آسمون دلدادگی

آسمون دلدادگی
 
قالب وبلاگ
نويسندگان
لینک دوستان

تبادل لینک هوشمند
برای تبادل لینک  ابتدا ما را با عنوان <آسمون دلداگی> آسمون دلدادگی و آدرس asemone.abi.LXB.ir لینک نمایید سپس مشخصات لینک خود را در زیر نوشته . در صورت وجود لینک ما در سایت شما لینکتان به طور خودکار در سایت ما قرار میگیرد.





 

مادربزرگ درحالیکه بادهن بی دنون،

آبنبات قیچی رو میمکیداز خاطراتش برام میگفت...

گفت:"آره ننه...9ساله بودم که شوهرم دادن،

از مکتب که اومدم،دیدم خونمون شلوغه...

مامانم خدابیامرزهمون تو هشتی دوتا نیشگونِ ریز از لپام گرفت تا گل بندازه...

تااومدم گریه کنم گفت:هیس ،خواستگاراومده

خواستگار،حاج احمدآقا،خدابیامرز 42سالش بودومن 9سالم...

گفتم:من از این آقا میترسم،دوسال از آقاجون بزرگتره...

گفتن:هیس،شگون نداره عروس زیاد حرف بزنه و توکار نه بیاره...

جسرتای گذشته رو باطعمِ آبنبات قیچی قورت دادو گفت:

کجابودم ننه؟آهان...

جونم واست بگه،اون زمانا که مثه الان عروسک نبود...

بازی مایه قل دوقل بود و بازی پسرا هفت سنگ...

سنگای یه قل دوقلی که از نونوایی حاج ابراهیم آورده بودم رو ریختن دور...

گفتن:توداری شوهر میکنی زشته این بازیا...

گفتم :آخه...

گفتن :هیس ،آدم رو حرف بزرگترش حرف نمیزنه...

بعدازعقد،حاجی خدابیامرز منو بغل کردوبه شوخی  نشوند روطاقچه...

همه خندیدن ولی من ننه از خجالت مردم....

به مامانم گفتم من اینو دوس ندارم،

مامانم خدابیامرز گفت:عادت میکنی...

بعدم مامانت وخاله هاتو سه تا دایی هات دنیا اومدن...

بیست وخورده ایم بود که حاجی عمرشو داد به شما..

یعنی میدونی چیه ننه ؟تا اومدم عاشقش بشم،افتادو مرد...

نه شاه عبدالعظیم رفتیم ؛نه یه خراسون...

یعنی اون میرفتا ولی تا من میگفتم:آقاما رو نمیبری ؟

میگفت: هیس !!قباحت داره زن هی بیرون بره....

ای ننه !!!عین یه غنچه بودم که گل نشده ؛گذاشتنش لای دفترو خشکوندنش...

مادربزگم اشکشو باگوشه ی جارقدش پاک کرد وگفت:

آخ که دلم میخواست عاشقی کنم ،اما نشد ننه...

اونقده دلم میخواست یه دمپختک رو لب رودخونه بخوریم؛اما بازم نشد ننه...

دلم پرمیکشید که حاجی یه بار بگه:دوستت دارم ،اما نگفت بی انصاف....

حسرت به دلم موند که یه بار روم به دیوار بگه:عاشقتم ....ولی نگفت که نگفت...

گاهی وقتا یواشکی زیره چادر ،جن تا بشکن میزدم...آی میچسبید...

دلم لک زده بود واسه یه قل دوقل و نون بیار کباب ببر...

ولی دستای حاجی قد همه هیکلِ من بود ننه...

اگه میزد حکماباید یه دوروزی میخوابیدم تو جا...

یه بار گفتم :آقامیشه فرش پهن کنیم رو پشتِ بوم،شام بخوریم؟

گفت: هیس دیگه چی ؟همینم مونده با این اهل و عیال انگشت نماشم...

مادربزرگ به یه جایی اون دوردوراخیره شدو گفت:

میدونی ننه،بچگی نکردم،جوونی هم نکردم...

یهو پیر شدم ننه پیر.

پاشودراز کردو گفت:آخ !!پاهام خشک شده،هرچی که بود ؛تموم شد...

آخیش خداعمرت بده ننه ...

چقددوست داشتم کسی به حرفام گوش بده و نگه :هیس/

به چشمای تارش نیگاکردم...حسرتاشوورق زدم رسیدم به کودکیش...

هشتی و نیشگون و یه قل دوقل و عاشقی...

گفتم ننه جون حالا بشگن بزن ،بزار خالی شی...

با یه غمی گفت:حالا دیگه مادر؟حالاکه دستام جونی ندارن...

انگشتای خشک شده اشو به هم فشار دادولی دیگه صدایی نداشتن.

خنده تلخی کرد و گفت:آره مادرجون...

اینقد به همه نگو >هیس<

بزار حرف بزنن...

بزار زندگی کنن...

آره مادر هیس نگو،باشه؟

خدا از هیس خوشش نمیاد.

یاحق



نظرات شما عزیزان:

ارادت
ساعت3:11---13 خرداد 1393
نشونی ایمیل سرکاریه/شوخیه/ولی عشق من//جدی /مثل اسمون/به رنگ ابی/اشک چشمم/شاید ابی/شاید
پاسخ:به آسمون سپردم چشم از تو برنداره، مراقب تو باشه ، بلا سرت نیاره، تا تون خوای نتابه ، دلت گرفت بباره ، سپردم با تو باشه ،هرگز تنهات نذاره...یاحق


نام :
آدرس ایمیل:
وب سایت/بلاگ :
متن پیام:
:) :( ;) :D
;)) :X :? :P
:* =(( :O };-
:B /:) =DD :S
-) :-(( :-| :-))
نظر خصوصی

 کد را وارد نمایید:

 

 

 

عکس شما

آپلود عکس دلخواه:





[ یک شنبه 11 خرداد 1393برچسب:, ] [ 20:3 ] [ آسمون آبی ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

میگن سه موقع دعا برآورده میشه یکی وقت اذون یکی زیر بارون یکیم وقتی دلی میشکنه..... من وقت اذون زیر بارون با دلی شکسته دعا کردم خدایا هیچ دلی نشکنه . . .
امکانات وب

نام :
وب :
پیام :
2+2=:
(Refresh)

خبرنامه وب سایت:





آمار وب سایت:
 

بازدید امروز : 132
بازدید دیروز : 46
بازدید هفته : 384
بازدید ماه : 1366
بازدید کل : 15269
تعداد مطالب : 380
تعداد نظرات : 714
تعداد آنلاین : 1


MusiC Dariush