آسمون دلدادگی
 
قالب وبلاگ
نويسندگان
لینک دوستان

تبادل لینک هوشمند
برای تبادل لینک  ابتدا ما را با عنوان <آسمون دلداگی> آسمون دلدادگی و آدرس asemone.abi.LXB.ir لینک نمایید سپس مشخصات لینک خود را در زیر نوشته . در صورت وجود لینک ما در سایت شما لینکتان به طور خودکار در سایت ما قرار میگیرد.





بدجور دلم گرفته...

چندروزه ریختم به هم...

داغونم...

کاش بودی...

فقط دعا کن نبرم چون عجیب کم آوردم...

کاش میشد به قول مرحوم "پناهی "چند روزی کرکره ی

مغزم رو میکشیدم و میزدم &تعطیل&...

یه روز میرسه که یه ملافه ی سفید پایان میده به من...

به همه ی شیطنت هام...

به بازیگوشی هام....

حتی به صدای بلندم...

به اینهمه سکوتم...

روزی برسه همه بادیدن عکسم بگن:

دیوونه دلمون واسه شیطونیات تنگ شده...

ایکاش یاد بگیریم واسه خالی کردن خودمون دیگران رو لبریز نکنیم...

یاحق

[ دو شنبه 30 دی 1392برچسب:, ] [ 14:3 ] [ آسمون آبی ]

کنارم که هستی

زمان هم مثل من دستپاچه میشه

عقربه ها دوتا یکی میپرن

اما همین که ازکنارت میرم...

تاوان دستپاچگیای ساعت رو هم من باید بدم

جونم رو میگیره ثانیه های بی "تو"بودن

بعضی وقتا که بغض داری. . .

یه نفـر باعث می شه که حس کنی

چیزی که تـو رو روی زمین نگه داشته جاذبه ی زمین نیست...

امروزپاییز که از حوالی حوصله ات گذشت من زرد شدم...

داغون شدم،ولی هیچ کاری نتونستم انجام بدم....

ببین وقتی پایان همه بن بستای زندگیمون "تـو" باشی!

حاضرم  زندانی این بن بستا باشم ولی فقط "تـو "کنارم باشی!

بين اين همه آدم نميدونم چرا فقط به تو پيله كردم 

ولی ایمان دارم که با تو پروانه ميشم 

چه گرماي حضورت چه سرماي نبودنت رونیلوفرانه  دوست دارم 

ابر من باش وآسمونم روبارونی کن.

یاحق

[ شنبه 28 دی 1392برچسب:, ] [ 21:1 ] [ آسمون آبی ]

پرسه زدن تو خیالت!

زیباترین رویای  منه..!

هوایم باش..

تا نفسم نگیره...!

ازت پرسیدم :چرا همه اش دلتنگتم؟

چرا دوست دارم همیشه کنارت باشم؟

گفتی : "نمی دونم...جانم......"

من بهت میگم...

از آرزوی به تو رسیدنه...

از شایدها و بایدهاست،

از اینکه نمی دونم داشتنت رو عاشقونه اشک بریزم یا دوریت رو...

قشنگترین رویام اینه؛یه روز ؛یه جایی...

دستت رو بزاری رو شونه ام و بگی:

"بغض نکن من اومدم کنارت بمونم برای همیشه"

تموم ِ این چند سال واندیِ عمرم به کنار...

من فقط؛به اندازه ی همون صَدُم های ِ ثانیه ای که،

در هوای ِ عطرِ ِ اغوش ت نفس کشیدم،

زندگی کردم!!

بادبادکا هر چقدرم که اوج بگیرن هنوز با نخ اسیر زمین ان!

من اما با " تو "...

با آغوش گرمت...

با تموم بوسه هات...

روی همین زمین به اوج میرسم!

یاحق

[ پنج شنبه 26 دی 1392برچسب:, ] [ 13:45 ] [ آسمون آبی ]

این‌ همه خط نوشتم و

یکی نستعلیقِ چشمای تو نشد ....

فکرشو بکن داشتنت ...

مثه نم نم بارون تو جاده ی شمال،

مثه بودن تو یه کلبه ی چوبی وسط جنگل...

مثه شنیدنِ  آهنگای قدیمی کنارِدریا وقتِ غروب،

آی میچسبه ...

یادش بخیرمادر بزرگم همیشه میگفت:

قلبت که بی نظم زدبدون از همیشه عاشقتری....

اشکت که بی اختیار ریخت ویا بغض کردی؛بدون ازهمیشه دلتنگ تری...

شبت که با درد گذشت مطمئن باش فکرت از همیشه درگیرتره....

الانم برف باشه یابارون...

چتر نمیخوام....

بگو معنی لغات رو از نو بنویسن...

"امنیت"

یعنی حصار دستای" تو"

"دیوونگی"

یعنی دل باختن با تمام وجود به" تو "

"زندگی"

یعنی معنی نگاه عاشقونه" تو "به من ...

 من از تموم دنیا 

فقط اون دایره ی چشمایِ عسلیِ "تو " رومیخوام ، 

 وقتیکه تو شفافیتش ، 

 بازتاب عکسِ خودم رو میبینم .

یاحق

[ سه شنبه 24 دی 1392برچسب:, ] [ 16:24 ] [ آسمون آبی ]

[ دو شنبه 23 دی 1392برچسب:, ] [ 14:24 ] [ آسمون آبی ]

الان تو این هوای گرفته عکسِ زیبایت رو، گذاشتم روبریِ چشمام؛؛؛

از پشتِ اون قابِ ضخیمِ شیشه ای؛؛؛

با دستای گره شده  در هم…؛؛؛

زل زدی به من؛؛؛

با اون  نگاهِ آرومُ عمیق؛؛؛

من !، کلماتم از"تو"؛؛؛

بویِ پرستش می گیرن؛؛؛

بی اونکه رنگِ تردید برداره..؛؛

اینجا !

بعد ازساعتا؛؛؛

معنیِ متفاوتی از "تو "رو زمزمه می کنم…؛؛؛

و نام شیرینت رو؛؛؛

آهسته و آروم…؛؛؛

توذهنم مرور میکنم؛مثه همیشه....

ببین "تـو "که باشی کافیه!!

مگه من به جز ...

" نفـــــس "

چی میخوام مهربونم؟ !

یاحق

[ شنبه 21 دی 1392برچسب:, ] [ 16:32 ] [ آسمون آبی ]
تو رفتی وُ شهر
 
به گِل نشسته از هجومِ سرما ...
 
گاهی دلم تواین هوای گرفته یه کوچولو تفريح ناسـالم میخواد!! . . .
 
مثه فكر كردن به " تو " . . .
 
 یه کم توآغوشت بگیرمنو
 
 کمی از دلتنگی هام کم کن 
 
به من برس 
 
من از رسیدن "تو" 
 
خوب میشم ...
 
ببین به کجارسیدم ...
 
دارم روزمین قدم می زنم اماحواسم به هواییه که "تو "تواون نفس می کشی
 
این روزا
 
دنیایم به اندازه یک نفر کوچک شده و یک نفر.....
 
به اندازه خدا برام بزرگ.....
 
کــــــاش داشتـنـت بـه راحتـــــــی دوست داشتـنت بــود ...
 
یاحق
[ چهار شنبه 18 دی 1392برچسب:, ] [ 13:11 ] [ آسمون آبی ]

یادت ،

تو دموکراسی خاطراتم

سلطنت می کنه...

" تو" بامن باش...

من دست همه ی اتفاقا رو میگیرم که نیفته!...

هرچی بیشتر میگذره بیشتر منومیشناسی...

خوب می دونی 

حتی اگه کنارمم نشسته باشی

باز م دلتنگ توام !

حالا ببین نبودنت ، با من چه می کنه ..؟

دو چشمت پر از شور و سراسر مهربونیه

یه کم سبز و یه کمم آسمونیه...

چشمات پراز ستاره اس...نوردارن

شدن متن تمامی خبرهام،دل مشغولیام...

وقتی آغوشت رو به روی آرزوام باز می كنی

اینقدر مجذوب گرمای وجودت می شم

كه جز آرامش آغوشت

تموم آرزوای خواستنی دیگه رو از یاد می برم... 

مثه بارونی...

گاه و بی گاه و بی اجازه ،

خیالت بر من میباره

و من خیس خیس از "تو" ...

دنبال هیچ سرپناهی هم نمیگردم ...

دوست داشتنت در من بی انتهاست .

یاحق

[ شنبه 14 دی 1392برچسب:, ] [ 21:31 ] [ آسمون آبی ]

چندروزه فکرم خیلی درگیره...

همیشه بهت گفتم وقتی  خیابون فکرم شلوغه

 دیگه هیچ چراغی نمیتونه ترافیکش رو سامون بده

امان از این ترافیک فکری!!!!

می چرخم،

تو حصار خاموش دیوارا...

رو به شرقی ترین زوایای ذهنم...

شرق، جاده های باریک و پرنده های سیاه و سفید...

می دونم که پرتو عشقت، این روزا باعث شده قندیل دلم آب بشه...

می دونم که در شلوغی داغونِ آدما...

راوی قصه ی هزارویه شبم...

میدونی چیه؟

هر چی که خواستیم شدیم...

جزاونیکه قسمتمون بود...

آخرشم گرفتارِدر به دري های بی دلیل...

مي چرخم به سمت دیگه ی این حصار...

غروب آرزوهای رنگارنگ...

لیس لیس بستنی های رنگی...

بد مستی غروب های دلتنگی...

که رویا نیست حقیقته...

جای تعجب نیست که تواین قرن...

هنوز نسل لاک پشتا زنده اس...

وجیر جیرک قصه ی مادر بزرگ هنوز هست...

به سمتی دیگه میچرخم...

جنوب سیاه ؛

و سایه ی بی رنگم...

روبه روی  پاهام دراز میشه...

رویای  کودک فال فروش دیروز...

و غم عجیبِ چشماش دلم رو پراز غم کرد...

اولین برف زمستونی  روبدون "تو"تجربه کردم...

کنار این دریچه ی شیشه ای نشسته ام...

اما چشمام تو دور دستا خاطره ی سفری رو دوره میکنه...

به فکرنفسای داغ و ته سیگاری ودرخت تنهاوآسمون آبی و من و "تو"...

صدای بارون میآد...

و منو به جاده های مه آلود میبره...

از اولین پیچ تا چشم کار میکنه...

قهوه خونه ها و نیمکتای چوبیه...

جایی که بوی سیگار و عطر نارنج  با قل قل قلیونا می یاد...

وخاک بارون خورده...

گوشه ی دنجی برای نگاه کردن ...فکر کردن...

صدای بارون می آید  و بال بال کبوترایی خیس تو ایوون خیالم...

به خودم می آیم...

روبروی این دریچه ی روشن...

ساعت ها و دقیقه ها طی میشن...

اما من هنوز به فکر ته سیگاری و خاطراته مشترکمونم...

همیشه بدون تو دلتنگی زیاده...

کاش بشه ...وقت بشه...مشگلی نباشه...

من و "تو" بازم باهم خاطره ای مشترک داشته باشیم!

 یاحق

[ پنج شنبه 12 دی 1392برچسب:, ] [ 13:59 ] [ آسمون آبی ]

وقتی که از دلگیری لحظه ها خسته می شم....

وقتی کنار پنجره ی  بارون زده به توده ی درهم ابرا نگاه می کنم

و از تو جز حسرتی سرگردون چیزی به جا نمی مونه....

وقتی در میونه های راه نه به انتها امیدوارم نه زیر سایه ی

خاطره هات وقتی برای مکث در گذشته پیدامیکنم....

وقتی چون دود در لحظه سرگردونم...

و نمیدونم که مقصد این راه به کجا ختم میشه....

وقتی سخت می بارم و ساده می گذرم....

وقتی از رویاهام خسته می شم....

تنها گریزگاه آرومم بعد از آغوشت دل سفید

 ورق هامه که من رو  یه کم آروم میکنه....

میگم تا میون سیاهی کلمه ها خودم رو از یاد ببرم....

 به لحظه ای درنگ تا خالی شه ابرای مخملین دلم در بارش بی امان کلمه ها....

دلخوشم به عبور برگی دیگه از ساقه ی آرزوهام ...

دلخوشم به عریانی...

به لرزش های بی امان  بادتو شبای مهتابی....

چند وقت در سکوت و سکونی طولانی ...

در خلا حرف ها و خاطره ها سرگردونم...

میدونم دوباره برمیگردم و احساس می کنم

که اوضاع کمی بهترشده...

لا اقل اونقدر که بشه از باتو بودن نوشت...

از زندگی با تموم خلا ها و وصله ها و دلتنگی هاش.....

دلم برای تو و با توبودن تنگ شده وبه یادشون هستم.... 

تو همه ی این دلتنگی های بیوقفه ام خوشحالم ،میدونی چرا؟

چون دوست داشتـنم 

همون "سرباز" وظیفـه ایه ؛ 

که با اسلحـهِ ی احساس روی 

برجِ دیدبانـی 

می ایسته 

و نمیذاره جُز "من"، 

کسـی واردِ حیطه ی خیالت بشه .

میدونم روزی میرسه که

بـــا لبخنـــد "تـــو" بیـــدار میشـــم

ایــن روز

هـــر زمــان کـــه میخـــواد بــاشـه

فقط امیدوارم که بــاشـه !

یاحق

[ چهار شنبه 11 دی 1392برچسب:, ] [ 13:49 ] [ آسمون آبی ]

دفترنقاشی من توشهرغم گم شده به كی بگم با معرفت دلم برات تنگ شده.

از دیشب خیلی کلافه ام...

ببین دور از نفسهات...

دارم دق میکنم...

میشه برام بادکنکی باد کنی...!

باورت نمیشه ولی اونقدر خرابم که هیچ مرهمی آرومم نمیکنه.

منو تو آغوشت بگیر...

دلم آرامشی ناب میخواد....

صدات نيست...

تصويرت هم همينطور...

امامهربونيت مثه همیشه آنتن ميده...

قدآسمون...

ای بارون ببار …

من امروز سفر کرده ای دارم که پشت پاش آب نریختم …!

سفرت بی خطر...زود برگرد!

یاحق

[ دو شنبه 9 دی 1392برچسب:, ] [ 12:37 ] [ آسمون آبی ]

ﻫﻮﺍ ﺧﻮﺑﻪ ...

ســـــرده ...

ﺟﻮﻥ ﻣﯿﺪﻩ ﺑﺎ ﻋﺸﻘم ﺑﺮم ﺑﯿﺮﻭﻥ ...

ﺩﺳﺘﺎﺷﻮ ﺳﻔﺖ ﺑﮕﯿﺮم ...

ﺑﭽﺴﺒم ﺑﻬﺶ ﻭ ﺑﮕم ﺭﺍﻩ ﺑﺮﯾﻢ ﮔﺮﻡ ﺷﯿﻢ ...

ﺩﺳﺘم روﺑﮑﻨم ﺗﻮ ﺟﯿﺒﺶ...

ﻧﮕﺎﺵ ﮐﻨم...

بگم ﺗﻮ ﺷﻬﺮ ﻗﺪﻡ ﺑﺰﻧیم...

ﺑﯿﺨﯿﺎﻝ ﺳﺮﻣﺎ شیم...

ﺑﯿﺨﯿﺎﻝ ﻣﺮﺩﻡ ﻭ ﻧﮕﺎﻫﺸﻮﻥ...

ﺑﯿﺨﯿﺎﻝ ﺗﻔﮑﺮ ﻏﻠﻄﺸﻮﻥ...

ﺑﻪ ﻗﻮﻝ ﻣﻌﺮﻭﻑ » ﻫﻮﺍعجیب ﺩﻭ ﻧﻔﺮﺳﺖ !!!

فشار آروم دستات رو دوست دارم...

وقتی که مردونگیت رو به رخ انگشتام می کشی..

ببین که روی دست شب هم موندم ...

حتی خوابم منو نمیبره...

ولی زندگی برای من , همین از "تو" گفتن هاست.

یاحق

[ جمعه 6 دی 1392برچسب:, ] [ 23:16 ] [ آسمون آبی ]

کنارم خیلی ها هستن....

اما....

دلم پیش تو آرومه....

 چه زيبا گره خورده …

بخت من با “تـــــو ”

خـدايـا کورش کن !!!

که با دست که هيچ ،

با دندون هم باز نشه ..!!

یاحق

[ چهار شنبه 4 دی 1392برچسب:, ] [ 13:24 ] [ آسمون آبی ]

 

سلام خـداجون...

میتونم چند لحظه باهـات خلـوت کـنم؟

این "بچه ی آدم "قـول میده

بیـشـتر اَز چـند لحظـه وقـتـت رو نگـیـره...

گـــوشِت رو بیار جلو...

بیـا

نَـزدیکتَـر...

خدایامـَـن دلتنگشم...

میشنَوی؟….●•٠·

بعضی چیزها را " باید " بنویسم

نه برای اینکه همه " بخونن " و بگن " عالیه "

برای اینکه فقط " خفه نشم "

همین !!

خدایا!!!

این "بچه ی آدم"دستاش رو زده زیر چونه اش...

داره  مات و مبهوت نگات میکنه...

طلبکارنیستا.. .

فقط مشتاقه بدونه ته قصه چه میکنی باهاش؟؟!!

دیگه از توکه پنهون نیست...

همیشه این "بچه ی آدم "رو ازچوبت ترسوندن

 اماحتی یه بارم  به"بوسه هات"امیدوارش نکردن...

ولی خداجون تهِ دلِ این "بچه ی آدم" قرصه به لطف ومهربونیت...

خداجون میشه یواشکی بهم بگی اونی که ازش بی خبرم چه حالی داره....!!

خدایا ساده می خنده و دل من سخت زیر و رو می شه... مجازاتش پای خودم

امادلم آغوش ممنوعش رو می خواد!

                                       امضا:"بچه ی آدم"
یاحق

 

 

[ جمعه 29 آذر 1392برچسب:, ] [ 14:5 ] [ آسمون آبی ]

امروز می خوام از اسمت بنویسم

اسمی که همیشه برام حسِ تازگی داره

وقتی اسمت رو روی لبم میارم

یاد سپیده دم صبح می افتم

یه لحظه ای رو یادم میاد که نمیتونم درست بنویسمش،

اصلا مگه می شه از احساس نوشت؟

من فقط سعی می کنم ثبت کنم حسایی رو که تنها با تو دارم تجربه شون می کنم

زمان سپیده دم صبح که هوا یه خرده مه داره

خیسی شبنم رو گلها می شینه

اگه اون لحظه اونجا باشی سنگینی شبنم تو هوای صبح معلومه

هر جا که قدم میزاری خیسه

رو سبزی علفها، روی غنچه گلها، روی شاخه درختا

همون موقع ست که یه قناری میشینه رو یه شاخه و شروع به خوندن میکنه

صداش تو دل دشت می پیچه

صداش یه جوری تو دل دشت می پیچه که هر چی دنبال این صدا میگردی پیداش نمیکنی

انگاری  صدای امید رو تو دل همه بیدار میکنه

دوست دارم توی اون هوا یه نفس عمیق بکشم و هر چی تو دلم هست بریزم بیرون

یه هوای سبک یه نفس عمیق و یه آرامش که پر از حس راحتیه

یه نسیم ملایم پر از عطر

یعنی طروات، یعنی تازگی، یعنی امید

یعنی طلوع روشنی بعد یه شب پرهیاهو

یعنی تنها امید این دلِ تنهایِ من

شاید هیچ کس مثل من، تو رو تجربه نکرده باشه چشم عسلی

خودتم خوب میدونی بيشعورترين موجود دنيا "دلمه"

روزي هزار تا دليل و منطق مي يارم براش آروم ميشه

 ولي بازم دم دمای غروب  كه ميشه ميگه چرا؟

ببین قـایـقـی دارم و بـادبـانـی گـشـوده

در گـذرگـاه بـادهـایـی

کـه گـاهـی قـهـقـهـه اسـت و

گـاهـی هــق هــق ... !

"چشم عسلی"بی "عصا" به آب زدم!!! موسی اگه ایمان داشت...

من "تو" رو دارم!!!

 همیشه از تو نوشتم

و بازم مینویسم

برای دلی که

تا ابد

با آشفتگی هاش عاشقی میکنه

آخرش یه کلام ختم کلام گفتم نگی نگفتی....

 آی زمستون که داری میای فقط حواست باشه ....

دورِ تموم شاعرانه هام رو خط میکشم

اگه با اومدنت "او" حتی یه  تک سرفه کنه ...

یاحق 

[ چهار شنبه 27 آذر 1392برچسب:, ] [ 18:51 ] [ آسمون آبی ]

این روزافقط یه حرف منو آزار میده ،

حتی یه کلمه هم نمیشه..

تنها یه حرف منو هر روز غمگین تر میکنه …

همون یه “ن” که در اولِ “بودنت” نشسته!

به "تو" گفته بودم :

بی "تو" سخت می گذره !

حرفم رو پس می گیرم ؛

باورکن بی "تـــــــــو" انگار اصلاً نمی گذره ... !!!

هی "تو…"

نمیدونم اسمت روچی بذارم…

"مخاطب خاص"!

"تموم زندگی"!

"دلیل نفس کشیدن"!

"همه ی وجود"…

یا "تنها عشقم…"

…به هراسمی که باشی بدون…

…آروم…

…برات جون میدم…

خودت خوب میدونی گرما یعنی:

نفسای تو...

دستای تو...

آغوش تو...

پس زود برگرد.

یاحق

[ دو شنبه 25 آذر 1392برچسب:, ] [ 14:11 ] [ آسمون آبی ]

ایکاش دوباره نوراآبی میشدن..

شمعای روشن جلوی شومینه می سوختن

ورایحه عطره تنت تواتاق میپیچید

واون لحظه جادویی واون حس

عظیم آتشفشان انرژی ...

حس خوب باتوبودن...

"تو"روشنیدن ولمس روحت و!!!

مبلی که من نشستم...

کاناپه ای که روبرومه و"تو"دراون فرورفتی...

میزی بایه شیشه آب خنک ویه لیوان وخودکار

وچندکاغذبرای یادداشت فاصله میون ماروپرکرده...

وهیچوقت نیازی به یادداشت خاطرات بازگوشده ندارم...

لحظه ای که "تو"شروع میکنی به تعریف

 کردن خاطراتت برام نت لحظه ای که

تنهانورشمعهاست ونورچشمای

همیشه براق وعسلی "تو"...

بااون نگاه پرازهمه چیز...

نگاهی که دریایی روتوخودش

 غرق کرده...و"تو"تنهادرنگاه

من غرقی...حرف میزنی ...

ومن درسکوت "تو"رودرحرفات

 جستجومیکنم ولحظاتت

روحتی اگه نباشم با"تو"زندگی میکنم...

تازمانی که وقتمون

 دوباره شروع کنه به تموم شدن به نشونه پایان جلسه!...

ولحظه ای سکوت...

همیشه آخرش لیوان آب رو سر میکشم

و وقتی تو چشمات نگاه میکنم

مست میشم ازشراب نگاهت...

گاهی چای یاقهوه...

شمع هاهمیشه باپایان جلسه تموم شدن..

وقتی تو آغوشتم پرم ازعطره تنت ...

بهت میگم که خیلی حسودم ...

تواحساس سبکی میکنی ومن هرگزخاطراتت

روفراموش نمی کنم وهیچوقت

لحظه های باتو بودن رو فراموش نمیکنم....

وتنهااون لحظه ابدی برام جاویدان میمونه ...

لحظه ای که هردوغرق نگاه هم هستیم ...

دیگر طاقت رویاهایم تموم شده!

دلم رسیدن میخواد...

یاحق

[ شنبه 23 آذر 1392برچسب:, ] [ 23:20 ] [ آسمون آبی ]

ﻣﯿﻠـﯿﻮﻥ ﻣـﯿﻠﯿﻮﻥ ﺗُـﻦ ﺻﺪﺍ ﻭﺟـــــﻮﺩﺩﺍﺭﻩ ...!

ﻭﻟــــــﯽ ﻓﻘـــــﻂ ﻭ ﻓﻘــــﻂ ..

ﯾـــــﮑﯽ ﺷﻪ ﮐﻪ ﻭﻗﺘـــــﯽ ﻣــــﯽ ﺷﻨﻮﯼ ..

ﺩﯾــــــﻮﻧﻪ ﻣـــﯽ ﺷــﯽ ...

کاش هر روز جمعه بود تا دلتنگی هایم را گردن غروبش می انداختم..

یاحق

[ یک شنبه 17 آذر 1392برچسب:, ] [ 20:12 ] [ آسمون آبی ]

وقتی نیستی دلم به انداره ی تمومِ روزای پاییزی گرفته...

آسمونِ چشمام به اندازه ی تمومِ ابرای بهاری بارونیه...

قلبم انگار به اندازه ی سردترین روزای زمستونی یخ زده...

اما وجودم تو کوره ی داغ تابستونیِ دلتنگیت میسوزه...

ببین چه چهارفصلی شده سرزمین دقایق من!!!

زودبرگرد رفیق

یاحق

[ شنبه 16 آذر 1392برچسب:, ] [ 19:13 ] [ آسمون آبی ]

می خوام..

اونقدر خودخواهانه بغلت کنم..

که جای ضربان قلبم روی تنت بمونه…

صـدای مـردونه ات دلم رومیلرزونه،

گوشام همیشه به انتظار شنیدنِ حرفات میشینه . . .

دسـتای بزرگ و قویت

منو یاد یک واژه می اندازه؛

و اونم” امـنیته ” ا . . .

آغـوشت مثه دریـایی پـر تلاطمه...

و مـن

چـقدر غـرق شدن تواین دریـا رودوست دارم . . . !

تـو فـقط مـردِ من بـمون؛

و مـن

هـم قـول میدم تا ابـد؛

بـانوی تـموم لحظاتت باشم . . .

یاحق

[ چهار شنبه 13 آذر 1392برچسب:, ] [ 18:53 ] [ آسمون آبی ]
صفحه قبل 1 2 3 4 5 ... 19 صفحه بعد
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

میگن سه موقع دعا برآورده میشه یکی وقت اذون یکی زیر بارون یکیم وقتی دلی میشکنه..... من وقت اذون زیر بارون با دلی شکسته دعا کردم خدایا هیچ دلی نشکنه . . .
امکانات وب

نام :
وب :
پیام :
2+2=:
(Refresh)

خبرنامه وب سایت:





آمار وب سایت:
 

بازدید امروز : 59
بازدید دیروز : 23
بازدید هفته : 147
بازدید ماه : 203
بازدید کل : 13202
تعداد مطالب : 380
تعداد نظرات : 714
تعداد آنلاین : 1

Alternative content



MusiC Dariush