آسمون دلدادگی
 
قالب وبلاگ
نويسندگان
لینک دوستان

تبادل لینک هوشمند
برای تبادل لینک  ابتدا ما را با عنوان <آسمون دلداگی> آسمون دلدادگی و آدرس asemone.abi.LXB.ir لینک نمایید سپس مشخصات لینک خود را در زیر نوشته . در صورت وجود لینک ما در سایت شما لینکتان به طور خودکار در سایت ما قرار میگیرد.





 
 شخصیت منو با برخوردم اشتباه نگیر،
 
  شخصیت من چیزیه که من هستم،
 

   اما برخورد من بستگی داره به اینکه :
  " تو " کی باشی ... "برگرفته از وبلاگ گیله مرد"

 

[ چهار شنبه 30 فروردين 1391برچسب:, ] [ 19:45 ] [ آسمون آبی ]

 


مرا به ذهنت نه…. به دلت بسپار….

من ازگم شدن درجاهای شلوغ

...میترسم ...
  
[ چهار شنبه 30 فروردين 1391برچسب:, ] [ 10:20 ] [ آسمون آبی ]

 

می دانید اولین جمله ای که ما دراول دبستان یاد می گیریم چیه؟

.

.
.
.
بابا آب داد بابا نان داد 
می دانید اولین جمله ای که انگلیسها در اول دبستان یاد می گیرند چیه؟
.
.
.
من می توانم بخوانم و بنویسم
.
.
.
می دانید اولین جمله ای که ژاپنیها در اول دبستان یاد می گیرند چیه؟
.
.
.
من می توانم بدوم

و این است که ما همیشه چشممون دنبال دست پدر است کار از ریشه خراب است...
                                                                                     "گرفته شده ازوبلاگ جملات زیباوداستانک"
[ سه شنبه 29 فروردين 1391برچسب:, ] [ 20:50 ] [ آسمون آبی ]
 
 
امشب حالم اصلا خوش نیست...دلم می شکنه می ریزه،از سکوت طولانیت...این روزها دلم گرفته،دلم از دست عشق و عاشقی کردنهای الکی گرفته،دلم از دست دلم گرفته،دلم از دست توهم گرفته...یادته این بار گفتی دیگه مشکلی باتو ندارم که بخوام برم...اینو خودت گفتی....یادته؟دیگه توانی برای  تر نمودن چشم هایم نمونده،می ترسم....!می ترسم سیلابی بیاید و هر چه هست ببرد،یک چیزی وجودم را میخراشد وبعد جا خوش میکند در گلویم،شاید شبیه ترس .. نه آه می کشم و نه فریاد میزنم،تنها چشمانم را میبندم تا  ته تهش  تا ان تاریکی های محض که  وجودم را می لرزاند..وبعد بی صدا دور میشوم ..خودم را می سپارم به دل اشوبه ی قلبم و تو رانیز ..  غرق میشویم،بگذار کسی نفهمد،نداند آخرین جرعه از بازمانده ی احساسم قطره اشکی بود که باید بدرقه راهم میکردم...ولی توکه میدونی محاله گریه کنم....امشب دوباره دلم گرفت،دلم به اندازه ی تمام کارهایی که  کردمو نکردم گرفته،دیگر دلم با یک آه کشیدن هم سبک نمیشه،دیگر با نوشتن هم، آرام نمیشم، باز هم چشمام به دست های پر از مهر تو،گره خورده،که باز تو بیایی و مرا از این زندان تاریک و تنهایی نجات بدی،بیش از پیش به تو احتیاج دارم
نمیدونم که چرا اینجوری از تو،به بی تو بودن رسیدم
بی تویی که هیچ ام
من با تو من میشوم
من بی تو هیچ میشوم، هنوز هم فقط برای تو مینویسم ،میبینی؟چرا ما به هم اینقدر دروغ میگیم؟مگه تا به حال بهت صدبار نگفتم وقتی از چیزی ناراحتی درموردش توضیح بده....حرف بزن ...بگوولی قضاوت نکن....به نظرمن ما دروغ میگیم، چون ایمانمون ضعیفه 
چون به خودمون اعتقاد نداریم 
دروغ میگیم چون زندگیمون رو قشنگ نمیبینیم 
دروغ میگیم چون آدمارو دوست نداریم...مگه نگفتی به وقت احتیاج دارم تا خیلی از مسایل برام روشن شه؟مگه من بهت وقت ندادم؟اگه واقعا دوستم داشتی میدونستی که چقدر از پیچوندن متنفرم....اگه به حرف خودت دوستم میداشتی راضی به عذاب دادنم نبودی..الان دارم به خیلی چیزا فکر میکنم،به همه مردم،به اینکه چرا انقدر همه بد شدن؟چرا انقدر راحت دل میشکنن؟چرا هیچکس نمیخواد خوب باشه و همه میخوان ادای خوب بودنو در بیارن و کمتر کسی پیدا میشه که بخواد واقعا خوب باشه و ظاهر سازی نکنه.چرا کسی خدارو نمیبینه؟چرا ما بنده ها انقدر خود خواهیم وهمه چیزو واسه خودمون میخوایم واصلا توو کارامون خدارو نمیبینیم؟حرف من اینه: که چرا ادما الکی به هم ابراز علاقه ومحبت میکنیند؟؟؟چرا فقط از سر اینکه یه چیز به هم گفته باشن به هم حرفای عاشقانه میزنن؟؟؟چرا راحت با احساسات همدیگه بازی میکنن؟؟؟چرا وقتی میدونن تا اخرش با هم نیستن به دروغ به هم میگن؟چرا هیچکس توو این دورو زمونه معنی دوست داشتن رو نمیفهمه؟چرا امروز چرا ها به من حمله کردن؟چرا ما ادمها فرق دوست داشتن و عاشق بودنو با نیازو احتیاج رو نمیدونیم؟؟؟؟چرا همه اش اینارو باهم قاطی میکنیم؟چرا نمیخوایم بفهمیم که نباید معنی عشق و خراب کرد چرا فکر نمیکنیم که کلمه ی عشق حرمت داره؟چرا نمیخوایم بفهمیم که اگه واقعا عاشق باشیم خیلی از کارا رو نمیکنیم وخیلی از حرفارو نمیزنیم؟چراخیلی از رفتارهارودرست انجام نمیدیم؟نمیدونم منظورمو چه جوری باید بگم؟؟؟بزاریدیه مثال بزنم تا بیشتر متوجه شید: ببینید دوستان ما خیلی وقتا از روی نیازو احتیاج همدیگرو دوس داریم مثل کسی که در سال دو رکعت نمازم نمیخونه ولی وقتی براش مشکلی پیش میاد چون به خدا نیاز داره،نماز میخونه،قران میخونه،خدارو صدا میزنه و ازش کمک هم میخواد و خلاصه خیلی از کارای دیگه میکنه ولی به محض اینکه مشکلش حل شد دوباره همه چیز یادش میره و میشه همون ادمی که نه نماز میخونه و نه خدارو میبینه.....!این روزا رابطه ها هم اینجوری شده،چون نمیخوان تنها باشن چون نیاز ادمهاس واقعا که چه بازیه کثیفه؟در نهایت بدون اینکه یک لحظه با خودشون فکر کنن که چی میشه کاری رو انجام میدن که به نظرشون درست میاد....واقعا چطور بعضی از ادمها میتونن هر کاری رو خیلی راحت انجام بدن؟ بیاین فقط یکم واقعا همدیگرو دوست داشته باشیم و توو دوست داشتنمون خدارو فراموش نکنیم....اینا رو همه رو به تو گفتم تویی که میدونی چقدر برام مهمی.... ایکاش می فهمیدی
..........
 
 
 

[ دو شنبه 28 فروردين 1391برچسب:, ] [ 21:46 ] [ آسمون آبی ]

 

 
مــن، از تمام آسمـــان يک بــــاران را ميخواهم ...
و از تمــــام زميــــن، يک خيابان را ...
و از تمــــام تـــــو، يک دست
که قفــــل شده در دست مـــــن
[ دو شنبه 28 فروردين 1391برچسب:, ] [ 11:47 ] [ آسمون آبی ]

از درد و دلت فقط درد سهم من شد و دلت سهم دیگری ......

[ یک شنبه 20 فروردين 1391برچسب:, ] [ 8:59 ] [ آسمون آبی ]

 

ما بدهکاریم به یکدیگر و به تمام " دوستت دارم" های ناگفته ای که پشت دیوار غرورمان ماند و آنها را بلعیدیم تا نشان دهیم که منطقی هستیم .....

[ یک شنبه 20 فروردين 1391برچسب:, ] [ 8:11 ] [ آسمون آبی ]

جوانک گوشه ی خیابان نشسته بود و فریاد کمک سر می داد.

 

اصلاً به ظاهرش نمی خورد

 

که گدا باشد. یک جوان رشید ، زیبا و تمام عیار بود ،

 

ولی هر رهگذری که از کنارش رد می

 

شد ، پایش را می گرفت و با چنان لحن ملتمسانه ای می گفت:

 

 

« تو را به خدا، التماس می

 

کنم کمکم کنید. » که دل سنگ هم آب می شد.

 


پیرزن از کنارش رد شد ، جوانک التماس کرد ،

 

اما او خودش را کنار کشید و گفت: خجالت بکش مردک حیا کن ،

 

واقعاً که آدم نمی دونه چی بگه ؟!

 


پیرمردی از دور ، نگاه عاقل اندر سفیهانه ای به

 

او انداخته بود و مرتب سرش را به نشانه ی تأسف تکان می داد.

 


زنان و مردان جوان تر ، بی اینکه کوچکترین محلی

 

به او بگذارند ، از کنارش رد می شدند و

 

او همچنان از ته دل التماس می کرد.

 


دختر بچه ای به خودش جرأت داد ، جلو رفت و

 

چند ثانیه به او نگاه کرد ، سپس به آرامی گفت: چی می خوای؟

 


جوانک نگاهی به دختر بچه انداخت و بغضش ترکید.

 

دقایقی دخترک را در آغوش گرفت و به شدت گریست.

 

وقتی گریه کمی آرامش کرد ، گفت: نمی خوام.

 


-
چی...؟ چیو نمی خوای؟

 


-
نمی خوام غرق بشم.

 


-
تو چی؟

 


-
تو دنیا.

 


-
مگه داری غرق می شی؟

 


-
آره... آره... دارم غرق می شم.

 


-
خوب ، مگه چی می شه؟

 


-
هیچی ، می شم مثل اینا.

 


-
مگه آدمی که داره غرق می شه خودش می تونه به کسی کمک کنه ؟


-
نه.

 


-
پس چرا داری از اینا کمک می خوای؟

 


-
پس از کی بخوام؟

 


دخترک سرش را بالا گرفت و به آسمان نگاه کرد ،

 

جوان هم همین کار را کرد. وقتی سرش را پایین آورد ، دخترک آنجا نبود.

 

درپناه حق

[ پنج شنبه 17 فروردين 1391برچسب:, ] [ 18:50 ] [ آسمون آبی ]

 

 

دانه كوچک بود و كسی او را نمی‌دید. سال‌های سال گذشته بود و او هنوزهمان دانه كوچک بود.


دانه
دلش می‌خواست به چشم بیاید، اما نمی‌دانست چگونه. گاهی سوار باد می‌شد و از جلوی چشمها می‌گذشت.

گاهی خودش را روی زمینه روشن برگها می‌انداخت و گاهی فریاد می‌زد و می‌گفت:

"من هستم، من اینجا هستم، تماشایم كنید ."

اما هیچكس جز پرنده‌ها‌یی كه قصدخوردنش را داشتند یا حشره‌هایی كه به چشم آذوقه زمستان به او نگاه می‌كردند،

به اوتوجهی نمی‌كرد.


دانه خسته بود از این زندگی؛ از این‌ همه گم‌ بودن و كوچكی خسته بود.

یک روز رو به خدا كرد وگفت:


"
نه، این رسمش نیست. من به چشم هیچ‌كس نمی‌آیم.

كاشكی كمی بزرگتر، كمی بزرگتر مرا می‌آفریدی." خداگفت:


"
اما عزیز كوچكم! توبزرگی، بزرگتر از آنچه فكر می‌كنی. حیف كه هیچ وقت به خودت فرصت بزرگ‌شدن ندادی.

رشد ماجرایی است كه تو از خودت دریغ كرده‌ای. راستی یادت باشد تا وقتی كه می‌خواهی به چشم بیایی،

دیده نمی‌شوی. خودت را از چشم‌ها پنهان كن تا دیده شوی."


دانه كوچک معنی حرف‌های خدا را خوب نفهمید، اما رفت زیر خاك و خودش را پنهان كرد.


سال‌ها بعد دانه كوچک، سپیداری بلندو با شكوه بود كه هیچكس نمی‌توانست ندیده‌اش بگیرد.

سپیداری كه به چشم همه می‌آمد…..تازه فهمید حرف خدا را:

"که اگر بخواهی به مقصد برسی باید ریشه داشته باشی و همت کنی"

آسمون دلتون آبی

[ چهار شنبه 16 فروردين 1391برچسب:, ] [ 15:5 ] [ آسمون آبی ]

 

 

 

 


نجار پیری خود را برای بازنشسته شدن آماده می کرد. یک روز او با صاحبکار خود موضوع را درمیان گذاشت. پس از روزهای طولانی و کار کردن و زحمت کشیدن ، حالا او به استراحت نیاز داشت و برای پیدا کردن زمان این استراحت میخواست تا او را از کار بازنشسته کنند. صاحب کار او بسیار ناراحت شد و سعی کرد او را منصرف کند ، اما نجار بر حرفش و تصمیمی که گرفته بود پافشاری کرد. سرانجام صاحب کار درحالی که با تأسف با این درخواست موافقت میکرد ، از او خواست تا به عنوان آخرین کار ، ساخت خانه ای را به عهده بگیرد.نجار در حالت رودربایستی ، پذیرفت درحالیکه دلش چندان به این کار راضی نبود. پذیرفتن ساخت این خانه برخلاف میل باطنی او صورت گرفته بود. برای همین به سرعت مواد اولیه نامرغوبی تهیه کرد و به سرعت و بی دقتی ، به ساختن خانه مشغول شد و به زودی و به خاطر رسیدن به استراحت ، کار را تمام کرد. او صاحب کار را از اتمام کار باخبر کرد. صاحب کار برای دریافت کلید این آخرین کار به آنجا آمد. زمان تحویل کلید ، صاحب کار آن را به نجار بازگرداند و گفت: این خانه هدیه ایست از طرف من به تو به خاطر سالهای همکاری!
نجار ، یکه خورد و بسیار شرمنده شد. در واقع اگر او می دانست که خودش قرار است در این خانه ساکن شود ، لوازم و مصالح بهتر و تمام مهارتی که در کار داشت را برای ساخت آن بکار می برد.
یعنی کار را به صورت دیگری پیش میبرد.

 این داستان ماست.
ما زندگیمان را میسازیم. هر روز میگذرد.
گاهی ما کمترین توجهی به آنچه که میسازیم نداریم ، پس در اثر یک شوک و اتفاق غیرمترقبه میفهمیم که مجبوریم در همین ساخته ها زندگی کنیم.
اگر چنین تصوری داشته باشید ، تمام سعی خود را برای ایمن کردن شرایط زندگی خود میکنیم. فرصت ها از دست می روند و گاهی بازسازی آنچه ساخته ایم، ممکن نیست.
آری ، درست است .
شما نجار زندگی خود هستید و روزها، چکشی هستند که بر یک میخ از زندگی شما کوبیده میشود.
یک تخته در آن جای میگیرد و یک دیوار برپا میشود.

مراقب سلامت خانه ای که برای زندگی خود می سازید باشید "باران عشق"
****عیدتون مبارک****

[ چهار شنبه 2 فروردين 1391برچسب:, ] [ 3:1 ] [ آسمون آبی ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

میگن سه موقع دعا برآورده میشه یکی وقت اذون یکی زیر بارون یکیم وقتی دلی میشکنه..... من وقت اذون زیر بارون با دلی شکسته دعا کردم خدایا هیچ دلی نشکنه . . .
امکانات وب

نام :
وب :
پیام :
2+2=:
(Refresh)

خبرنامه وب سایت:





آمار وب سایت:
 

بازدید امروز : 161
بازدید دیروز : 23
بازدید هفته : 249
بازدید ماه : 305
بازدید کل : 13304
تعداد مطالب : 380
تعداد نظرات : 714
تعداد آنلاین : 1

Alternative content



MusiC Dariush