آسمون دلدادگی
 
قالب وبلاگ
نويسندگان
لینک دوستان

تبادل لینک هوشمند
برای تبادل لینک  ابتدا ما را با عنوان <آسمون دلداگی> آسمون دلدادگی و آدرس asemone.abi.LXB.ir لینک نمایید سپس مشخصات لینک خود را در زیر نوشته . در صورت وجود لینک ما در سایت شما لینکتان به طور خودکار در سایت ما قرار میگیرد.





 
امشب از دستم عصبانی هستی میدونم ...

از اینکه عصبانیت کردم خیلی حالم گرفته اس باور کن...

ولی به من حق بده ....تا حالا چند بارگفتم:

که وقتی از چیزی ناراحتی بامن حرف بزن...

ولی این اختلاف بهم ثابت کرد که تو هم دوستم داری...

نوشتم اینجا که بدونی اینقدر برام مهم و عزیزی

که دیگه این اشتباه روتکرارنمیکنم....

کاش بودی تا به پات می افتادم که ببخشی منو...

باشه ، 

حالا که تو نمی آی

کاش میشد من می اومدم

می اومدم و تو رو به  آغوش می کشیدم 

 سخت ، گرم ، صمیمی

لبام رومی چسبوندم به گوش ات

آروم می گفتم : سلام بی وفا

از من جدا نشو

دوستت دارم

و بوسه ای می کاشتم زیر گوشت

تموم اتاقم عطر تو رو گرفته

افسوس که راه اومدنم رو

از شش جهت بستی...
 
به امید اینکه زود از اینحال دربیاییم هردومون...

ای شیرجه رفته توی قندون . ای هشت بهشت خوشگل من.


دروازه ی دولتِ دل من. درقلب منی قسم به سعدی. باقیش برای وقت بعدی.


یاحق


 
 

  

[ یک شنبه 29 بهمن 1391برچسب:, ] [ 1:26 ] [ آسمون آبی ]

 

تو باش باران باشد وجاده ای بی انتها

به دنیا خواهم گفت:  " خداحافظ" ..... 

یاحق

[ پنج شنبه 26 بهمن 1391برچسب:, ] [ 16:30 ] [ آسمون آبی ]

 


 

برای تومینویسم:

از ابهام لحظه ها،

از تردید،

از حجم مرگ آور نبودنت،

از کسایی‌ که رد می‌‌شن و بوی عطرِتو رو می‌‌دن،

برای تو مینویسم:

از حدیث تلخ بغض‌ها تا ابد

از قناعت به یک خاطره ، یک یاد

از صبوری من

و جای خالی‌ تو ………

یاحق

 

[ پنج شنبه 26 بهمن 1391برچسب:, ] [ 15:55 ] [ آسمون آبی ]
 
دلم برات تنگشده، تنگتر از دلِ ماهیِ کوچیکی که تنها

تو تنگِ سفره ی
 
هفت سین مادربزرگی تنها نشسته!!
 
دلم برات تنگ شده، تنگ تر از قناریِ اسیر قفسِ دوستم!!!
 
دلم برات تنگ شده، تنگتر از لباس کهنه ی دخترکی فقیر که از
 
 نداری و فقر لباس چندین و چند ساله و پاره پوره اش رو مجبور به پوشیدنه!!!
 
دلم برایت تنگ شده، تنگ تر از دلتنگی های  همه ی چشم انتظار هایِ دنیا!!!
 
 

پس برگرد!!!
                                                        یاحق

  

 

[ شنبه 21 بهمن 1391برچسب:, ] [ 23:48 ] [ آسمون آبی ]

 

[ شنبه 21 بهمن 1391برچسب:, ] [ 23:25 ] [ آسمون آبی ]

 

[ جمعه 20 بهمن 1391برچسب:, ] [ 3:59 ] [ آسمون آبی ]

 

[ جمعه 20 بهمن 1391برچسب:, ] [ 3:38 ] [ آسمون آبی ]

 

[ جمعه 20 بهمن 1391برچسب:, ] [ 3:25 ] [ آسمون آبی ]
 
دیشب بازم مهمون  داشتم...

در واقع شبی روپشتِ سر گذاشتم که شکرِخدا گذشت...

چون بینهایت خسته بودم و دوست داشتم برم تو غارِ تنهاییِ خودم....

شبی بود که خیلی بهت فکر کردم. به داشتنت.

به بودنت. به نفس کشیدنت این نزدیکی.

به نگرانی هات. به همه ی اون اثری که توی زندگیم داشتی و داری...

به همه ی اون نوری که می تابونی...

به همه وقتهایی که ابرها جلو خورشید روت رو می گیرن.

در واقع داستان خیلی ساده اس. احساس خوشبختی که تو وارد رگهام می کنی

فوق العاده اس. جنسش. رنگش. طعمش. و من همه اش می پرسم:
 
که بقیه داستان چی می شه؟...

و ذهن من عاجز از هر جوابی...

دیشب ؛ قبل ازاین که بخوابم، یک بار دیگه به تو فکر کردم.

به همه ی خوبی هات. به همه ی لحظاتی که با هم داشتیم

و به همه احساس خوشبختی ای که باتودارم.

با یاد تو چشمهام رو، رو هم گذاشتم و قبلش به خدا گفتم:

"خدا جون. بیا و 2 سال از زندگی من رو بگیر

و 10 دقیقه از خوشبختی سالهای آخر زندگیم رو نشونم بده"

جالبه چون میدونی که اصلا خواب ندارم ولی چشمام رو هم سنگینی می کرد...

تورویا بودم یکی صداش اومد که:

"فرزندم، چه راحت نعمت عمری که من بهت بخشیدم رو بذل و بخشش می کنی؟!

نشونت می دم. سالهای آخر زندگی رو نشونت می دم، بی اونکه چیزی از زندگیت کم کنم..."

و من خواب بودم. توان چرخیدن رو نداشتم

تا ببینم که با چه چهره ای روبرو می شم، آینه گنگ بود

و تاریک بود و نمی شد از توش عکسی که اون ور دیوار به قاب بود

رو دید. اما می دونستم که خوشحالم. حتی نمی تونستم

که خودم رو ببنیم که چند سالمه. یا جایی که توش خوابیده بودم.

من روح محبوس در یک صحنه ی ثابت بودم.

بی نهایت هم خوشحال بودم. درکی نداشتم.

حافظه ای نداشتم. توانی نداشتم.

همه چیز سفید بود. همه چیز هر رنگی می تونست داشته باشه.

اما خوشحالی بود که از رگهام می زد بیرون. و سرخ بود.

به طرز عجیبی سرخ بود. و آرامش. آرامشی شبیه اینی که این روزها بهم دادی.

آرامشی نه از جهت بی فکری بلکه از جهت دل گرمی و دل محکمی.

همه چیز سفید بود. فقط آرامشی که از ذهنم تراوش می کرد آبی بود.

پنجره باید باز می بود. چون نسیمی پشتم رو غلغلک می داد.

تشخیص فصل خیلی ساده بود. بهار بود؛

چرا که من هرگز در هیچ فصلی احساس بهتری ندارم.

زمان رو نمی شد تشخیص داد. شهر خفه بود. سکوت بود.

سفید بود. مکان رو هم نمی شد تشخیص داد.

من شاید ده دقیقه در زمانی که نمی دونستم کی بود

و مکانی که نمی دونستم کجا بود،

در بدنی که نمی دونم مال چه کسی بود؛

حبس بودم. بی هیچ اختیار و اراده ای. بی هیچ ترس و قیدی...

و آیا خوشبختی بالاتر از این ممکن بود؟

و وقتی بیدار شدم، از رویایی که نمی دونم چی بود،

تعبیرش چی بود و این که اصلا کسی باورش می کنه یا نه؛

فکر کردم که من توان این رو دارم که با تو اون روزها رو اون طوری بسازم

که هردو دوست داریم. آرامشی از ذهنم تراوش کنه که آبی باشه

و خوشحالی از رگهام بیرون بزنه که سرخ باشه.

افتخار باشه و ترس نباشه.

قید نباشه و عشق باشه و خوشبختی باشه.

اصلا مهم نیست تو چند ساله باشی ؛من هم سن سال تو هستم؛

مهم نیست خونه ات کجا باشه؛برا ی پیداکردنت کافیه فقط چشمام رو ببندم

خلاصه بگم حالا :

هرقفلی میخواد در خونه ات باشه

عشق پیچکیه که دیوار نمیشناسه ... 

یاحق

[ سه شنبه 16 بهمن 1391برچسب:, ] [ 23:58 ] [ آسمون آبی ]

 

[ دو شنبه 16 بهمن 1391برچسب:, ] [ 22:56 ] [ آسمون آبی ]

 
اين حرف آخر نيست

به ارتفاع ابديت دوستت دارم

حتي اگر به رسم پرهيزکاري هاي صوفيانه

از لذت گفتنش امتناع کنم … 

یاحق

[ یک شنبه 15 بهمن 1391برچسب:, ] [ 16:45 ] [ آسمون آبی ]

 
سکوت کار همیشگیمه

از کودکی ... نفهمیدم کی بزرگ شدم

بازیای کودکی هنوز تو دلم جا خوش کرده

هنوز بوی درخت گردو را دوست دارم...

تو خیالم به دنبال بازگشت زمان می گردم

تورویاهام  به باغ مادربزرگ نگاه می کنم و می خندم

به خودم که میام

جز کوچه و ساختمان چیزی نیست ...

 و البته

مبهوتم از جنس لبخندهای دیروز که امروز ترش و خمیده ان؛

گاهی فکر می کنم هنوز درونم پر از کودکیست

پر از شادیای گمشده

حیف ... حیف که پریدن و شلوغ بازی از نگاه مردم عیبه

وگرنه صدبار لباسم را توجوی آب خیس می کردم

و ده بار دزدکی از اتاق مادربزرگ شیرینی می قاپیدم.

حیف ... حیف

مادربزرگ  دیگه نمی خنده.

می دونی اصلش اینه که حس می کنم دیونه شدم

دلتنگ باغ و کوچه های خاکی روستام

سادگی بچگیم رو می خوام

نیلبک ... معلم بازی ... شیطنت ... خاله بازی رو یادم رفت.

عاشق خل خل بازی توی شالیزارهام

حالا بازی بچه ها، رقص لبام روزنده می کنه

وقتی به من دروغ می گن؛ می فهمم، می خندم، ... نمی فهمن!

بلوغ بچه گونه اشون رو دوست دارم

غوطه ور شدنشون تو بازیای خیالی

و خیس کردن لباساشون در برکه ها و جوی ها.

نرم نرمک این بازی به پایان می رسه

من سخت دلتنگ کودکی ام 

یاحق

[ جمعه 13 بهمن 1391برچسب:, ] [ 6:1 ] [ آسمون آبی ]

 

[ جمعه 13 بهمن 1391برچسب:, ] [ 4:36 ] [ آسمون آبی ]

 

[ چهار شنبه 11 بهمن 1391برچسب:, ] [ 2:5 ] [ آسمون آبی ]

 

[ چهار شنبه 11 بهمن 1391برچسب:, ] [ 1:58 ] [ آسمون آبی ]

 

[ چهار شنبه 11 بهمن 1391برچسب:, ] [ 1:34 ] [ آسمون آبی ]
 
 
دلم تنگه

مثلِ لباسِ سالای دبستانم

مثلِ سالای ماموریتای طولانی پدرم

که نمی فهمیدم

وقتی می گن کسی دوره

یعنی چقدر دوره؟..

کاش اینجا بودی

کاش اونجا بودم

کاش با هم بودیم

هر جا که می خواست باشه.

در من جزیره ایســــــت...

که هر لحظــــه میره...

تا تــــه، درونِ آب

هر لحظـــــه ام ،

مدام غرقِ تو می شه،

حالا بگو ، بگـــــو

که بدون تو می شه؟!

ورق میزنم دلم رو..

یک صفحه....

دو صفحه....

سه صفحه....

پس تو کجایی...؟!!....

کجای دل آشوبم...؟!!...

اگر نیستی پس چرا پلک دلم خیسه؟!!.....

همینجور ورق میزنم

ای کاش

تو پیشم بودی ...
 
و من می خوام...

روبه روت بشینم...

نگاهت رو گوش کنم...

صدات رو ببینم...

لبخندت روحس کنم...

نفس ات رولمس کنم...

من تو رو...

یه جورِدیگه تجربه می کنم...

میدونی دلم چی میخواد؟

دلم هیچی نمیخواد جز یه اتاق تاریک،
 
صدای رعد و برق و شر شر بارون،
 
یه پنجره ی بزرگ با شیشه ی یخ یخ که پیشونی و لبامو بذارم روش
 
 
 و احساس آرامش کنم ، یه فنجون قهوه و .... همین.
 
دلم هیچی نمیخواد جز یه بغل مطمئن که توش سقوط کنم،
 
 بدون محدودیت زمانی توش باشم و ......
 
دلم هیچی نمیخواد جز یه نگاه پر از آرامش...
 
و اطمینان و مهربونی، بدون حتی یه کلمه حرف!
 
دلم هیچی نمیخواد جز یه تکیه گاه امن...
 
که فقط مال خودم باشه و مجبور نباشم با کسی تقسیمش کنم...
 
دلم یه دریا میخواد و یه عالمه بارون و یه عالمه ابر توی آسمون .....
 
 ببین ؛

وقتی میگم دلم تنگه...

به این معنا نیست که جا برای

پذیرش هیچ چیز و هیچ کس روندارم...

وقتی می گم دلم تنگه،

یعنی اینکه:

یک دنیا جا دارم برای بودنت..........
 
 پس بیا و تا دیر نشده باهم باشیم.
 
یاحق 

 

  

[ جمعه 6 بهمن 1391برچسب:, ] [ 2:27 ] [ آسمون آبی ]

 

[ جمعه 6 بهمن 1391برچسب:, ] [ 1:49 ] [ آسمون آبی ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

میگن سه موقع دعا برآورده میشه یکی وقت اذون یکی زیر بارون یکیم وقتی دلی میشکنه..... من وقت اذون زیر بارون با دلی شکسته دعا کردم خدایا هیچ دلی نشکنه . . .
امکانات وب

نام :
وب :
پیام :
2+2=:
(Refresh)

خبرنامه وب سایت:





آمار وب سایت:
 

بازدید امروز : 152
بازدید دیروز : 23
بازدید هفته : 240
بازدید ماه : 296
بازدید کل : 13295
تعداد مطالب : 380
تعداد نظرات : 714
تعداد آنلاین : 1

Alternative content



MusiC Dariush