آسمون دلدادگی

 
امروز یه حال وهوای خاصی دارم...

دلم لک زده برای یه سفر....

برای دیدن منظره های قشنگ وچشم اندازهای چشم نواز....

دلم لک زده برای آرامش ونشاطی که مسافرت بهم میده...

برای عکس گرفتن از چیزای جالبی که میبینم......

اما دلم نمیخوادبه هیچ نقطه ای از کره ی زمین یا کره ی ماه یا سیاره ی مریخ باشه.....

دلم یه سفر چندروزه ی دونفره میخواد...من باشم ونو...

باهم قدم بزنیم....باهم خلوت کنیم....حرف بزنیم....

گریه کنیم ویا بخندیم...

تصمیم بگیریم....

بهم اعتماد کنیم....

باهم دعوا کنیم....

سروکله بزنیم....

بعدش باهم صلح کنیم....

به نتیجه برسیم....

دلم برای باهم بودن هامون تنگ شده...

دلم برای نفسهات ....

گرمی نگاهت ....

مهربونی صدات تنگ شده......

خدا کنه برای امشب ...

بلیط شهر آرزوها و رویاهارو از دست ندیم ...

وبرنامه ی سفرمون جوربشه....."آمین"
 


 

 

پنج شنبه 28 ارديبهشت 1391(بازدید ), :: 19:7 :: نويسنده : آسمون آبی

 بگذارابریترین شعرم را با غریبترین لهجه بخوانم

 

این عادت من است که هرغروب بر ایوان دلتنگیم مینشینم

 

وخویش مرورمیکنم....کاش بودی 

پنج شنبه 28 ارديبهشت 1391(بازدید ), :: 18:25 :: نويسنده : آسمون آبی

 

از اون روزهاکه تو به من گفتی:

"میان سنگلاخ هاودره هاوکوه های زندگی مواظب هم باشیم ودست همو ول نکنیم"

روزها گذشته....امادست هردومون تو هواست و میل  به گرفتن نداری....

همیشه به تو گفتم:"که تو زندگی منی...

توقشنگترین تصویررویاهای منی که زمین وآسمونم رو خوشبو کردی و روی نیمکت  چوبی خیالم گلبرگ

فکرقشنگت به بازی نشسته"

می خوام بدونی دلم برات به اندازه ی همین یه دنیافاصله تنگ شده....

ایکاش بودی و دستت رو باز توی دستم میذاشتی....

یادته همیشه میگفتی وقتی دستم تو دستته قدرت نه گفتن به تو رو ندارم....

پس دستت رو به من بده...من برای شروعی دوباره آماده ام.....

پنج شنبه 28 ارديبهشت 1391(بازدید ), :: 14:19 :: نويسنده : آسمون آبی

 چقدردوست داشتم تمام دلتنگی های این روزهارو باتوتقسیم میکردم،

باتو که برایم سنگ صبور بودی....

بماند که آنقدر فاصله زیاد شده که هرچه فریاد میزنم نه تو صدایم را می شنوی نه تلاشی برای شنیدنش میکنی...

پنج شنبه 28 ارديبهشت 1391(بازدید ), :: 13:54 :: نويسنده : آسمون آبی
 

 
لمس کن کلماتي را که برايت مي نويسم 

تا بخواني و بفهمي چقدر جايت خاليست ... 

تا بداني نبودنت آزارم مي دهد ... 

لمس کن نوشته هايي را که لمس ناشدنيست ... 

که از قلبم بر قلم و کاغذ مي چکد 

لمس کن گونه هايم را که خيس اشک است و پُر شيار ...

لمس کن اين با تو نبودن ها را ... 
 

 

 

لمس کن لحظه هاي تنهاییم را ...  

""آسمون دلتون بی غبار""

 

چهار شنبه 27 ارديبهشت 1391(بازدید ), :: 19:42 :: نويسنده : آسمون آبی

 من زنم و به همان اندازه از هوا سهم میبرم که ریه های تو!!!

 

دردآور است که من آزاد نباشم تاتو به گناه نیفتی،

 

قوس های بدنم بیشتر از افکارم به چشمهایت می آیند!

 

تاسف بار است که باید لباسهایم رابه میزان ایمان تو تنظیم کنم.....***روز زن مبارک***

""زنده یادسیمین دانشور""

شنبه 23 ارديبهشت 1391(بازدید ), :: 10:21 :: نويسنده : آسمون آبی

 
امشب باز پستچي پيرمحلمون نيومد
 
يابايد خونمون رو عوض کنيم يا پستچي رو
 
تو که هرروز واسم نامه مي نويسي،مگه نه؟!ا
 

 


 

یک شنبه 17 ارديبهشت 1391(بازدید ), :: 14:53 :: نويسنده : آسمون آبی
 
خدایا:
 
مارو ببخش که در کار خیر
 
یا “جار” زدیم
 
یا “جا” زدیم
 

 

 


 "ارادتمند : بچه ی آدم"

یک شنبه 17 ارديبهشت 1391(بازدید ), :: 14:46 :: نويسنده : آسمون آبی
مرا به تو هيچ تملکي جز اين نيست ، که همواره دلم براي مهربانيت تنگ ميشود...
این روزا حال عجیبی دارم...اصلا قابل توصیف نیست...نمی دونم چرا این دل در بدر همه اش بهونه میگیره...من که میدونستم موندنی نیستی ...چرا بهت دل بستم ؟از عجايب عشق همين است : تنها همان آغوش آرامت مي کند که دلت را به درد مي آورد...
دلتنگم ! اما تو را طلب نميکنم ، نه اينکه بي نيازم ، فقط صبورم !اچقدر این دکلمه ی خسرو شکیبایی رو دوست دارم روحش شاد...
تکليفِ تمام ترانه‌های من
از همين اولِ بسم‌اللهِ بوسه معلوم است
سلام، يعنی خداحافظ!
خداحافظ جایِ خالیِ بعد از منِ غريب
خداحافظ سلامِ آبیِ امنِ آسوده
ستاره‌ی از شب گريخته‌ی همروزِ من،
عزيزِ هنوزِ من ... خداحافظ!
همين که گفتم!
ديگر هيچ پرسشی
پاسخ نمی‌دهم!
هی بی‌قرار!
نگران کدامِ اشتباهِ کوچکِ بی‌هوا
تو از نگاه چَپ‌چَپِ شب می‌ترسی؟
ما پيش از پسينِ هر انتظاری حتما
کبوترانِ رفته از اينجا را
به رويایِ خوش‌ترين خبر فراخواهيم خواند.
من ... ترانه‌ها وُ
تو ... بوسه‌ها وُ
شب ... سينه‌ريزِ روشنش را گرو خواهد گذاشت،
تا ديگر هيچ اشاره يا علامتی از بُن‌بستِ آسمان نمانَد.
راه باز ...، جاده روشن وُ
همسفر فراوان است.
برمی‌گرديم
نگاه می‌کنيم
اميدوار به آواز آدمی ...!
آيا شفای اين صبحِ ساکتِ غمگين
بی‌خوابِ آخرين ستاره مُيسر نيست؟
هميشه همين قدم‌های نخستينِ رفتن است
که رازِ آخرين منزلِ رسيدن را رقم می‌زند.
کم نيستند کسانی
که با پاره‌ی سنگی در مُشتِ بسته‌ی باد
گمان می‌کنند کبوتری تشنه به جانب چشمه می‌بَرَند،
اما من و کبوتر و چشمه گول نخواهيم خورد
ما خوابِ خوشی از احوالِ آدمی ديده‌ايم
از اين پيشتر نيز
فالِ غريب ستاره هم با ما
از همين اتفاق عجيب گفته بود.
ما نزديک آينه نشستيم و شب شکست و
خبر از مسافرِ خوش‌قولِ بوسه رسيد،
رسيد همين نزديکی‌ها
که صبحِ يک جمعه‌ی شريف
از خواب روشن دريا باز خواهيم گشت.
همه چيز دُرست خواهد شد
و شب تاريک نيز از چراغِ تَرک‌خورده عذر خواهد خواست.
همين برای سرآغاز روزِ به او رسيدن کافی است،
همين برای نشستن و يک دلِ سير گريستنِ ما کافی‌ست،
همين برای از خود دور شدن و به او رسيدن کافی است.
سلام ...!
سلام يعنی خداحافظ!
خداحافظ اولين بوسه‌های بی‌اختيار
کوچه‌های تنگ آشتی‌کنانِ دلواپس
عصر قشنگِ صميمی
ماه مُعطرِ اطلسی‌های اينقدی، ... خداحافظ!
سلام، سهمِ کوچکِ من از وسعت سادگی!
سايه‌نشينِ آب و همپياله‌ی تشنگی سلام،
سلام، اولادِ اولين بوسه از شرمِ گُل و گونه‌های حلال،
سلام، ستاره‌ی از شب گريخته‌ی همروز من،
عزيزِ هميشه و هنوز من ... سلام!
مسئله من این نیست
که به هر کسی اعتماد می کنم.
میان این همه سوار و پیاده
من
همیشه پیاده بوده ام،
یعنی هم از نخست
من باد را
برای سفر برگزیده ام.
گاهی
اشتباه خوب است،
بزرگ خواهی شد.
 

 

    "آسمون دلتون بی غبار"

شنبه 16 ارديبهشت 1391(بازدید ), :: 9:49 :: نويسنده : آسمون آبی

 

ای کاش میدانستی......... 

و برای تو ماندن... به پای تو بودن... و به عشق تو سوختن !
 
و چه تلخ و غم انگیز است دور از تو بودن و برای تو گریستن ... !
 
ای کاش می دانستی بدون تو مرگ گواراترین زندگیست ... !
 
بدون تو و به دور از دستهای مهربانت زندگی چه تلخ و ناشکیباست ... !
 
چه زیباست بخاطر تو زیستن ...
 
ثانیه ها را با تو نفس کشیدن ... زندگی را برای تو خواستن ... !
 
چه زیباست عاشقانه ها را برای تو سرودن ... !
 
بدون تو چه محال و نا ممکن است زندگی... !
 
چه زیباست بیقراری برای لحظه ی آمدن و بوئیدنت ... !
 
برای با تو بودن و با تو ماندن ... برای با هم یکی شدن ... !
 
کاش به باور این همه صداقت و یکرنگی می رسیدی !
 
ای کاش می دانستی مرز خواستن کجاست ...!!!!
 
و ای کاش می دیدی قلبی را که فقط برای تو می تپد ... 
پنج شنبه 14 ارديبهشت 1391(بازدید ), :: 19:49 :: نويسنده : آسمون آبی


 
هی ! دل خوش باورم
 
چه هنرمندانه زجر میکشی ...
 
از کمال الملک زیباتر !
 

 

سه شنبه 12 ارديبهشت 1391(بازدید ), :: 17:8 :: نويسنده : آسمون آبی
بی انصافیست که تو را به شمع تشبیه کنم زیرا شمع را میسازند تا بسوزد

اما تو میسوزی تا نسلی را بسازی ، با سپاس و عرض تبریک فراوان روزت مبارک ...

سه شنبه 12 ارديبهشت 1391(بازدید ), :: 1:25 :: نويسنده : آسمون آبی

 

می دانی

یک وقت هایی باید
روی یک تکه کاغذ بنویسی
تـعطیــل است ...
و بچسبانی پشت شیشه ی افـکارت
... باید به خودت استراحت بدهی
دراز بکشی
دست هایت را زیر سرت بگذاری
به آسمان خیره شوی
و بی خیال ســوت بزنی ...
در دلـت بخنــدی
به تمام افـکاری که
پشت شیشه ی ذهنت
صف کشیده اند ...
آن وقت با خودت بگویـی
بگذار منتـظـر بمانند
 
 
یک شنبه 10 ارديبهشت 1391(بازدید ), :: 9:45 :: نويسنده : آسمون آبی
پسرک پدربزرگش را تماشا کرد که نامه ای می نوشت .
بالاخره پرسید :
- ماجرای کارهای خودمان را می نویسید ؟ درباره ی من می نویسید ؟
پدربزرگش از نوشتن دست کشید و لبخند زنان به نوه اش گفت :
- درسته درباره ی تو می نویسم اما مهم تر از نوشته هایم مدادی است که با آن می نویسم .
می خواهم وقتی بزرگ شدی مانند این مداد شوی .
پسرک با تعجب به مداد نگاه کرد و چیز خاصی در آن ندید .

- اما این هم مثل بقیه مدادهایی است که دیده ام .
- بستگی داره چطور به آن نگاه کنی . در این مداد 5 خاصیت است که اگر به دستشان بیاوری ، تا آخر عمرت با آرامش زندگی می کنی .
صفت اول :
می توانی کارهای بزرگ کنی اما نباید هرگز فراموش کنی که دستی وجود دارد که حرکت تو را هدایت می کند .
اسم این دست خداست .
او همیشه باید تو را در مسیر ارده اش حرکت دهد .
صفت دوم :
گاهی باید از آنچه می نویسی دست بکشی و از مداد تراش استفاده کنی . این باعث می شود مداد کمی رنج بکشد اما آخر کار ، نوکش تیزتر می شود .
پس بدان که باید رنج هایی را تحمل کنی چرا که این رنج باعث می شود انسان بهتری شوی .
صفت سوم :
مداد همیشه اجازه می دهد برای پاک کردن یک اشتباه از پاک کن استفاده کنیم .
بدان که تصیح یک کار خطا ، کار بدی نیست . در واقع برای اینکه خودت را در مسیر درست نگهداری مهم است.
صفت چهارم :
چوب یا شکل خارجی مداد مهم نیست ، زغالی اهمیت دارد که داخل چوب است .
پس همیشه مراقبت درونت باش چه خبر است .
صفت پنجم :
همیشه اثری از خود به جا می گذارد .
بدان هر کار در زندگی ات می کنی ردی به جا می گذارد و سعی کن نسبت به هر کاری می کنی هوشیار باشی و بدانی چه می کنی .
           "آسمون دلت بی غبار"
 


 

یک شنبه 3 ارديبهشت 1391(بازدید ), :: 10:9 :: نويسنده : آسمون آبی

 

سلام امروز تولده یه دوست خوب یه همراه مهربون و دوست داشتنیه....دوست دارم از همین جا تولدشو تبریک بگم خیلی گلی به خدا....

 

 

 
جشن میلادت را به پرواز می روم
  
 
 
 
 
 
دراین خانگی ترین آسمانِ بی انتها
  
 
 
 
آسمانی که نه برای من
 
 
نه برای تو
 
که تنها برای “ما” آبیست . . .
 
 
هرچی آرزوی خوبه مال تو . . . 
 
 
                                                                        "لحظه هایت پراز آرامش "

 

 

 

شنبه 2 ارديبهشت 1391(بازدید ), :: 9:52 :: نويسنده : آسمون آبی
 
 شخصیت منو با برخوردم اشتباه نگیر،
 
  شخصیت من چیزیه که من هستم،
 

   اما برخورد من بستگی داره به اینکه :
  " تو " کی باشی ... "برگرفته از وبلاگ گیله مرد"

 

چهار شنبه 30 فروردين 1391(بازدید ), :: 19:45 :: نويسنده : آسمون آبی

 


مرا به ذهنت نه…. به دلت بسپار….

من ازگم شدن درجاهای شلوغ

...میترسم ...
  
چهار شنبه 30 فروردين 1391(بازدید ), :: 10:20 :: نويسنده : آسمون آبی

 

می دانید اولین جمله ای که ما دراول دبستان یاد می گیریم چیه؟

.

.
.
.
بابا آب داد بابا نان داد 
می دانید اولین جمله ای که انگلیسها در اول دبستان یاد می گیرند چیه؟
.
.
.
من می توانم بخوانم و بنویسم
.
.
.
می دانید اولین جمله ای که ژاپنیها در اول دبستان یاد می گیرند چیه؟
.
.
.
من می توانم بدوم

و این است که ما همیشه چشممون دنبال دست پدر است کار از ریشه خراب است...
                                                                                     "گرفته شده ازوبلاگ جملات زیباوداستانک"
سه شنبه 29 فروردين 1391(بازدید ), :: 20:50 :: نويسنده : آسمون آبی
 
 
امشب حالم اصلا خوش نیست...دلم می شکنه می ریزه،از سکوت طولانیت...این روزها دلم گرفته،دلم از دست عشق و عاشقی کردنهای الکی گرفته،دلم از دست دلم گرفته،دلم از دست توهم گرفته...یادته این بار گفتی دیگه مشکلی باتو ندارم که بخوام برم...اینو خودت گفتی....یادته؟دیگه توانی برای  تر نمودن چشم هایم نمونده،می ترسم....!می ترسم سیلابی بیاید و هر چه هست ببرد،یک چیزی وجودم را میخراشد وبعد جا خوش میکند در گلویم،شاید شبیه ترس .. نه آه می کشم و نه فریاد میزنم،تنها چشمانم را میبندم تا  ته تهش  تا ان تاریکی های محض که  وجودم را می لرزاند..وبعد بی صدا دور میشوم ..خودم را می سپارم به دل اشوبه ی قلبم و تو رانیز ..  غرق میشویم،بگذار کسی نفهمد،نداند آخرین جرعه از بازمانده ی احساسم قطره اشکی بود که باید بدرقه راهم میکردم...ولی توکه میدونی محاله گریه کنم....امشب دوباره دلم گرفت،دلم به اندازه ی تمام کارهایی که  کردمو نکردم گرفته،دیگر دلم با یک آه کشیدن هم سبک نمیشه،دیگر با نوشتن هم، آرام نمیشم، باز هم چشمام به دست های پر از مهر تو،گره خورده،که باز تو بیایی و مرا از این زندان تاریک و تنهایی نجات بدی،بیش از پیش به تو احتیاج دارم
نمیدونم که چرا اینجوری از تو،به بی تو بودن رسیدم
بی تویی که هیچ ام
من با تو من میشوم
من بی تو هیچ میشوم، هنوز هم فقط برای تو مینویسم ،میبینی؟چرا ما به هم اینقدر دروغ میگیم؟مگه تا به حال بهت صدبار نگفتم وقتی از چیزی ناراحتی درموردش توضیح بده....حرف بزن ...بگوولی قضاوت نکن....به نظرمن ما دروغ میگیم، چون ایمانمون ضعیفه 
چون به خودمون اعتقاد نداریم 
دروغ میگیم چون زندگیمون رو قشنگ نمیبینیم 
دروغ میگیم چون آدمارو دوست نداریم...مگه نگفتی به وقت احتیاج دارم تا خیلی از مسایل برام روشن شه؟مگه من بهت وقت ندادم؟اگه واقعا دوستم داشتی میدونستی که چقدر از پیچوندن متنفرم....اگه به حرف خودت دوستم میداشتی راضی به عذاب دادنم نبودی..الان دارم به خیلی چیزا فکر میکنم،به همه مردم،به اینکه چرا انقدر همه بد شدن؟چرا انقدر راحت دل میشکنن؟چرا هیچکس نمیخواد خوب باشه و همه میخوان ادای خوب بودنو در بیارن و کمتر کسی پیدا میشه که بخواد واقعا خوب باشه و ظاهر سازی نکنه.چرا کسی خدارو نمیبینه؟چرا ما بنده ها انقدر خود خواهیم وهمه چیزو واسه خودمون میخوایم واصلا توو کارامون خدارو نمیبینیم؟حرف من اینه: که چرا ادما الکی به هم ابراز علاقه ومحبت میکنیند؟؟؟چرا فقط از سر اینکه یه چیز به هم گفته باشن به هم حرفای عاشقانه میزنن؟؟؟چرا راحت با احساسات همدیگه بازی میکنن؟؟؟چرا وقتی میدونن تا اخرش با هم نیستن به دروغ به هم میگن؟چرا هیچکس توو این دورو زمونه معنی دوست داشتن رو نمیفهمه؟چرا امروز چرا ها به من حمله کردن؟چرا ما ادمها فرق دوست داشتن و عاشق بودنو با نیازو احتیاج رو نمیدونیم؟؟؟؟چرا همه اش اینارو باهم قاطی میکنیم؟چرا نمیخوایم بفهمیم که نباید معنی عشق و خراب کرد چرا فکر نمیکنیم که کلمه ی عشق حرمت داره؟چرا نمیخوایم بفهمیم که اگه واقعا عاشق باشیم خیلی از کارا رو نمیکنیم وخیلی از حرفارو نمیزنیم؟چراخیلی از رفتارهارودرست انجام نمیدیم؟نمیدونم منظورمو چه جوری باید بگم؟؟؟بزاریدیه مثال بزنم تا بیشتر متوجه شید: ببینید دوستان ما خیلی وقتا از روی نیازو احتیاج همدیگرو دوس داریم مثل کسی که در سال دو رکعت نمازم نمیخونه ولی وقتی براش مشکلی پیش میاد چون به خدا نیاز داره،نماز میخونه،قران میخونه،خدارو صدا میزنه و ازش کمک هم میخواد و خلاصه خیلی از کارای دیگه میکنه ولی به محض اینکه مشکلش حل شد دوباره همه چیز یادش میره و میشه همون ادمی که نه نماز میخونه و نه خدارو میبینه.....!این روزا رابطه ها هم اینجوری شده،چون نمیخوان تنها باشن چون نیاز ادمهاس واقعا که چه بازیه کثیفه؟در نهایت بدون اینکه یک لحظه با خودشون فکر کنن که چی میشه کاری رو انجام میدن که به نظرشون درست میاد....واقعا چطور بعضی از ادمها میتونن هر کاری رو خیلی راحت انجام بدن؟ بیاین فقط یکم واقعا همدیگرو دوست داشته باشیم و توو دوست داشتنمون خدارو فراموش نکنیم....اینا رو همه رو به تو گفتم تویی که میدونی چقدر برام مهمی.... ایکاش می فهمیدی
..........
 
 
 

دو شنبه 28 فروردين 1391(بازدید ), :: 21:46 :: نويسنده : آسمون آبی

 

 
مــن، از تمام آسمـــان يک بــــاران را ميخواهم ...
و از تمــــام زميــــن، يک خيابان را ...
و از تمــــام تـــــو، يک دست
که قفــــل شده در دست مـــــن
دو شنبه 28 فروردين 1391(بازدید ), :: 11:47 :: نويسنده : آسمون آبی

از درد و دلت فقط درد سهم من شد و دلت سهم دیگری ......

یک شنبه 20 فروردين 1391(بازدید ), :: 8:59 :: نويسنده : آسمون آبی

 

ما بدهکاریم به یکدیگر و به تمام " دوستت دارم" های ناگفته ای که پشت دیوار غرورمان ماند و آنها را بلعیدیم تا نشان دهیم که منطقی هستیم .....

یک شنبه 20 فروردين 1391(بازدید ), :: 8:11 :: نويسنده : آسمون آبی

جوانک گوشه ی خیابان نشسته بود و فریاد کمک سر می داد. اصلاً به ظاهرش نمی خورد که گدا باشد. یک جوان رشید ، زیبا و تمام عیار بود ، ولی هر رهگذری که از کنارش رد می شد ، پایش را می گرفت و با چنان لحن ملتمسانه ای می گفت: « تو را به خدا، التماس می کنم کمکم کنید. » که دل سنگ هم آب می شد.
پیرزن از کنارش رد شد ، جوانک التماس کرد ، اما او خودش را کنار کشید و گفت: خجالت بکش مردک حیا کن ، واقعاً که آدم نمی دونه چی بگه ؟!
پیرمردی از دور ، نگاه عاقل اندر سفیهانه ای به او انداخته بود و مرتب سرش را به نشانه ی تأسف تکان می داد.
زنان و مردان جوان تر ، بی اینکه کوچکترین محلی به او بگذارند ، از کنارش رد می شدند و او همچنان از ته دل التماس می کرد.
دختر بچه ای به خودش جرأت داد ، جلو رفت و چند ثانیه به او نگاه کرد ، سپس به آرامی گفت: چی می خوای؟
جوانک نگاهی به دختر بچه انداخت و بغضش ترکید. دقایقی دخترک را در آغوش گرفت و به شدت گریست. وقتی گریه کمی آرامش کرد ، گفت: نمی خوام.
-
چی...؟ چیو نمی خوای؟
-
نمی خوام غرق بشم.
-
تو چی؟
-
تو دنیا.
-
مگه داری غرق می شی؟
-
آره... آره... دارم غرق می شم.
-
خوب ، مگه چی می شه؟
-
هیچی ، می شم مثل اینا.
-
مگه آدمی که داره غرق می شه خودش می تونه به کسی کمک کنه ؟
-
نه.
-
پس چرا داری از اینا کمک می خوای؟
-
پس از کی بخوام؟
دخترک سرش را بالا گرفت و به آسمان نگاه کرد ، جوان هم همین کار را کرد. وقتی سرش را پایین آورد ، دخترک آنجا نبود.

پنج شنبه 17 فروردين 1391(بازدید ), :: 18:50 :: نويسنده : آسمون آبی

 

دانه كوچک بود و كسی او را نمی‌دید. سال‌های سال گذشته بود و او هنوزهمان دانه كوچک بود.
دانه دلش می‌خواست به چشم بیاید، اما نمی‌دانست چگونه. گاهی سوار باد می‌شد و از جلوی چشمها می‌گذشت. گاهی خودش را روی زمینه روشن برگها می‌انداخت و گاهی فریاد می‌زد و می‌گفت: "من هستم، من اینجا هستم، تماشایم كنید ."
اما هیچكس جز پرنده‌ها‌یی كه قصدخوردنش را داشتند یا حشره‌هایی كه به چشم آذوقه زمستان به او نگاه می‌كردند، به اوتوجهی نمی‌كرد.
دانه خسته بود از این زندگی؛ از این‌ همه گم‌ بودن و كوچكی خسته بود. یک روز رو به خدا كرد وگفت:
"
نه، این رسمش نیست. من به چشم هیچ‌كس نمی‌آیم. كاشكی كمی بزرگتر، كمی بزرگتر مرا می‌آفریدی." خداگفت:
"
اما عزیز كوچكم! توبزرگی، بزرگتر از آنچه فكر می‌كنی. حیف كه هیچ وقت به خودت فرصت بزرگ‌شدن ندادی. رشد ماجرایی است كه تو از خودت دریغ كرده‌ای. راستی یادت باشد تا وقتی كه می‌خواهی به چشم بیایی، دیده نمی‌شوی. خودت را از چشم‌ها پنهان كن تا دیده شوی."
دانه كوچک معنی حرف‌های خدا را خوب نفهمید، اما رفت زیر خاك و خودش را پنهان كرد.
سال‌ها بعد دانه كوچک، سپیداری بلندو با شكوه بود كه هیچكس نمی‌توانست ندیده‌اش بگیرد. سپیداری كه به چشم همه می‌آمد…..تازه فهمید حرف خدا را"که اگر بخواهی به مقصد برسی باید ریشه داشته باشی و همت کنی"

آسمون دلتون آبی

چهار شنبه 16 فروردين 1391(بازدید ), :: 15:5 :: نويسنده : آسمون آبی

 

 

 

 


نجار پیری خود را برای بازنشسته شدن آماده می کرد. یک روز او با صاحبکار خود موضوع را درمیان گذاشت. پس از روزهای طولانی و کار کردن و زحمت کشیدن ، حالا او به استراحت نیاز داشت و برای پیدا کردن زمان این استراحت میخواست تا او را از کار بازنشسته کنند. صاحب کار او بسیار ناراحت شد و سعی کرد او را منصرف کند ، اما نجار بر حرفش و تصمیمی که گرفته بود پافشاری کرد. سرانجام صاحب کار درحالی که با تأسف با این درخواست موافقت میکرد ، از او خواست تا به عنوان آخرین کار ، ساخت خانه ای را به عهده بگیرد.نجار در حالت رودربایستی ، پذیرفت درحالیکه دلش چندان به این کار راضی نبود. پذیرفتن ساخت این خانه برخلاف میل باطنی او صورت گرفته بود. برای همین به سرعت مواد اولیه نامرغوبی تهیه کرد و به سرعت و بی دقتی ، به ساختن خانه مشغول شد و به زودی و به خاطر رسیدن به استراحت ، کار را تمام کرد. او صاحب کار را از اتمام کار باخبر کرد. صاحب کار برای دریافت کلید این آخرین کار به آنجا آمد. زمان تحویل کلید ، صاحب کار آن را به نجار بازگرداند و گفت: این خانه هدیه ایست از طرف من به تو به خاطر سالهای همکاری!
نجار ، یکه خورد و بسیار شرمنده شد. در واقع اگر او می دانست که خودش قرار است در این خانه ساکن شود ، لوازم و مصالح بهتر و تمام مهارتی که در کار داشت را برای ساخت آن بکار می برد.
یعنی کار را به صورت دیگری پیش میبرد.

 این داستان ماست.
ما زندگیمان را میسازیم. هر روز میگذرد.
گاهی ما کمترین توجهی به آنچه که میسازیم نداریم ، پس در اثر یک شوک و اتفاق غیرمترقبه میفهمیم که مجبوریم در همین ساخته ها زندگی کنیم.
اگر چنین تصوری داشته باشید ، تمام سعی خود را برای ایمن کردن شرایط زندگی خود میکنیم. فرصت ها از دست می روند و گاهی بازسازی آنچه ساخته ایم، ممکن نیست.
آری ، درست است .
شما نجار زندگی خود هستید و روزها، چکشی هستند که بر یک میخ از زندگی شما کوبیده میشود.
یک تخته در آن جای میگیرد و یک دیوار برپا میشود.

مراقب سلامت خانه ای که برای زندگی خود می سازید باشید "باران عشق"
****عیدتون مبارک****

چهار شنبه 2 فروردين 1391(بازدید ), :: 3:1 :: نويسنده : آسمون آبی

اسفند رو به پایان است ووقت کوچ کردن ه فروردین،وقت صاف کردن دل....پس مراببخش اگر بانگاهی،صدایی یا حرفی بر دلت ترک انداختم.....
الهی به امیدتو..........سلام خدای مهربونم...
دیگه اینقدی نمونده به ساعت سال تحویل....خیلی سعی کردم که همونی باشم که تو خواستی....بازم گلی به گوشه ی جمالت که با تموم اذیتام بازم هوامو داشتی تو تموم لحظه ها نذاشتی نفسم خالی از عطر تو باشه.....دوستت دارم خدا....تا ؟آبی عشق پرگشودن زیباست،هرلحظه تورا سرودن زیباست،میدانم که میدانی منظور من از این ترانه چیست؟یعنی که همیشه باتو بودن زیباست......
سلام به تمام دوستای خوبم که مدتهاست منو و دلنوشته هامو تحمل میکنن
دوستان خوب مانند گل های قالی اند،نه انتظار باران دارند و نه دلهره ی چیده شدن،دائمی اند وماندگارمناسبتها تنها بهانه ایست که از بهترین ها یاد کنم....
سالی که گذشت برام درسهای زیادی به همراه داشت....با خیلی از گلهای زندگیم آشنا شدم و لحظه های نفس کشیدنم پر شداز عطر خاطرات با اونها بودن....نمی گم زود گذشت ....نه اصلا...نمیگم کاش تموم نمی شد...چرا که هر شروعی رو باید به سرمنزل مقصود رسوند....قراره زندگیم برا این بود که در این سال در کنار عزیزانم باشم و لحظه های ناب رو با گل های زندگیم تجربه کنم....قشنگ گذشت باتموم کم وکسری هاش...
این متن حسین پناهی رو خیلی دوست دارم....روحش شاد که چقدر راحت از سوختن دل و لحظه هاش میگفت...
""پشت چراغ قرمزپسرکی رو دیدم که با چشمانی معصوم و دستانی کوچک میگفت:جسب زخم نمیخوای؟***5تا 100تومن***آهی کشیدم و باخودگفتم:تموم چسب زخماتم که بخرم،نه زخمهای من خوب میشه نه زخمهای تو"""
چقدر این دوست‌داشتن‌های بی‌دلیل
خوب است...
مثل همین باران بی‌سوال
که هی می‌بارد ....
که هی اتفاقا آرام و
شمرده
شمرده
می‌بارد....
تا حالا به این مطلب دقت کردی که گاهی چقدر ساده دلت میگیره.....که گاهی دلت از سن و سالت می گیره
میخواهی کودک باشی
کودکی که به هر بهانه ای به آغوش غمخواری پناه می بره
و آسوده اشک می ریزه
بزرگ که باشی
باید بغض های زیادی را بی صدا دفن کنی ...باشه ملالی نیس ...تموم بغضهای نشکسته رو توی این سالی که گذشت دفن میکنم و با روحیه ای تازه و نو به استقبال سال جدید میرم...
من هستم که
به يادت بياورم،
و گر نه فراموش خواهي کرد
اين‌جا براي چه و
از پي کدام کلمه آمده‌ام.
بايد به يادت بياورم که بعد از تو،
بي‌هودگي
آخرين تکليف زندگي است.
با اين حال
باز بايد به يادت بياورم که بعد ازتو،
من
هنوز هم
نماز ،واژه و دعاي ترانه را
ترک نکرده و ترک نخواهم کرد ...
خیلی جالبه سال تموم شد و حرفهای دل من هنوز باقیست....گاهی خودمم خسته میشم از این همه دل مشغولی...ولی چه میشه کرد زندگی یعنی همین....یعنی گاهی دل مشغول باشی و گاهی هم مشغول دل....هردوش برام شیرین وجذابن...از هردوش خیلی درس گرفتم،آخرشم حواسم بوده که بگم خداجون نوکرتم....میدونم که میدونی خیلی دوستت دارم....دمت گرم که قشنگترین لحظه هاروبرام رقم زدی...حالابمونه که گاهی هم تو بیشتر لحظه هاش اشکمو درآوردی....تا جایی که جون داشتم امتحانم کردی .....بازم شکر که یه سال دیگه هم از امتحانت سربلند بیرون اومدم.....خداجون خیلی مخلصم یه چند لحظه بمون پشت خط...میدونم بزرگواری و به بزرگی خودت منو میبخشی آخه اولش بعداز احوالپرسی ازتو با اسم دوستام مطلب رو شروع کردم ولی از همه چی و همه جا گفتم الااز بودن دوستای گلم....زود برمیگردم....بازم شرمنده ....
دوستای خوبم من تواین سالی که گذشت از بودنن و همراهی کردن شما خوبان درس گرفتم و فهمیدم که دوست داشتن همیشه گفتنی نیست،گاه سکوته و همیشه دعایی.....
نمی دونم هفت سین عیدتون رو آماده کردین یانه...اما من این هفت سین رو توی سفره ی دلاتون میندازم...
1-سایه ی خدا
2-سلامتی
3-سرسبزی
4-سخاوت
5-سرشت نیکو
6-سالی سرشار ازنعمت
7-وسین هفتم سیب خنده روی لبای همه اتون
از مقلب القلوب برایتان شادی دل....از مدبراللیل برایتان روزوشبهای خوش...واز محول الحول برایتان بهترین احوال رو خواستارم....تو این روزا و شبا به یاد کسایی که پارسال و سالهای قبل بودند الان نیستند باشیم وقدرشناس خدا که بهمون مهلت داد که بازهم نفس بکشیم....بذارین تو سال جدید اولین سرمشق زندگیمون این باشه فراموش نکردن کسانیکه دوستشون داریم...به یاد همه اتون هستم و همیشه قدر شناس از همراهی های گرمتون....پیشاپیش عیدتون مبارک...درکنار عزیزاتون قشنگترین لحظه هارو آرزو میکنم لحظه ی سال تحویل به یادم باشید منم قول میدم به بادتون باشم....اینم آخرین قرار سالی که گذشت.....
الهی هرکجا هستیدوجودتان بی بلا باشد...سرو دستتان علی گیرد....نگهدارتان خدا باشد..."آمین"
خوب خدای خوبم شرمنده این بچه ی آدم درست شدنی نیست....خدایا با خاطری خسته از غیر و به فضل توامیدوار،دست از غیرشسته و درانتظاررحمتت نشسته ام.....بدهی کریمی....ندهی حکیمی....بخوانی شاکرم....برانی صابرم....خداجون احوالم چنان است که میدانی....اعمالم چنین است که میبینی....نه پای گریزدارم و نه زبان ستیز....یا ارحم الراحمین ،بهترینهارادراین روزهای پایانی سال برای عزیزانم که از ابهترینها هستند مقدرفرما...."آمین"
دوستای خوبم همه ی شماروو به خدای نیلوفرها می سپارم....التماس دعا

دو شنبه 29 اسفند 1390(بازدید ), :: 18:15 :: نويسنده : آسمون آبی


پس از سفر های بسیار و عبور از فراز و فرود امواج این دریای طوفان خیز، بر آنم که در کنار تو لنگر افکنم، بادبان برچینم، پارو وانهم، سکان رها کنم، به خلوت لنگرگاهت در آیم و در کنارت پهلو بگیرم. آغوشت را بازیابم و استواری امن زمین را زیر پای خویش. 

چهار شنبه 17 اسفند 1390(بازدید ), :: 12:3 :: نويسنده : آسمون آبی

 

آسمان خاکستری ابرها تنگ دست کاش آسمان هنوز هم آبی بود کاش حال ابرها هنوز هم بارانی بود 

چهار شنبه 17 اسفند 1390(بازدید ), :: 9:44 :: نويسنده : آسمون آبی

 

دختر کوچولو و پدرش از رو پلی می گذشتن.

 
پدر یه جورایی می‌ترسید، واسه همین به دخترش
گفت: عزیزم، لطفا دست منو بگیر تا نیوفتی تو رودخونه.
دختر کوچیک گفت: نه بابا، تو دستِ منو بگیر.
پدر که گیج شده بود با تعجب پرسید: چه فرقی می‌کنه؟
دخترک جواب داد: اگه من دستت را بگیرم و اتفاقی برام بیوفته،
امکانش هست که من دستت را ول کنم.
اما اگه تو دست منو بگیری، من با اطمینان میدونم هر اتفاقی هم که بیفته،
هیچ وقت دستم رو ول نمی‌کنی.

در روابط دوستانه ماهیت دوستی
به قید و بندهاش نیست؛ به عهد و پیمان‌هاش هست.
پس
دست کسی رو که دوست داری بگیر،
به جای این که توقع داشته باشی اون دست تو رو بگیره.....!ا
 
سه شنبه 16 اسفند 1390(بازدید ), :: 17:59 :: نويسنده : آسمون آبی
 
سلام، سهمِ کوچکِ من از وسعت سادگی!
سايه‌نشينِ آب و همپياله‌ی تشنگی سلام،
سلام، اولادِ اولين بوسه از شرمِ گُل و گونه‌های حلال،
سلام، ستاره‌ی از شب گريخته‌ی همروز من،
عزيزِ هميشه و هنوز من ... سلام!
ازمن خواستی برات به رسم زمینیها نامه بنویسم...گفتی بشم جودی و هرروز بگم تمام ناگفته های نگفتنی رو.....
امروز برای دست گرمی مینویسم....مینویسم با اینکه میدونم درنوشتن تبحری ندارم...ولی بیان احساس تبحرخاص نمیخواد...وقتی دلتنگ باشی گفتن از دلتنگیهات فقط کمی احساس میخواد....
شایدامشب به یادت بیایم ...بابالهای خیال و کفشهایی از جنس امیدهای وارونه از آسمون میام...از را راه کهکشانهای پروانه ای...باحضوردلگرم کننده ی ستاره ی دنباله داره دیونه...آره همون ستاره ای که حتی اگه درهارو ببندی یا دیوارها رو بلندتر کنی بازم میاد تو آسمون خیالت....امشب با ستاره ام میام به یادت...میدونم همیشه فراموش میکنی پنجره ی خیالت رو به روی من ببندی....
یادم نمیاد از کی احساس رو حس کردم شایدخنده ات بگیره ولی واقعا بهش فک کردی از چه وقت رودخونه ی حست شروع به جوش وخروش کرد...من قشنگ یادمه ...اول توی رویاهم ساختمش ...باهاش زندگی کردم تا یه روزه بهاری تو یه صبح خیلی شیرین دیدمش...ولی ازهمون روز اول فهمیدم که باید فقط کنارش باشم بذارم تو رودخونه ی احساسم شنا کنه بی اونکه حتی بودنم رو حس کنه....شنیدنش سخته ...حتی فکرشم نمیشه کرد...ولی رودخونه اس دیگه ...برای رودخونه ی من این شدنی بود..اتفاق افتاد ...چه لحظه هایی که شنا کردنشو دیدم...لذت بردن از زندگی رو توبرق چشمای عسلیش دیدمو ازشادی اون فرشته به جوش وخروش افتادم....هوای دلم همیشه بهاریه هیچوقت نباریده تلخی زیاد دیده ولی خم به ابرو نیاورده...خیلی سرسختم...شاید باورکردنی نیاشه ولی عادت روخونه ایمه....همه ی دلتنگیهاوسختیهاو تلخیهارو تو آب زلال احساسم میشورموباخودم میبرم تا به دریابرسم...ازرودخونه موندن متنفرم....انتهای راهم به دریاست....وتاروزیکه برسم به انتها دست از تلاش برنمیدارم....توتموم راهم حواسم هم به قایقهای مسافریه هم حواسم به قایقهای تفریحیه....ازبودنشون دلگرممو باهمه ی وجود برای به سلامت رسوندنشون به دریا نهایته تلاشمو میکنم .....برای امروز بسه....گفتنی زیاده و وقته منم کم....خیلی جالبه که دردو دلم هم به اندازه ی یه دنیاست....اینم یکی دیگه از خاصیتهای رودخونه بودنمه.... آنچه زندگی را غم انگیز میکند این نیست که خیلی زود تمام می شود...
بلکه این است که ما برای شروع کردنش خیلی معطل می کنیم....
***تقدیم به کسانی که پرواز رامیفهمند ولی دنیای بیرحم بال پروازشون رو شکسته و قدرت پروازو فریادروازاوناگرفته***
بازم برات مینویسم...توای زیباکبوتر...
پری وامیکنی پامی نهی برفرق این بارو...
ومن چشم میدوزم به پروازت ...
پرت چون میشودازپرتوخورشیدلیمورنگ.....
برآیدازدلت این نغمه ی دلتنگ....
که ای پروردگارمن!دراین دنیاهنوزازپرتومهرتو،
مهرگرمتابی هست،
به دنیایی که ازمانیست...
نورآفتابی هست...
کبوترجان بروپرواز کن آزادبه کامت باد این شادی***
آسمون دلتون آبی

 

دو شنبه 15 اسفند 1390(بازدید ), :: 14:53 :: نويسنده : آسمون آبی

صفحه قبل 1 2 3 4 صفحه بعد

درباره وبلاگ

میگن سه موقع دعا برآورده میشه یکی وقت اذون یکی زیر بارون یکیم وقتی دلی میشکنه..... من وقت اذون زیر بارون با دلی شکسته دعا کردم خدایا هیچ دلی نشکنه . . .
نويسندگان


ورود اعضا:

نام:
وب:
پیام:
2+2

سلام دوست خوبم ...به نظرت وبلاگم چطوریه؟

خبرنامه وبلاگ:





آمار وبلاگ:
 

بازدید امروز : 131
بازدید دیروز : 179
بازدید هفته : 628
بازدید ماه : 2607
بازدید کل : 14083
تعداد مطالب : 98
تعداد نظرات : 186
تعداد آنلاین : 7

*************

************** ************