آسمون دلدادگی

آسمون دلدادگی
 
قالب وبلاگ
نويسندگان
لینک دوستان

تبادل لینک هوشمند
برای تبادل لینک  ابتدا ما را با عنوان <آسمون دلداگی> آسمون دلدادگی و آدرس asemone.abi.LXB.ir لینک نمایید سپس مشخصات لینک خود را در زیر نوشته . در صورت وجود لینک ما در سایت شما لینکتان به طور خودکار در سایت ما قرار میگیرد.





 
 
زندگی رو باخودم برده بودم کناردریاچه ی وفا؛تادست ورویش را بشویم،

تاکمی خوشحالش کنم و احوالش رو از اینکه هست بهتر کنم،

تا رسیدم به دریاچه ی وفا؛زندگیم لج کرد،بچه بازی در میاورد...
 
 
مجبورم میکرد تا دنبالش برم...

حوصله سررفت وریخت روی دستای زندگیم؛پرشداز کوله بار غم؛

میسوخت و ناله میکرد...آخه حوصله بدجورداغ بود....

رفتم سراغش تاشاید باپمادی بتونم کمی از دردو سوزشش رو کم کنم،

زندگی من از درد به خودش میپیچید...کلی به خودش پیچ وتاب داد...

دلم از اینهمه دردی که زندگیم داشت سوخت وکمی نرم و مهربان شدم با او..

کنارش بودم ؛دست زندگیم تو دستم بود...

یهوزندگیم میون اینهمه دردخنده ای کرد؛سربه زیروباوقار،

به من گفت تو عاشقی برو؛من باتوکاری ندارم!

باتعجب ازش پرسیدم چرا؟

ولی جالب بودچون حرفهای زندگی برام خیلی آشنابود....

زندگی به من گفت:من اهل دلم،درچشمه ی صفا حل شده ام،

همینجورکه بامن حرف میزدخیره شده بود به عشق...

باخودم فکر کردم زندگی با این عظمت داره باعشق میگذره ...
 
 من چرا زیربار عشق خم شدم؟

زندگی حرفم رو شنید؛اماجوابی نداد؛جاخورده بوداز سوالم....

به من گفت:من خودم پرم ازعاشقی،اما موندم تو غم این دلدادگی....

گفت:دیگه خسته شدم ازاینهمه ناله ی بیجا!

میخوام برم...توام اگه دوست داری دنبالم بیا....

بهش گفتم مقصدمون کجاست؟

یه نقطه ی پرنوررونشونم دادوگفت:میریم تااون نقطه ی روشن...

ازاین به بعدباهم دوست هستیم....دستهای منوگرفت وباهم رفتیم...

توراه ازتجربه هاش به من میگفت...

گفت درراه سفربامن بایدباهمه چی آشتی باشی؛منوتوقهرروردمیکنیم.....

گفت:یه مدادبردار میخوام بهت سرمشق بدم،بنویس
 
 
** معرفت؛بودنت روساده کن**

گفت اون کسی برده که پارو خواسته های نامعقولش گذاشته؛

تومسیرراه زندگی همین جور بامن حرف میزدو
 
درسهارو یک به یک به من می آموخت...

تپشهای قلبم  بازندگی همنوا شده بود....لذت میبردم از این همراهی...

منوزندگی به نیمه ی راه رسیدم که زندگی گفت:
 
خسته شدم بیا کمی استراحت کنیم....

کنار برکه ی زیبایی نشستیم...خنکی آب زندگی
 
رو وسوسه کرد که تنی به آب بزنه...

لب برکه نشست و به من گفت:من از عمق دریاچه ی وفانمی ترسم...

فقط تو بیین که طاقتت چقدره؟کاری نکن که بشکنی وکم بیاری؛

شیرجه ای زدتو آب شروع کرد به شنا کردن...

سطح آب پرشد از دایره...

دایره های تودررتویی که شبیه خاطره شدند...

وقتی به خودم اومدم دیدم چه راه طولانی رو پشت سرگذاشتم..

جالبه من اومدم کاری کنم که حال واحوال زندگیم رو به راه شه...

دیدم زندگی کاری کرد که روحیه ی من کلی تغییر کرد.....

 



نظرات شما عزیزان:

ماندانا
ساعت14:41---9 تير 1391
سلام


کاش دستان خدا پیدا بود...


تا در آنوقت که بی حوصله وتنهایی ودلت از غم دنیا مملو....


بزنی تکیه برآن وبخندی به همه رنج جهان.
پاسخ:سلام


خدایا:موج آرام نگاهت لاف دریا را شکست / از حصار شب گذشت و مرز فردا را شکست / غم بر روی شانه هایم سالها لم داده بود / مهربانیهای تو ، قندیل غمهایم شکست .
آسمون دلت آبی

پاسخ:


نام :
آدرس ایمیل:
وب سایت/بلاگ :
متن پیام:
:) :( ;) :D
;)) :X :? :P
:* =(( :O };-
:B /:) =DD :S
-) :-(( :-| :-))
نظر خصوصی

 کد را وارد نمایید:

 

 

 

عکس شما

آپلود عکس دلخواه:





[ پنج شنبه 8 تير 1391برچسب:, ] [ 18:8 ] [ آسمون آبی ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

میگن سه موقع دعا برآورده میشه یکی وقت اذون یکی زیر بارون یکیم وقتی دلی میشکنه..... من وقت اذون زیر بارون با دلی شکسته دعا کردم خدایا هیچ دلی نشکنه . . .
امکانات وب

نام :
وب :
پیام :
2+2=:
(Refresh)

خبرنامه وب سایت:





آمار وب سایت:
 

بازدید امروز : 157
بازدید دیروز : 46
بازدید هفته : 409
بازدید ماه : 1391
بازدید کل : 15294
تعداد مطالب : 380
تعداد نظرات : 714
تعداد آنلاین : 1


MusiC Dariush