آسمون دلدادگی

آسمون دلدادگی
 
قالب وبلاگ
نويسندگان
لینک دوستان

تبادل لینک هوشمند
برای تبادل لینک  ابتدا ما را با عنوان <آسمون دلداگی> آسمون دلدادگی و آدرس asemone.abi.LXB.ir لینک نمایید سپس مشخصات لینک خود را در زیر نوشته . در صورت وجود لینک ما در سایت شما لینکتان به طور خودکار در سایت ما قرار میگیرد.





 
 
روزی روزگاری تاجر ثروتمندی بود که 4 زن داشت . زن 


چهارم را از همه بیشتر دوست داشت و او را مدام با 


جواهرات گران قیمت و غذاهای خوشمزه پذیرایی می کرد...


بسیار مراقبش بود و تنها بهترین چیزها را به او می

 
داد.زن سومش را هم خیلی دوست داشت و به او افتخار 


میکرد . پیش دوستهایش اورا برای جلوه گری می برد 


گرچه واهمه شدیدی داشت که روزی او با مردی دیگر برود و تنهایش بگذارد


واقعیت این است که او زن دومش را هم بسیار دوست 


می داشت . او زنی بسیار مهربان بود که دائما نگران و 


مراقب مرد بود . مرد در هر مشکلی به او پناه می برد و او 


نیز به تاجر کمک می کرد تا گره کارش را بگشاید و از مخمصه بیرون بیاید.


اما زن اول مرد ، زنی بسیار وفادار و توانا که در حقیقت 


عامل اصلی ثروتمند شدن او و موفق بودنش در زندگی بود 


، اصلا مورد توجه مرد نبود . با اینکه از صمیم قلب عاشق 


شوهرش بود اما مرد تاجر به ندرت وجود او را در خانه ای که 


تمام کارهایش با او بود حس می کرد و تقریبا هیچ توجهی به او نداشت.


روزی مرد احساس مریضی کرد و قبل از آنکه دیر شود 


فهمید که به زودی خواهد مرد. به دارایی زیاد و زندگی 


مرفه خود اندیشید و با خود گفت :


من اکنون 4 زن دارم ، اما اگر بمیرم دیگر هیچ کسی را 


نخواهم داشت ، چه تنها و بیچاره خواهم شد !"


بنابرین تصمیم گرفت با زنانش حرف بزند و برای تنهاییش 


فکری بکند . اول از همه سراغ زن چهارم رفت و گفت :


من تورا از همه بیشتر دوست دارم و از همه بیشتر به تو 


توجه کرده ام و انواع راحتی ها را برایت فراهم آورده ام ، 


حالا در برابر این همه محبت من آیا در مرگ با من همراه می شوی تا تنها نمانم؟"


زن به سرعت گفت :" هرگز" همین یک کلمه و مرد را رها کرد.


ناچاربا قلبی که به شدت شکسته بود نزد زن سوم رفت وگفت :


من در زندگی ترا بسیار دوست داشتم آیا در این سفر همراه من خواهی آمد؟"


زن گفت :" البته که نه! زندگی در اینجا بسیار خوب است . 


تازه من بعد از تو می خواهم دوباره ازدواج کنم و بیشتر خوش باشم "
 
 
قلب مرد یخ کرد


مرد تاجر به زن دوم رو آورد و گفت :


تو همیشه به من کمک کرده ای . این بار هم به کمکت 


نیاز شدیدی دارم شاید از همیشه بیشتر ، می توانی در مرگ همراه من باشی؟"


زن گفت :" این بار با دفعات دیگر فرق دارد . من نهایتا می 


توانم تا گورستان همراه جسم بی جان تو بیایم اما در مرگ 


،...متاسفم!" گویی صاعقه ای به قلب مرد آتش زد.


در همین حین صدایی او را به خود آورد :


من با تو می مانم ، هرجا که بروی" تاجر نگاهش کرد ، زن 


اول بود که پوست و استخوان شده بود ، انگار سوء تغذیه 


بیمارش کرده باشد .غم سراسر وجودش را تیره و ناخوش

 
کرده بود و هیچ زیبایی و نشاطی برایش باقی نمانده بود . 


تاجر سرش را به زیر انداخت و آرام گفت :" باید آن روزهایی 


که می توانستم به تو توجه میکردم و مراقبت بودم ...
 
 
"در حقیقت همه ما چهار زن داریم !


1 : زن چهارم که بدن ماست . مهم نیست چقدر زمان و 


پول صرف زیبا کردن او بکنی وقت مرگ ، اول از همه او ترا ترک می کند.


2: زن سوم که دارایی های ماست . هرچقدر هم برایت 


عزیز باشند وقتی بمیری به دست دیگران خواهد افتاد.


3: زن دوم که خانواده و دوستان ما هستند . هر چقدر هم 


صمیمی و عزیز باشند ، وقت مردن نهایتا تا سر مزارت 


کنارت خواهند ماند.
 
 
4: زن اول که روح ماست. غالبا به آن 


بی توجهیم و تمام وقت خود را صرف تن و پول و دوست 


می کنیم . او ضامن توانمندی های ماست اما ما ضعیف و 


درمانده رهایش کرده ایم تا روزی که قرار است همراه ما 

باشد اما دیگر هیچ قدرت و توانی برایش باقی نمانده است ...


بیاید بیشتر مراقب روحمون باشیم و الکی به هرچیزی آلوده اش نکنیم....

 

لحظه هاتون آسمونی



نظرات شما عزیزان:

ماندانا
ساعت20:24---18 مرداد 1391
سلام



برایم از بازار یک بغض خوب بخر...نه مثل اینها که دارم..نه.مثل اینها که هر روز میشکنند....
پاسخ:سالم مهربون... رفیق!
دلتنگ که شدی پیش من بیا…کمی غصه هست…
با هم میخوریم..لحظه هایت آرام


nazanin
ساعت0:00---18 مرداد 1391
خيلي ديره ؛ وقتي که تازه مي فهمي اوني که از همه ساکت تر بود ، بيشتر از همه دوستت داشت ، ولي .... تو حواست به شيرين زبوني يه عشق دروغي بود
پاسخ:وقتی بعلاوه ی خدا باشی و منهای هرچیزی باورکن راحتر زندگی میکنی...موفق باشی یاحق


داداش ایلیا
ساعت15:28---17 مرداد 1391
سلام

دار احساست را براه کن ...تار وپود شوق بر بند و ناز گره ها را بر کش ... نغمه ی عاشقی خواهد خواند وتار دل خواهد بافت ... این آسمان تا سحر بیدار شیدایی .
سحر هایش بوی شیفتگی میتراود و لبهایت نجوای شور انگیز التماس... چقدر بوی دوست داشتن هایش کوچه های شهر دلدادگی را معطر کرده از وزش نرم وسادگی ... آبی نفسهای مستیت تا سحر باغ پرندهگان جان را ترمه دوز خواهد کرد به هنری که قدمتش ازلیست و ماندگاریش ابدی..
و محرابی که چشمهایت را به تسبیح صبح خواهد دوخت و رنگین می نماید قاب عکس زیبای آفرینشت را ... نور ماه و سحر بیداری و سفره ی حاجات و یک غزل کلمات از دل برامده با خدا ... چه سفره ای خواهد چید دل و نگاه و اندیشه ای که پرواز عشق اوست و وصال نهایت آمالش..
در سحر های قدرت قدر دان دعاهای ساده وبیرنگت خواهم بود و طالب خدایی شدنت تا اوج آسمان معنوی پرواز ....

ایلیا[گل]


نام :
آدرس ایمیل:
وب سایت/بلاگ :
متن پیام:
:) :( ;) :D
;)) :X :? :P
:* =(( :O };-
:B /:) =DD :S
-) :-(( :-| :-))
نظر خصوصی

 کد را وارد نمایید:

 

 

 

عکس شما

آپلود عکس دلخواه:





[ یک شنبه 15 مرداد 1391برچسب:, ] [ 19:0 ] [ آسمون آبی ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

میگن سه موقع دعا برآورده میشه یکی وقت اذون یکی زیر بارون یکیم وقتی دلی میشکنه..... من وقت اذون زیر بارون با دلی شکسته دعا کردم خدایا هیچ دلی نشکنه . . .
امکانات وب

نام :
وب :
پیام :
2+2=:
(Refresh)

خبرنامه وب سایت:





آمار وب سایت:
 

بازدید امروز : 16
بازدید دیروز : 227
بازدید هفته : 307
بازدید ماه : 678
بازدید کل : 69909
تعداد مطالب : 383
تعداد نظرات : 771
تعداد آنلاین : 1


MusiC Dariush