتن دختر به خانه مرد دیگر

 

او احساس می كند باید برای همیشه باعشقش خداحافظی كند.


شیوانا با تبسم گفت:" اما عشق تو به دخترك چه ربطی بهدخترك دارد!؟"

 


شاگرد با حیرت گفت:" ولی اگر او نبود این عشق و شور و

 

هیجان هم در وجود من نبود!؟"

 


شیوانا با لبخند گفت:" چه كسی چنین گفته است. تو اهل دل

 

و عشق ورزیدن هستی و به همین دلیل آتش عشق و

 

شوریدگی دل تو را هدف قرار دادهاست. این ربطی به دخترك ندارد.

 

هركس دیگر هم جای دختر بود تو این آتش عشق را به سمت او می فرستادی.

 

بگذار دخترك برود! این عشق را به سوی دختر دیگری بفرست.

 

مهم این استكه شعله این عشق را در دلت خاموش نكنی .

 

معشوق فرقی نمی كند چه كسی باشد! دخترك اگررفت با

 

رفتنش پیغام داد كه لیاقت این آتش ارزشمند را ندارد.

 

چه بهتر! بگذار او برودتا صاحب واقعی این شور و

 

هیجان فرصت جلوه گری و ظهور پیدا كند! به همین سادگی!" 

[ یک شنبه 4 تير 1391برچسب:, ] [ 18:48 ] [ آسمون آبی ]

 

 پی توهمه جارفتم..


به همه جاسرک کشیدم...


چه روزهاوشبهایی که کوچه ها وخیابانها را،


باغ و گلستان را زیرپاگذاشتم ؛نیافتمت


مگرامروز که خورشید به پشت من تابیده بود؛

 

دیدمت که روی زمین نقش بستی....

[ یک شنبه 4 تير 1391برچسب:, ] [ 11:14 ] [ آسمون آبی ]

 

 دفترم رامیگشایم وبر اولین صفحه ی آن می نویسم

 

"طلوع عشق"وتومینویسی "چه زیباست"


روزهامیگذرندو دفترم به پایان میرسدو برآخرین برگ آن مینویسم

 

"غروب عشق"ولی دیگرتو نیستی که بنویسی


"چه غم انگیز است".........

[ یک شنبه 4 تير 1391برچسب:, ] [ 1:53 ] [ آسمون آبی ]

 

راستش را بگو در زندگی قبلیت

یک لیوان شیر نسکافه ی داغ نبودی؟

تلخ  شیرین گرم و خواستنی

و به شدت آرام بخش....
 

[ شنبه 3 تير 1391برچسب:, ] [ 19:14 ] [ آسمون آبی ]

 

 کاش می دانستی از دلتنگی پرم......

 

آنقدرکه اگرمیشد به برهوت پناه میبردم تادرآفتاب داغ

 

 وخاک سربی آن ذوب شوم...

 

یا به دریا،تاخودرا غرق کنم درپاکی رنگ و نجابت امواجش

 

که می آیندومیروند...

 

به آهستگی و نرم نرم وکسی صدای پایشان رانمیشنود...

 

اما"من"هستم وآوازقدم هایت که درگوشهایم پیچیده است..............

[ شنبه 3 تير 1391برچسب:, ] [ 14:42 ] [ آسمون آبی ]

 

 

نمیدانم که بودیاچه بود؟افسانه بودیااسطوره؟

 

امااین من بودم که اوراباورکردم…

 

دلم راازدعاهای شبانه،جام چشمانم راازجرعه های یک ترانه پرکردم 

 


زیرباران هستم…تنها…رهای رها…

 

ابرهامعلوم نبود امروزچه برسرشان آمده بود که یهوپوکیدند

 

واشکهایشان راروی سرمان خالی کردند...

هیچ کس نمی دانست امروز دلخوری ابرها ازچیه؟


زیرباران ایستادم …

 

نمیدانم چرااینقدردوست دارم سرم رابه طرف آسمان بلندکنم…

 

دوست داشتم دستهایم رابازکنم،صورتم رابه سمت بالا بلندکنم

 

وتمام وجودم راازاین حس خیس ونمناک پرکنم

 

اماانگار ازقدیم گفته بودند این کارها،آن هم درخیابان زشت است…

 

بهتربگویم عاطفی بودن درانظارمردم زشت است…

 

نمیدانم اگراین عاطفه اشکال داردچراوقتی ابرها اینگونه بی پرده می گریند

 

هیچ کس به آنها خرده نمی گیرد امااگرمن بخواهم دستهایم رابازکنم

 

وزیرباران چرخ بزنم یابخواهم اشکهایم رابااشکهای

 

ابرها پیونددهم بایداینهمه نگاه راتحمل کنم.

هنوزازحس باران پرنشده ام…

 

گاهی که کوچه را خالی ازعبورنگاه هامی بینم

 

دزدانه سرم رابه سمت آسمان بلند میکنم ومی گذارم

 

اشکهای آسمان روی صورتم بریزدتاآرام شوم.

آخراشکها همیشه آرام بخشندوهیچ چیز مثل آرامش اشک نیست…

 

**شاید راز زیبایی باران وآرامشش همین است…اشک است. **

[ پنج شنبه 1 تير 1391برچسب:, ] [ 10:17 ] [ آسمون آبی ]

توکلبه ی درختی خودم نشستم و دارم به تو فکرمیکنم می دونم دیرکرده ام...

می دونم خیابونها تموم شده اندوپاهای من هنوزنرسیده اند...

ای دونم بنفشه های پارسال دیگر برنمی گردند وعقربه ها  

حتی یک ثانیه هم منتظرنمی مانند...... 

هرچه دستم رادراز میکنم نمی توانم ستاره ای بچینم... 

هرچه جستجومیکنم نمیتوانم تورالمس کنم...

می توان ازگل سرخی که درترانه هایم شکفته است پرسید... 

می توان ازهمه رهگذرانی که درپیاده روهای دلتنگی

زیرباران مانده اندپرسید یانه... 

ازاولین پرنده ای که فردابیدار میشود پرسید: 

 

وفهمید.............

 

**که چقدر دلتنگ توام وامروز بیشتراز هرروزدیگر........**

[ پنج شنبه 1 تير 1391برچسب:, ] [ 9:50 ] [ آسمون آبی ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

میگن سه موقع دعا برآورده میشه یکی وقت اذون یکی زیر بارون یکیم وقتی دلی میشکنه..... من وقت اذون زیر بارون با دلی شکسته دعا کردم خدایا هیچ دلی نشکنه . . .
امکانات وب

نام :
وب :
پیام :
2+2=:
(Refresh)

خبرنامه وب سایت:





آمار وب سایت:
 

بازدید امروز : 71
بازدید دیروز : 23
بازدید هفته : 159
بازدید ماه : 215
بازدید کل : 13214
تعداد مطالب : 380
تعداد نظرات : 714
تعداد آنلاین : 1

Alternative content



MusiC Dariush