آسمون دلدادگی
 
قالب وبلاگ
نويسندگان
لینک دوستان

تبادل لینک هوشمند
برای تبادل لینک  ابتدا ما را با عنوان <آسمون دلداگی> آسمون دلدادگی و آدرس asemone.abi.LXB.ir لینک نمایید سپس مشخصات لینک خود را در زیر نوشته . در صورت وجود لینک ما در سایت شما لینکتان به طور خودکار در سایت ما قرار میگیرد.






اونقدر بزرگ و گرفتار شدیم که یادمون می ره که توپمون تو حیاط شبا از تنهایی می ترسه.....

ویادمون رفته که مدادهای سیاه و سفیدی که هرگز تراشیده نشدن

پدر مادرِ ده مداد رنگی دیگه هستن که ما همیشه تراشیدیم وکوچکیشون کردیم .

اما از شما چه پنهون گاهی اونقدر کودک می شم

که یادم می‌روه بزرگ شدم و هنوز عروسکهام سر تاقچه ی زندگیم

خاله بازی می کنن، هنورهم تو مراسم تدفین گنجشکها شرکت می کنم

وهنوزهم عاشق بارونم......

اینارو گفتم تا بهت بگم که:

شاید دیگه منو نشناسی، شاید منوبه خاطر نیاری.


اما من‌ تو رو خوب‌ می‌شناسم.


ما همسایه‌ شما بودیم‌ و شما همسایه‌ ی ما و همه‌مون‌ همسایه‌ ی خدا.


یادم‌ میاد گاهی‌ وقت‌ها می‌رفتی‌ و زیر بال‌ فرشته‌ها قایم‌ می‌شدی.


و من‌ همه‌ آسمون‌ رو دنبالت‌ می‌گشتم؛


تو می‌خندیدی‌ و من‌ پشت‌ خنده‌ها پیدات‌ می‌كردم.


خوب‌ یادمه  كه‌ اون‌ روزها عاشق‌ آفتاب‌ بودی.


توی‌ دستت‌ همیشه‌ قاچی‌ از خورشید بود.


نور از لای‌ انگشت‌های‌ نازكت‌ می‌چكید.


راه‌ كه‌ می‌رفتی‌ رد‌ی‌ از روشنی‌ روی‌ كهكشون‌ می‌موند.یادت‌ میاد؟


گاهی‌ شیطونی می‌كردیم‌ و می‌رفتیم‌ سراغ‌ شیطون.


تو گلی‌ بهشتی‌ به‌ سمتش‌ پرت‌ می‌كردی‌ و اون كفرش‌ درمی‌آمد.


اما زورش‌ به‌ ما نمی‌رسید. فقط‌ می‌گفت: همین‌ كه‌ پاتون به‌ زمین‌ برسه،


می‌دونم‌ چطور از راه‌ به‌ درتون‌ كنم.


تو شلوغ‌ بودی، آرام‌ و قرار نداشتی.


آسمون‌ را روی‌ سرت‌ می‌ذاشتی‌ و شب‌ تا صبح‌ از این‌ ستاره‌ به‌ آن‌ ستاره‌ می‌پریدی‌


و صبح‌ كه‌ می‌شد در آغوش‌ نور به‌ خواب‌ می‌رفتی.


اما همیشه‌ خواب‌ زمین‌ را می‌دیدی.


آرزویی‌ رویاهای‌ تو روقلقك‌ می‌داد. دلت‌ می‌خواست‌ به‌ دنیا بیایی.


و همیشه‌ این‌ روبه‌ خدا می‌گفتی. و آن‌ قدر گفتی‌


و گفتی‌ تا خدا به‌ دنیات‌ آورد. من‌ هم‌ همین‌ كار را كردم،


بچه‌های‌ دیگه هم،


ما به‌ دنیا آمدیم‌ و همه‌ چیز تموم‌ شد.


تو اسم‌ منو از یاد بردی‌ ولی من هنوزم اسمِ تورویادمه....


ما دیگه نه‌ همسایه‌ هم‌ بودیم‌ و نه‌ همسایه‌ خدا.


ما گم‌ شدیم‌ و خدا روهم گم‌ كردیم...


دوست‌ من،همبازی‌ بهشتیِ من!نمی‌دونی‌ چقدر دلم‌ برات‌ تنگ‌ شده.


دیشب یه لحظه خوابم برد بازم خوابت رو دیدم...


خودت خوب میدونی هنوزم کم خوابم....


چه لحظه ی قشنگی بود وقتی تو خواب گفتی:

 

"دلم برات تنگ شده ؛دیگه نرو"


میگن:"سری روکه درد نمیکنه دست مال نمیبندن؛


اما سر من درد میکنه برای دستی که مال تو باشه . . .


هنوز آخرین‌ جمله‌ خدا توی‌ گوشم‌ زنگ‌ می‌زنه:


«از قلب‌ كوچیکت  تا من‌ یك‌ راه‌ مستقیمه،


اگر گم‌ شدی‌ از این‌ راه‌ بیا».


خیلی دلم برات تنگ شده...


اگه توهم دلتنگه منی...


بلند شو. از دلت‌ شروع‌ كن. شاید دوباره‌ همدیگر رو پیدا كردیم.


یاحق

[ شنبه 29 مهر 1391برچسب:, ] [ 4:29 ] [ آسمون آبی ]


شازده کوچولو وقتی به سیاره ی هشتم رسید باتعجب به اطراف نگاه کرد....

همه جا خیلی شلوغ بود.

شازده کوچولوباتعجب از یکی از آدم ها پرسید:

چرا این همه آدمِ بیکار این جا ایستاده اند؟

وی گفت:منتظرند...

شازده کوچولو گفت:

منتظرِچه؟

مردبادست به روبه رواشاره کردوگفت:

منتظرندتاکسی که آنجاایستاده راببینندولحظه ای بااوحرف بزنند...

شازده کوچولوپرسید:چرا؟

مردبه سرعت از اودور شد و شازده کوچولوبدون اینکه جوابِ سوالش رابگیرد

به طرف جایی که مردنشان داده بود به راه افتاد

درآنجایک نفر که شبیه بقیه ی آدم ها نشسته بود..

شازده مودب سلام کرد،مردپاسخ دادو گفت:اول توبگو.....

شازده کوچولومتعجب پرسید:چی بگویم

مردگفت :هرچیزی را که برای گفتنش به اینجاآمده بودی...

شازده کوچولو خندید وگفت:آها؛خوب.....

راستش من به دنبال راهی برای ......  راهی برای ..... نه اصلاولش کن.

وسکوت کرد.

سپس پرسید:چرامردم پیشِ شما می آیند؟

مردخندیدو گفت:برای اینکه بگویندو بشنوند....

شازده کوچولوگفت:چه چیز را؟

مردگفت:ندیده هاونشنیده ها را.....

وباز خندید.

شازده کوچولو پرسید:مگرخودشان نمی توانند این کار را بکنند؟

مرد خندید ....سپس آهی کشید وگفت:

این روزها همه به یادآوری نیازدارند.من به آنها یادآوری میکنم...

شازده کوچولوگفت چه چیزی را؟

مرد گفت:****آنچه دارندوآنچه می توانند داشته باشند.****

شازده کوچولو کمی فکر کردوپرسید :

پس خودت چی؟چه کسی به خودت یادآوری میکند؟

مرددوباره خندیدوسکوت کرد.

شازده کوچولو دیگر درنگ نکرد  و بلافاصله به راه افتاد.

اما تمام مدت فکر میکرد:جدن چرا؟


یاحق

[ پنج شنبه 27 مهر 1391برچسب:, ] [ 17:52 ] [ آسمون آبی ]

 

به سراغ من اگر میایی ؛تندوآهسته چه فرقی دارد؟   

توبه هرجوردلت خواست بیا! 

دگر"جنسِ تنهاییِ من از چینی نیست".....

که ترک بردارد.....

مثل آهن شده است...

توفقط..................... زود بیا..................... 

 

یاحق

[ چهار شنبه 26 مهر 1391برچسب:, ] [ 15:2 ] [ آسمون آبی ]
 

 

 
 
برای تو مینویسم....تویی  که به رسم جاده ازمن دوری؛
 
امابه رسم دل نزدیک...
 
برگ های ریخته بر زمین،لگدمال  میشن و بادزوزه میکشه...
 
بازهم صدای پاییزاز کوچه ی دلت میاد...
 
وقتی تو دلت گرفته باشه،من از دلتنگی لبریزم..
 
خیلی سخته که جلوی اشکایی که بی صبرانه میخوان
 
از زندون چشمات فرار کنن رو بگیری.....
 
وسختر اینکه، فریادت رو قورت بدی .....

 فریادی که بی تابانه می خواد از چاهِ حنجره بالا بیاد

و خودشوبه دنیای صدابرسونه...

                                          وبگه :که "منم هستم."

 اشکت روقورت میدی و فریادت رو میخوری،

چون نمیخوای که همراهت بدونه که از درون خالی شدی 

 حالابایدباسنگینی تُنِ صدا،مشغولیِ فکرو داغیِ پلکهایی 

 که میخوان روهم بیان – اماتونمیذاری تامباداقطره اشکی که

 درشاه نشینِ چشمات نشسته ....پایین بیاد.

 چه جوری میشه از حرفایی که به زبون نمیان ودرچشمهاجاخشک

کردن،فرار کرد؟
 
حرف ها پراز کنایه اس...

 بایدافکارمون  رو دوباره بسازیم...

 کاش میشد آسوده تربود...

 اماهمیشه مانعی هست:نیش میزنند - اطرافیان رو میگم،میرنجونن....

 وقتی احساست میکنم بیگانگیم با این دنیای لعنتی چندبرابر میشه...

 میخوام دلت آروم بگیره،غافل از اینکه!!!!

 علاج زخم،مرهمِ؛نه بیشتر نیشتر؛

روحِ توخسته ترازاونیه که به میدان مبارزه ای سخت بیاد...

 اونم درمقابل رقیبانی،آراسته به سلاح دلسوزی و شفقت؛

 آغشته به زهرِهولناکِ طعنه وزخمِ زبون....

 همه چیز معنای خودِشو از دست داده...

 فقط یه چیز مونده که دلبری میکنه....

 اونم یکرنگی جاده اس.....

جاده هردومون رو صدامیکنه....

سفرنزدیکه....

سفری باهم،

بی مبدا....بی مقصد؛

از ناکجا تا هرکجا،

چون برای این طایفه خداحافظی معنا نداره...

 همونجورکه سلامی درکارشون نبوده...

 براشون رفتن وموندن قداستش رواز دست داده....

 بدم میاد از دنیایی که شاید خیلی از آدم هااون رو میخوان ولی من...

ازاین دنیافقط به فقط آرامش می خوام....برای تو...برای خودم....

 آرامش روبرکوله بارِتنهاییت میذارم....منم مسافرم

 مثه تو به راهی؛که باید!!!!

 افسوسم ازاین نیس که چراتقدیرمارو به هرسویی میکشونه.....

  بغضم از اینه که:بازهم خاطره ای به جاموندوقصه ای ناتمام......

 بیابیخیال این طایفه شیم....داریم لحظه هارو میشموریم

لحظه هاودقیقه ها وساعتها دارن به سرعت می گذرن....

تا چشم باز کنیم به خزون عمر رسیدیم....

دیگه فرصتی نیس به گذشته برگردیم......

اماهنوز مجالی هست که درسِ عبرت کنیم دیروز رو برای امروزوفردامون....

مهربونم کتاب زندگی چاپ دوم نداره ......

پس بیا تا میتونیم به عشق هم و برای هم باشیم و عاشقونه زندگی کنیم....

  لحظه هات پراز آرامش"یاحق" 

[ جمعه 14 مهر 1391برچسب:, ] [ 22:46 ] [ آسمون آبی ]

 

 سلام خوبِ من.....

 

از پنجره، جاده رونگاه  میکنم، به امیداینکه تو بیایی، 

 

با خودم درفکر سلامی هستم که میخوام تقدیمت کنم،

 

اما نجوایی از درونم میگه: به چی فکرمیکنی ؟ 

 

به تمنای کدوم وصال این جوربی قراری!

 

مسافر تو اینجاست،میونِ سینه ات،اون که جایی نرفته...

 

چه دمدمی مزاج شده احساسم ،

 

گاهی آرومم ، گاهی بارونیم،چه بی ثباتم بی تو !

 

ببینِ خودمون باشه نمیدونم چرااین روزادرجواب هرکی که حالم رو می پرسه،

 

تامی گم "خوبم"اشک توچشمام حلقه میزنه!!!!!!!!!!!!
 
 
کسی چه میدونه که امروز چند بار فرو ریختم،
 
 
 
از دیدن کسی که تنها لباسش شبیه تو بود....
 
 
ولی بااین همه غمی نیست ، جز درد لا علاج دوریِ تو!


❤ تــو فـقـط عَـزمِ اومـدن کـن ...


باور کن مَـن تــمـامِ جـاده‌هـا رو


قـالـیـچـه ی قــرمـز مـی‌ندازم...! ❤


تو که نمیای،تاج و تختی برای خودش به هم می زنه دلتنگی !


شاید دیگران در نبودنت "سرم" روگرم کنند،ولی "دلم" را هرگز.
 

هنوزم به قول سرخپوستیم که بهت دادم پایبندم.


نمیدونم چرا چشمام گاهی بی اختیار خیس می شن، می گن حساسیت فصلیِ، 
 

آره باورکن که من به فصل فصل این دنیای بی تو حساسم .
 

یه چی بگم؟

وقتی عطر تنت را میخوام ،

به باد هم التماس میکنم،خدا که جای خودشو داره.

❤ عـطــر تنت عجب خـاصـیتـی داره

حتـی حـمـام هـم

بویِ دوست داشتنیشوازبین نمیبره...

وقـتـی نـیسـتی

بـا ایـن رایـحه

بـه اوج رویـاهامون مـیرم!

می دونی؟!

عطرتنت روبا بهتـریـن عـطرهای دنیاهم عوض نمی کنم... ❤

روزگار،مداوم نبودنت رو برام دیکته می کنه ............

و نمره ی من بازم صفر میشه،

هیچ وقت نبودنت رویاد نمیگیرم !

دیوونه نیستم !

فقط یه جوره “خاص” که دیگران نمیتونند ، تو را “دوست” دارم...

خودمم موندم که چرابین این همه آدم پیله کردم به تو !

شاید فقط با تو پروانه میشم . . . !

دیوونه ی اون لحظه ای میشم که تو دلتنگم شی

و محکم در آغوشم بگیــری

و شیطنت وار ببوسیم

و من نذارم !

عشق من،بوسه با لجبازی،بیشتر می چسبه...

اتاق تنهاییم پا به ماه اتفاق تازه ایه..

به گمونم یکی نبود قصه های من توراهه... 

 هیچوقت آرزوی "افتادن" چیزی را نداشته ام ،

حالا برای اولین بار میخوام :

"لطفا بیفت" ، ای زیباترین اتفاق زندگی من !

یاحق
[ پنج شنبه 13 مهر 1391برچسب:, ] [ 16:54 ] [ آسمون آبی ]
 
 
ا گه ساقی چشمای تو باشه ،یه استکانِ چایی هم مستم میکنه....

 

برق چشمات، رویای همیشگیمه....
   

موجِ صدات ،آهنگِ شبونه ی دریای طوفان زده ی بودنمِ....

  

صدای احساسِ درونت، ریتمِ ساحلِ تنهایمه...
   

عطرِآغوشت مثه نسیم می مونه توحصارِخیالم...

  

اینجا دلتنگی بیداد میکنه ساقی من

  

وقتی به توفک میکنم به خیلی چیزا می رسم....
   

به بوسه های به لب نرسیده....
  

به بغل های نشده...

راستی چقدر بدهکاریم به خودمون....

 

ایکاش بودی....

میدونی که دلم بهونه میکنه دیدنه تورو...

 

خدا میدونه تاکجا میکشه دلم،حسرتِ دیدارِتورو...

 

 

یا حق 

[ پنج شنبه 5 مهر 1391برچسب:, ] [ 22:38 ] [ آسمون آبی ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

میگن سه موقع دعا برآورده میشه یکی وقت اذون یکی زیر بارون یکیم وقتی دلی میشکنه..... من وقت اذون زیر بارون با دلی شکسته دعا کردم خدایا هیچ دلی نشکنه . . .
امکانات وب

نام :
وب :
پیام :
2+2=:
(Refresh)

خبرنامه وب سایت:





آمار وب سایت:
 

بازدید امروز : 146
بازدید دیروز : 23
بازدید هفته : 234
بازدید ماه : 290
بازدید کل : 13289
تعداد مطالب : 380
تعداد نظرات : 714
تعداد آنلاین : 1

Alternative content



MusiC Dariush