آسمون دلدادگی | ||
|
جوانک گوشه ی خیابان نشسته بود و فریاد کمک سر می داد.
اصلاً به ظاهرش نمی خورد
که گدا باشد. یک جوان رشید ، زیبا و تمام عیار بود ،
ولی هر رهگذری که از کنارش رد می
شد ، پایش را می گرفت و با چنان لحن ملتمسانه ای می گفت:
« تو را به خدا، التماس می
کنم کمکم کنید. » که دل سنگ هم آب می شد.
اما او خودش را کنار کشید و گفت: خجالت بکش مردک حیا کن ،
واقعاً که آدم نمی دونه چی بگه ؟!
او انداخته بود و مرتب سرش را به نشانه ی تأسف تکان می داد.
به او بگذارند ، از کنارش رد می شدند و
او همچنان از ته دل التماس می کرد.
چند ثانیه به او نگاه کرد ، سپس به آرامی گفت: چی می خوای؟
دقایقی دخترک را در آغوش گرفت و به شدت گریست.
وقتی گریه کمی آرامش کرد ، گفت: نمی خوام.
جوان هم همین کار را کرد. وقتی سرش را پایین آورد ، دخترک آنجا نبود.
درپناه حق
دانه كوچک بود و كسی او را نمیدید. سالهای سال گذشته بود و او هنوزهمان دانه كوچک بود. گاهی خودش را روی زمینه روشن برگها میانداخت و گاهی فریاد میزد و میگفت: "من هستم، من اینجا هستم، تماشایم كنید ." اما هیچكس جز پرندههایی كه قصدخوردنش را داشتند یا حشرههایی كه به چشم آذوقه زمستان به او نگاه میكردند، به اوتوجهی نمیكرد. یک روز رو به خدا كرد وگفت: كاشكی كمی بزرگتر، كمی بزرگتر مرا میآفریدی." خداگفت: رشد ماجرایی است كه تو از خودت دریغ كردهای. راستی یادت باشد تا وقتی كه میخواهی به چشم بیایی، دیده نمیشوی. خودت را از چشمها پنهان كن تا دیده شوی." سپیداری كه به چشم همه میآمد…..تازه فهمید حرف خدا را: "که اگر بخواهی به مقصد برسی باید ریشه داشته باشی و همت کنی" آسمون دلتون آبی
نجار پیری خود را برای بازنشسته شدن آماده می کرد. یک روز او با صاحبکار خود موضوع را درمیان گذاشت. پس از روزهای طولانی و کار کردن و زحمت کشیدن ، حالا او به استراحت نیاز داشت و برای پیدا کردن زمان این استراحت میخواست تا او را از کار بازنشسته کنند. صاحب کار او بسیار ناراحت شد و سعی کرد او را منصرف کند ، اما نجار بر حرفش و تصمیمی که گرفته بود پافشاری کرد. سرانجام صاحب کار درحالی که با تأسف با این درخواست موافقت میکرد ، از او خواست تا به عنوان آخرین کار ، ساخت خانه ای را به عهده بگیرد.نجار در حالت رودربایستی ، پذیرفت درحالیکه دلش چندان به این کار راضی نبود. پذیرفتن ساخت این خانه برخلاف میل باطنی او صورت گرفته بود. برای همین به سرعت مواد اولیه نامرغوبی تهیه کرد و به سرعت و بی دقتی ، به ساختن خانه مشغول شد و به زودی و به خاطر رسیدن به استراحت ، کار را تمام کرد. او صاحب کار را از اتمام کار باخبر کرد. صاحب کار برای دریافت کلید این آخرین کار به آنجا آمد. زمان تحویل کلید ، صاحب کار آن را به نجار بازگرداند و گفت: این خانه هدیه ایست از طرف من به تو به خاطر سالهای همکاری! این داستان ماست. مراقب سلامت خانه ای که برای زندگی خود می سازید باشید "باران عشق" اسفند رو به پایان است ووقت کوچ کردن ه فروردین،وقت صاف کردن دل.... پس مراببخش اگر بانگاهی،صدایی یا حرفی بر دلت ترک انداختم.....
خیلی سعی کردم که همونی باشم که تو خواستی.... بازم گلی به گوشه ی جمالت که با تموم اذیتام بازم هوامو داشتی تو تموم لحظه ها نذاشتی نفسم خالی از عطر تو باشه..... دوستت دارم خدا....تا ؟آبی عشق پرگشودن زیباست، هرلحظه تورا سرودن زیباست،میدانم که میدانی منظور من از این ترانه چیست؟یعنی که همیشه باتو بودن زیباست......
نه دلهره ی چیده شدن،دائمی اند وماندگارمناسبتها تنها بهانه ایست که از بهترین ها یاد کنم....
با خیلی از گلهای زندگیم آشنا شدم و لحظه های نفس کشیدنم پر شداز عطر خاطرات با اونها بودن....نمی گم زود گذشت ....نه اصلا... نمیگم کاش تموم نمی شد...چرا که هر شروعی رو باید به سرمنزل مقصود رسوند....قراره زندگیم برا این بود که در این سال در کنار عزیزانم باشم و لحظه های ناب رو با گل های زندگیم تجربه کنم....قشنگ گذشت باتموم کم وکسری هاش...
که چقدر راحت از سوختن دل و لحظه هاش میگفت...
معصوم و دستانی کوچک میگفت:جسب زخم نمیخوای؟ ***5تا 100تومن***آهی کشیدم و باخودگفتم: تموم چسب زخماتم که بخرم،نه زخمهای من خوب میشه نه زخمهای تو"""
که گاهی دلت از سن و سالت می گیره
باشه ملالی نیس ...تموم بغضهای نشکسته رو توی این سالی که گذشت دفن میکنم و با روحیه ای تازه و نو به استقبال سال جدید میرم...
گاهی خودمم خسته میشم از این همه دل مشغولی... ولی چه میشه کرد زندگی یعنی همین....یعنی گاهی دل مشغول باشی و گاهی هم مشغول دل.... هردوش برام شیرین وجذابن...از هردوش خیلی درس گرفتم،آخرشم حواسم بوده که بگم خداجون نوکرتم....میدونم که میدونی خیلی دوستت دارم.... دمت گرم که قشنگترین لحظه هاروبرام رقم زدی...حالابمونه که گاهی هم تو بیشتر لحظه هاش اشکمو درآوردی.... تا جایی که جون داشتم امتحانم کردی ..... بازم شکر که یه سال دیگه هم از امتحانت سربلند بیرون اومدم..... خداجون خیلی مخلصم یه چند لحظه بمون پشت خط... میدونم بزرگواری و به بزرگی خودت منو میبخشی آخه اولش بعداز احوالپرسی ازتو با اسم دوستام مطلب رو شروع کردم ولی از همه چی و همه جا گفتم الااز بودن دوستای گلم... .زود برمیگردم....بازم شرمنده .... از بودنن و همراهی کردن شما خوبان درس گرفتم و فهمیدم که دوست داشتن همیشه گفتنی نیست،گاه سکوته و همیشه دعایی.....
...اما من این هفت سین رو توی سفره ی دلاتون میندازم...
از مدبراللیل برایتان روزوشبهای خوش... واز محول الحول برایتان بهترین احوال رو خواستارم.... تو این روزا و شبا به یاد کسایی که پارسال و سالهای قبل بودند الان نیستند باشیم وقدرشناس خدا که بهمون مهلت داد که بازهم نفس بکشیم.... بذارین تو سال جدید اولین سرمشق زندگیمون این باشه فراموش نکردن کسانیکه دوستشون داریم... به یاد همه اتون هستم و همیشه قدر شناس از همراهی های گرمتون... .پیشاپیش عیدتون مبارک...درکنار عزیزاتون قشنگترین لحظه هارو آرزو میکنم لحظه ی سال تحویل به یادم باشید منم قول میدم به بادتون باشم....اینم آخرین قرار سالی که گذشت.....
نگهدارتان خدا باشد..."آمین"
خدایا با خاطری خسته از غیر و به فضل توامیدوار، دست از غیرشسته و درانتظاررحمتت نشسته ام..... بدهی کریمی....ندهی حکیمی....بخوانی شاکرم....برانی صابرم.... خداجون احوالم چنان است که میدانی....اعمالم چنین است که میبینی.... نه پای گریزدارم و نه زبان ستیز... .یا ارحم الراحمین ،بهترینهارادراین روزهای پایانی سال برای عزیزانم که از ابهترینها هستند مقدرفرما...."آمین"
التماس دعا
پس از سفر های بسیار و عبور از فراز و فرود امواج این دریای طوفان خیز، بر آنم که در کنار تو لنگر افکنم، بادبان برچینم، پارو وانهم، سکان رها کنم، به خلوت لنگرگاهت در آیم و در کنارت پهلو بگیرم. آغوشت را بازیابم و استواری امن زمین را زیر پای خویش.
آسمان خاکستری ابرها تنگ دست کاش آسمان هنوز هم آبی بود کاش حال ابرها هنوز هم بارانی بود ![]() وقتی يک جوری
يک جورِ خيلی سخت، خيلی ساده میفهمی
حالا آن سوی اين ديوارهای بلند
يک جايی هست
که حال و احوالِ آسانِ مردم را میشود شنيد،
يا میشود يک طوری از همين بادِ بیخبر حتی
عطرِ چای تازه و بوی روشنِ چراغ را فهميد،
تو دلت میخواهد يک نخِ سيگار
کمی حوصله، يا کتابی ...
لااقل نوکِ مدادی شکسته بود
تا کاری، کلمهای، مرورِ خاطرهای شايد!
کاش از پشتِ اين دريچهی بسته
دستِ کم صدای کسی از کوچه میآمد
میآمد و میپرسيد
چرا دلت پُر و دستت خالی وُ
سيگارِ آخرت ... خاموش است؟
و تو فقط نگاهش میکردی
بعد لای همان کتابِ کهنه
يک جملهی سختِ ساده میجُستی
و دُرُست رو به شبِ تشنه مینوشتی: آب!
مینوشتی کاش دستی میآمد وُ
اين ديوارهای خسته را هُل میداد
میرفتند آن طرفِ اين قفل کهنه و اصلا
رفتن ... که استخاره نداشت!
حالا هی قدم بزن
قدم به قدم
به قدرِ همين مزارِ بینام و سنگ،
سنگ بر سنگِ خاطره بگذار
تا ببينيم اين بادِ بیخبر
کی باز با خود و اين خوابِ خسته،
عطرِ تازهی چای و بوی روشنِ چراغ خواهد آورد!
راستی حالا
دلت برای ديدنِ يک نَمنَمِ باران،
چند چشمه، چند رود و چند دريا گريه دارد!؟
حوصله کن بُلبُلِ غمديدهی بیباغ و آسمان
سرانجام اين کليدِ زنگزده نيز
شبی به ياد میآورد
که پُشتِ اين قفلِ بَد قولِ خسته هم
دری هست، ديواری هست
به خدا ... دريايی هست!
![]() شنيده ام يك جايي هست
جايي دور
كه هر وقت از فراموشي خواب ها دلت گرفت
مي تواني تمام ترانه هاي دختران مي خوش را
به ياد آوري
مي تواني بي اشاره ي اسمي
بروي به باران بگويي دوستت مي دارم
بگويي يك پياله آب خنك مي خواهم
براي زائران خسته مي خواهم
ديگر بس است غم بي بامداد نان و هلاهل دلهره
ديگر بس است اين همه
بي راه رفتن من و بي چرا آمدن تو
من چمدانم را برداشته ام
دارم مي روم
تمام واژه ها را براي باد باقي گذاشته ام
تمام باران ها را به همان پياله ي شكسته بخشيده ام
دارايي بي پايان اين همه علاقه نيز
شنيده ام يك جايي هست
حدس هواي رفتنش آسان است
تو هم بيا ....
یاحق
![]() من وقاصدک..........
زندگی مثه یه خاطره اس....
دفتری که مهم نیس چند برگه....فقط مهم اینه که برگاش پرشه....
صفحه ها راوی زندگی ما هستن
پس صفحه هایی رو که میتونن طلایی باشن سیاه وخط خطی نکن
فراموش نکن پس از هر نقطه سرخطی هم وجود داره..
گاه دلتنگ میشوم...
دلتنگتر از همه......
گوشه ای می نشینم و حسرتها را مرور میکنم ....
نمیدانم کدام خواهش را نشنیدم و به کدام دلتنگی خندیدم که
دلتنگترینم؟؟؟؟
امشب قشنگترین شب زندگیمه قاصدک....میرم کنار ساحل رویاهام....روی ماسه های داغ خاطره هام میشینم سردی و سنگینی قطره های بارون رو روی پلکام حس میکنم
تو عالم رویام به تو فکر میکنم....همیشه همدم تنهایهام بودی.....انگار تو این شب بلنددل توهم گرفته قاصدک؟
قاصدکم گفت:پیراهن جدایت بر قامتم گشاد است...خودم را به هزار راه میزنم....به هزار کوچه.....به هزار در......نکند یاد آغوشت در چشمانم حلقه زند......
به قاصدک گفتم:گفته بودی دلتنگیهایم راباتو قسمت کنم....
میگفتی قاصدکها گوش شنوادارند.....
غم هایم را در گوشت زمزمه کنم تا آن را به باد بسپاری........
قاصدکم گفت:خیلی سخته که بین این همه آدم کسی نباشه که که کنج دل خسته اتو ببینه...مجبور بشی یه گوشه بشینی وتنهایت رو رج بزنی....
فرض کن تا بینهایت باتو همراه و همرازهستم وتا ناکجاآباد باتو سفر میکنم....میدونم دیگه اون آرامشو نداری....صبر دلت از حدگذشته.....پس بیا با من همسفر شو....بیا بال خسته ی من شو....تنها نرو ....تنهانمون ....من باتو هستم........
منوقاصدک دیگه تنها نبودیم...زیرنورمهتاب نشسته بودیم...توخلوت ساکت شب به بلندترین شب سال فکرمیکردیم....به قاصدکم گفتم:همه ی آن حرفهایی که نگاه تو به لب میاره....من اینجامینویسم....پس خیلی میان دلتنگیهای من وعاشقانه های تو فرقی نیست...
کاش آنها که این حرفهای مرا میخواندند.....برای یک بارهم که شده....چشم های تورا می دیدند...........
*******درپناه خالق یاس سپیدمهربان وشکیباباشید********
![]() میدانم
حالا سالهاست که ديگر هيچ نامهای به مقصد نمیرسد
حالا بعد از آن همه سال، آن همه دوری
آن همه صبوری
من ديدم از همان سرِ صبحِ آسوده
هی بوی بال کبوتر و
نایِ تازهی نعنای نورسيده میآيد
پس بگو قرار بود که تو بيايی و ... من نمیدانستم!
دردت به جانِ بیقرارِ پُر گريهام
پس اين همه سال و ماهِ ساکتِ من کجا بودی؟
حالا که آمدی
حرفِ ما بسيار،
وقتِ ما اندک،
آسمان هم که بارانیست ...!
به خدا وقت صحبت از رفتنِ دوباره و
دوری از ديدگانِ دريا نيست!
سربهسرم میگذاری ... ها؟
میدانم که میمانی
پس لااقل باران را بهانه کُن
دارد باران میآيد.
مگر میشود نيامده باز
به جانبِ آن همه بینشانیِ دريا برگردی؟
پس تکليف طاقت اين همه علاقه چه میشود؟!
تو که تا ساعت اين صحبتِ ناتمام
تمامم نمیکنی، ها!؟
باشد، گريه نمیکنم
گاهی اوقات هر کسی حتی
از احتمالِ شوقی شبيهِ همين حالای من هم به گريه میافتد.
چه عيبی دارد!
اصلا چه فرقی دارد
هنوز باد میآيد، باران میآيد
هنوز هم میدانم هيچ نامهای به مقصد نمیرسد
حالا کم نيستند، اهلِ هوای علاقه و احتمال
که فرقِ ميان فاصله را تا گفتگوی گريه میفهمند
فقط وقتشان اندک و حرفشان بسيار و
آسمان هم که بارانیست ...!
![]() سالها رفت و هنوز
یک نفر نیست بپرسد از من
که تو از پنجره ی عشق چه ها می خواهی؟
صبح تا نیمه ی شب منتظری
همه جا می نگری
گاه با ماه سخن می گویی
گاه با رهگذران،خبر گمشده ای می جویی
راستی گمشده ات کیست؟
کجاست؟
صدفی در دریا است؟
نوری از روزنه فرداهاست
یا خدایی است که از روز ازل ناپیداست...؟ یاحق
با تـــــــــــــــــــــــــــــو نفس کشیدن، با تــــــــــو زیستن
مرا به خنکای باران خورده ی صبحگاهی یک شور عاشقانه مـــــــــــــــــــــی خواند
تـــــــــــــــــو را داشتن مرا به بزم نیایش های محزون
شبانه مـــی کشاند
واژه ها تاب وصف تــــــو را ندارند
توان از تــــــــــــــو گفتن را ندارند
وقتی تو باور قلبی، نجوای شبانگاه شاپرکی،
تبسم ملموس شقایق مـــــــــــــــــی شوی
وقتی تو تعبیر دنیا و رویا و زندگی می شوی
سخن از کــــــــــــــــــه باید رانـــــــــــــد؟؟؟
وقتی تـــــــــــــــو فلسفه ی تقدیر، تفسیر سرنوشت،
تعبیر احساس مـــــــــــــی شوی.....
دیگر تعریف عشق به سهولت به تو اندیشیدن می ماند
تـــــــــــــــــــــو تعریف بی تحریف عشقی
تــــــــــــو به همان عطشی می مانی که سیرابی
نمی شناسد
با تـــــــــــو من زندگی را جدا از این بوی دلزده ی خاک
در دیار دلدادگی های بی تاب عاشقانه با شعفی ماندگار
به بزمی ماندنی در حقیقت افسانه ای راستین به استقبال مـــــــــــــــــــــی روم
تو را من نقش عشق طرح دوست داشتن با ظرافت احساس
بر بوم وجودم بر پرده ی قلبم به تصویر می کشم
نیازی نیست، تو خود بر یاخته های تنم حک شدی
واژه ها مرا به یک جمله سوق می دهند
از تـــــــــــــــــــــــــو نگاشتن، از تو سرودن
وجودم، دوست داشتنت را فریاد می کند
می شنوی ...؟!
من از عطرِ آهستهی هوا میفهمم
تو بايد تازهگیها
از اينجا گذشته باشی.
گفتوگویِ مخفی ماه وُ
پردهپوشیِ آب هم
همين را میگويند.
ديگر نيازی به دعای دريا نيست
گلدانها را آب دادهام
ظرفها را شستهام
خانه را رُفت و رو کردهام
دنيا خيلی خوب است،
بيا!
علامتِ خانهبودنِ من
همين پنجرهی رو به جنوبِ آفتاب است،
تا تو نيايی
پرده را نخواهم کشيد.....
امان از این بوی زمستون و آسمون ابری،که آدم نه خودش میدونه دردش چیه نه دیگران؟فقط میدونم هرچی هواسردتر میشه دلم یه آغوشه گرم میخواد............
گاهی می توان ![]()
در می یابی که هنوز چیزهای بیشتر و بیشتری باقی است تا بدانی.
بیخودی پرسه زدیم صبحمان شب بشود بیخودی حرص زدیم سهممان کم نشود ما خدا را با خود سر دعوا بردیم و قسمها خوردیم ما بهم بد کردیم ما به هم بد گفتیم ما حقیقتها را زیر پا له کردیم وچقدر حظ بردیم که زرنگی کردیم روی هر حادثه ای حرفی از پول زدیم از شما میپرسم ما که را گول زدیم؟ ( دکتر شریعتی )
صفر را بستند تا ما به بیرون زنگ نزنیم: از شما چه پنهان: ما از درون زنگ زده ایم ...! (حسین پناهی) بگو ساقی....شب آمد باز دلتنگم خدايا!چنان سازی بد آهنگم خدايا!من و در چشم شب تنها نشستنمن و در سايه ی غم ها نشستنچه شد آن مهربانی های ديرين؟رفيقی، هم زبانی های ديرينخدايا! بی قراری ها مرا کشتشب و اختر شماری ها مرا کشتبه پای گريه می سوزم شب و روزهمه سوزم، همه سوزم، همه سوز کيم؟مست بيابان گرد اين شهرو تنها عاشق پر درد اين شهرچرا مستی فراموش است اين جا؟چراغ باده خاموش است اين جا؟بگو ساقی، بگو با من کجايی؟« مرا با توست چندين آشنايی »پر از دلتنگی ام، لبريز دردمچه شد ساقی! شرابت،؟سرد سردم بخوان با من سرود زندگی رابه جنبش آر، رود زندگی راچرا ساقی نمی گيرد سراغم؟چرا خاموش شد چشم چراغم؟چرا خوبان سر ياری ندارند؟بگو ساقی.... |
|
[ طراح قالب : پیچک ] [ Weblog Themes By : Pichak.net ] |