آسمون دلدادگی
 
قالب وبلاگ
نويسندگان
لینک دوستان

تبادل لینک هوشمند
برای تبادل لینک  ابتدا ما را با عنوان <آسمون دلداگی> آسمون دلدادگی و آدرس asemone.abi.LXB.ir لینک نمایید سپس مشخصات لینک خود را در زیر نوشته . در صورت وجود لینک ما در سایت شما لینکتان به طور خودکار در سایت ما قرار میگیرد.





 

بیتو دلتنگی سماجت میکند

وای دل چون کودکی بی تو لجاجت میکند

اشتیاق دیدن تو میل خاموشی نکرد

هیچوقت عشقت به دل فکرفراموشی نکرد

 

سلام خدا جون 

 

حال واحوالت چطوره؟خوب میدونم که تو اصلا حال و احوالی نداری اما من جوره دیگه ای بلد نیستم نامه امو شروع کنم...پس همینطوری آدمانه از من بپذیر...باکمال ارادت و احترام خودت خوب میدونی خیلی دلم گرفته و کسی غیر تو ندارم که باهاش دردو دل کنم....

 

من مینویسم و تو میخونی توای مخاطب نوشته هایم..باتوام خدا...

یه کمی معجزه کن...چندتادوست برام بفرست....

پاکتی از کلمه...جعبه ای ازلبخند....

نامه ای هم بفرست....کوچه های دل من باز خلوت شده است...

قبل از اینکه برسم دوستی را بردند...یک نفر گفت به من باز دیر آمده ای....

دوست قسمت شده است....باتوام ....باتو خداجون.....

به دل پرازعشق....یه دل با یه دنیا رویاهای قشنگ....چقدرمی ارزه؟

من که هرجارفتم....جارزدم...شده این قلب حراج....بدوید یک دله مجانی....

قیمتش یک لبخند...به همین ارزانی...هیچ وقت اماهیچ کس قلب مرا قرض نکرد....

هیچ کس دل نخرید....باتوام باتو خدا....بیا این دل من مال خودت....خواهش میکنم خدا

ببراین دل رانزدخودت.........

یه وقتا که دلتنگ میشم ...ازخودم مینویسم...دلم میگه بنویس ولی عقلم نمیذاره.....اما من مینویسم بی اونکه بدونم چقدر تو نوشتن قدرت دارم....بدون ترس مینویسم...تو بخون  خداجون به خاطر دل گرفته ام...که هروقت برای تو نوشتم کلی حالم جااومده.....چشمامو روی هم گذاشتم....نسیم خنکی روی گونه هام،چشمامونوازش میده....تاکجامینویسم؟نمیدونم ......امامینویسم....

بی تو امشب بازیه گوشه نشستم....توخیالم اومد که پیش تو هستم...باورت میشه خداجون؟به تو گفتم که خسته ام....ازهمه چی و همه کس...به تو گفتم وتو دلم گریه کردم....گفتم ای خداجون اینجاغصه دارم...به هیچ کسی هم راهی ندارم....از همه چیز و همه کس من بریدم....با همین دستای بسته ام....مثه اینکه بچه هستم....ازتو پرسیدم خداجون میدونی من کی هستم؟خدای خوبم تو به من خندیدی....گفتی:"باز در این دنیای زبیا...چشمامو رو خوبیا بستم.....

خداجون فک میکنم کلی سبک شدم شکرت وممنون از اینکه به حرفاو دردودلم گوش دادی....میدونم که تو همیشه منتظره شندین صدای منی ولی ببخش که خیلی یه وقتا چشم  سفیدی میکنم و توخوشیاتورو فراموش میکنم از همین الان بهت قول میدم هرلحظه که نفس میکشم قدردانت باشم حالاچه اون نفس به خوشی بیاد وچه به ناخوشی.....خداجون نفست بارون!!!دل من تشنه ی باریدن ابر!دل بی چترمنومهمون نفسهات کن.....

                                                                                                                                                                                ارداتمند تو : بچه ی آدم

 (((دوستای خوبم شرمنده من خیلی به بعضی از نکته های این وبلاگ آشنا نیستم و دچار یه مشکل کوچولو شدم اونم این که طی یه کنجکاوی خیلی ریز یه ادامه ی مطلب برای این مطلبم گذاشتم و هیچ جورم نمیشه از شرش خلاص شم.....شما بزرگواران به بزرگی خودتون ببخشید...قول میدم دیگه از این کنجکاوی ها نفرمایم)))اگه کسی تونست راهنمایم کنه ازش ممنون میشم


ادامه مطلب
[ دو شنبه 3 بهمن 1390برچسب:, ] [ 2:0 ] [ آسمون آبی ]

    

گناه چشم بارونی چیست؟وقتی هوابریست   

تقصیرسکون پاها چیست؟وقتی نایی برای حرکت نیست

جرم لبهای بسته چیست؟وقتی گوشی برای شنوایی نیست

چراباید عشق رامحکوم کرد؟وقتی راهی برای عاشقی نیست

آری دلتنگی را باید بارید....ازسکون برید....راز دل شنیدوبه عشق رسید...

 

 

 

 

 

                            "لحظه هاتون پراز آرامش"

[ دو شنبه 3 بهمن 1390برچسب:, ] [ 1:47 ] [ آسمون آبی ]

 شاعروفرشته ای باهم دوست شدند....


فرشته پری به شاعر دادوشاعرشعری به فرشته....

 

شاعرپرفرشته رولای دفترش گذاشت وشعرهاش بوی آسمون گرفت.....

 

فرشته شعرشاعرروزمزمه کردو دهنش بوومزه ی عشق روگرفت....

خدافرمود:"دیگرتمام شدودیگرزندگی برای

هردوی شمادشوارمی شود.زیراشاعری که بوی

آسمان گرفت،زمین برایش کوچک است

وفرشته ای که مزه ی عشق راچشیدآسمان برایش کوچک"....


  "دلتون آسمونی"

 

[ یک شنبه 2 بهمن 1390برچسب:, ] [ 14:39 ] [ آسمون آبی ]

  

 

 

 

"روزگارتون آفتابی...دلتون پر از شادی"

[ شنبه 1 بهمن 1390برچسب:, ] [ 17:30 ] [ آسمون آبی ]


یه روز به خدا التماس کردم که خدایا مامان و بابای مهربونم تنهان

بذار برم پیش اونا....ببین آسمونشون چقدرآفتابی و

شباشون چقدرپرستاره اس....دلشون دریای

مهربونی و دنیاشون ونگاهشون پرشده از محبتت خداجون....


بعد از کلی التماس خدارضایت داد

و بلیط اومدن منو اوکی کردمنم بارسفرمو بستم

و با یه دنیا شوق اومدم تو بغل مامان و بابا...

شدم همه ی دنیاشون....لحظه هاشون پرشده

بودبا من و اذیتامو بازیامو شیطنتام....حالا از

مریضیها و شب زنده داریهاشون بالای سرم بگم

که چقدر برام نفس گذاشتن تاشدم اینی که میبینی

همه جاحواسشون به من بودتاکوچولوی

نازنازیشون خدای نکرده اذیت نشه....

برام بهشتی درست کردن که اصلا یادم رفت همه ی دوستای آسمونیمو.....

شباتا من خوابم نمیبرد از خوابیدن مامان و بابای مهربونم خبری نبود....

سالها گذشت من بزرگ شدم و اونا کوچولو....

دوست داشتن خیلی پیششون باشم....

ولی من متاسفانه غرق دنیای یخی شدم....

قلبم یخ زده بود....به هیچ رقمی حرف باباو

مامان تو گوشم نمیرفت....دلتنگیاشون پاگیرم بود....

دوست داشتنا و محبت کردنشون زنجیرم....

درک کردنشون دیگه برام خیلی سخت شده بود...حسه غریبی بود....

تا اینکه یه روز تا به خودم اومدم ودیدم

از پیشم رفتن....دنیام خراب شد....قرارم رفت....

آرامشم تبدیل به طوفان شد ولی بازم روم

کم نشد...نخواستم شکستنم رو اطرافیام ببینن....

یه مهر طاقت زدم به روحم و شروع کردم

سره خودم رو گرم کردن با جنگ وجدل زندگی....

مثلابرای خودم مشغله درست کردم تا نبودشون رو کمتر حس کنم

الان به خودم با دل شکسته میگم که ا

گه همه ی دردهای زمین رونردبون کنن بازم دستت

به دلتنگیهام نمیرسه....خدایا چرا قدرشونو ندونستم....

همراه های خوبم این که یه قصه بود

ولی اگه راستشو بخواین قصه ی غصه ی

خیلی از دلاییه که دارن این مطلب رو میخونن....

.الهی خدا هیچ احدی رو از دعای خیر پدرو

مادر محروم نکنه...بیایید تاهستن پیشمون قدرشونو بدونیم...

.برای همه ی اونایی هم که عزیزاشون از دست دادن

آرزوی صبرو شکیبایی میکنم روحشون قرین رحمت.....

دوست نداشتم نارحتتون کنم ولی گاهی

گفتن بعضی مطلبا چشم آدمو باز میکنه ....."

اینو برای خودمم گفتم که همیشه جلوی چشمم باشه

و بیشتر قدرداشته هامو داشته باشم"

 

                                                             درپناه حق و التماس دعا

 

خداکنه قحطی عشق تو هیچ خونه ای نیاد"آمین"

[ شنبه 1 بهمن 1390برچسب:, ] [ 5:35 ] [ آسمون آبی ]

 

پروردگارا.....

آرامش را همچون دانه های برف،

آرام و بی سروصدا،

برسرزمین قلب کسانیکه برایم خیلی عزیزهستندجاری بگردان....

"آمین"

                      آرزویم برآورده شدن آرزوی توست

[ شنبه 1 بهمن 1390برچسب:, ] [ 3:6 ] [ آسمون آبی ]


 عشق بازی کار فرهاد است و بس،

دل به شیرین دادو دیگر هیچ کس،

مهر امروزی فریبی بیش نیست،

مانده ام حیران که"اصل عشق"چیست؟

[ شنبه 1 بهمن 1390برچسب:, ] [ 2:59 ] [ آسمون آبی ]

وقتی که از زمین خسته می شی...

امیدت به اینه که می تونی سرت

و تا انتها بلند کنی و چشمات و باز باز کنی

و نگاهت و پر بدی به سمت آسمون آبی و

کهکشون خدا و کافیه با یه دل صاف

و از عمق جون صداش کنی...اونوقت دلت باز باز می شه... 

                                  "ایام به کام"

[ شنبه 1 بهمن 1390برچسب:, ] [ 1:35 ] [ آسمون آبی ]
 

اگر تنها شدی یا احساس تنهایی کردی

  غصه نخور فقط بدون که خدا همه ی

آدما رو بیرون کرده تا خودش با خودت

خلوت کنه شاید خدا دوست داشته

باهات تنها باشه دوباره تو پر از شور

میشی دوباره همه میان سمت تو پس

عاقل باش و از این تنهایی که میونه تو

خدا به وجود اومده استفاده کن و

با خدای آسمونا با خالق خودت درد

و دل کن خدا این فرصت و به هرکسی نمیده....

                                          "آسمونتون آبی ودلتون از غصه ی دنیاخالی"

[ جمعه 30 دی 1390برچسب:, ] [ 15:55 ] [ آسمون آبی ]

 

بچه که بودیم پشت سرهم وا می ایستادیم 

و گوشه ی لباس جلویی رو میگرفتیم  

وتوی کوچه میتاختیم،باصدای بلندمیگفتیم: 

"هوهو چی چی "مثلا قطار بودیم....

مثلاکه نه بلکه خوده قطار بودیم که میتاختیم

و هیچ چیزم جلودارمون نبود.... 

تموم کوچه ها ریل قطارمون بودو

هرجاکه دوست داشتیم فرمون رو میپیچوندیم... 

دورمیزدیم....لذت میبردیم... 

بجه که بودیم برامون فرقی نداشت فرمون دست کیه

مهم قطار بود و بودن منو تو به عنوان جزعی از قطار.... 

که باید میرفت و می چرخیدو دنیامون رو دور میزد.... 

حالا سالها گذشته بازی قطار بازی برامون شده یه آرزو... 

آرزو....کدوم آرزو؟من خودم ملکه ی آرزوهام.... 

خودم آرزوهای بقیه رو برآورده میکنم... 

تا سه تا آرزوهم جا داره....ولی نه یه جا ها!!!!!! 

نه توی یه روز....هرده سال یه آرزو....زیاده؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ 

خب هرپنج سال چی؟به دردنمی خوره؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

خب سالی یه آرزو....دیگه از این پایین تر نمیام...... 

ازمن میشنوی همین رو بگیرو حالش  رو ببر.... 

دیگه کجا یه همچین فرصتی گیرت 

میادکه توش سالی یه آرزوت برآورده بشه؟ 

تازه برای اینکه موتورم روشن بشه  

باید اولین آرزوت رو همین الان بگی....

توقطارییییییییییییییییییییی؟

خوب اشکالی نداره... 

من  آرزوهای تو قطار رو هم برآورده میکنم.... 

روکن اولیش رو.........منتظرم!!!!!!!!! 

"در رویاهایت جایی برایم بازکن....جایی که عشق

رو بشه مثه بازیهای کودکی باور کنیم...

خسته شدم از بی جایی"

[ پنج شنبه 29 دی 1390برچسب:, ] [ 9:0 ] [ آسمون آبی ]

 

 

 

 

 داشتم حکمی رو که باهاش تک دلت رو ببرم!!!!

اما رد دادم که ببینم بازی بعدیت چیه؟

[ پنج شنبه 29 دی 1390برچسب:, ] [ 8:11 ] [ آسمون آبی ]

 

 

برای تویی که بارون رو میفهمی ولی منو هرگز..

حالاکه همرایم نمیکنی تا رنگین کمون فردا...

پس چترمو باخودت ببر مبادا خیس تر شوی....

چترموباخودت ببر....کوچه ی خیالم سخت بارانیست....

"آسمونت آبی"

[ پنج شنبه 29 دی 1390برچسب:, ] [ 7:54 ] [ آسمون آبی ]

 

هیچ وقت از دوست داشتن انصراف نده...

حتی اگه کسی بهت دروغ بگه بازم بهش فرصت بده....

عشق رو تجربه کن حتی اگه توش شکست بخوری....

اینو بدون که اگه کسی وارد زندگیت شد و گذاشت ورفت...

علاوه بر اینکه یه خاطره به جا میذاره....

میتونه یه تجربه هم به جا بذاره.

دردنیاجای کافی برای همه هس پس جای اینکه جای کسی رو بگیری

 سعی کن جای خودت رو پیدا کنی....

********روزگارتون خوش و ایام به کام********

[ چهار شنبه 28 دی 1390برچسب:, ] [ 22:56 ] [ آسمون آبی ]
 
دوباره دلم هواتو کرده...
 
خودکارمو پراز ابرمیکنم و برات از بارون مینویسم...
 
به یاد شبی می افتم تورومیون شعله ی شمع دیدم....
 
دوباره می خوام بیام پیشت...
 
کجامیتونم ببینمت؟توشب آویز عاشقا؟توچشمای
 
یه آهوی مضطرب؟توشاخه های یه مرجان قرمز؟
 
توسلام یه بچه که تازه اسم تورو یاد گرفته؟
 
دلم میخواد وقتی باغا بیدارن برات نامه بنویسم...
 
تونامه هاموبخونی وجوابشو زیرگل یاس خاطراتمون بذاری...
 
ایکاش میشد از بی توبودن هام بگم...
 
کاش می تونستم همیشه ازتوبنویسم...
 
میترسم روزی نتونم بنویسم و وحرفهای نگفته ام به دنیانیاد...
 
دوباره شب و طپش این دل بیقرارم.....
 
دوباره صدای تو که یه لحظه از گوشم بیرون نمیره و فکرت که همیشه بامنه....
 
منتظرت هستم و میدونم که دوباره به سوی من میای ....
 
میدونم که به یاد منو وگذشته ی من می افتی....
 
به یاد شب های مهتابی که در میان قایق رویاها
 
صدای ضربان قلب ما باصدای قایقران زمان در
 
هم می آمیخت وما رو به آینده ی روشن امیدوارمی ساخت.....
 
منتظرم چون هنوز قلب های ما با خاطرات
 
گذشته همچنان با یه آهنگ موزون می طپه......
 
 

                                       **ایام به کام**

[ چهار شنبه 28 دی 1390برچسب:, ] [ 16:41 ] [ آسمون آبی ]

 

خواب منو نمی بره ...

تو رو میاره...

بی اونکه باشی...

        "آسمون دلتون آبی"
 
[ چهار شنبه 28 دی 1390برچسب:, ] [ 3:51 ] [ آسمون آبی ]
 

 

 
 

دوست دارمشون و دوست ندارم با کسی قسمتشون کنم 

دوست داشتنیای من فقط و فقط باید برای خودم باشن بی هیچ شراکتی 

 دوست داشتنی های من زمان نمی شناسن، بدترین و بهترین

هم ندارن همه و همه بدون بعد زمان مال من هستن ..

دوستی داشتنی های من واحدند ، حتی با خود هم شریک ندارن همون یک و تنها یک ..

دوست داشتنیای من همون هایی هستن که ساعتها از

دیدنشون می شه لذت برد حتی وقتی که مشغول روزمرگی ام ..

دوست داشتنی های من غریب و دور افتاده نیستن،

نزدیک نزدیک . و اینا همه دور از قصه ی دستای تو نیست،

و اینا همه دور از قصه ی چشمای تو نیست و

اینا همه دور از قصه ی نفس تو نیست،

و اینها همه دور از قصه ی راه رفتن و خندیدن و نشستن و گفتن تو نیست ..

دوست داشتنیای من همه دور از دنیای محدود به تو و دنیای نامحدود در تو نیست .

و اینها همه دور از قصه ی تو نیست ..من این روزا رو دوست دارم ،

روزای با تو بودن رو دوست دارم ،

من خوب می دونم ...و دوست ندارم این روزها رو هم قسمت کنم ..

من خوب می دونم ..... و فرصت این روزها رو دوست ندارم از دست بدم........

 "                                              لحظه هاتون پر از آرامش"

 

[ چهار شنبه 28 دی 1390برچسب:, ] [ 3:38 ] [ آسمون آبی ]

 


 
 
با صفحه ی شطرنج دلم چه کردی؟؟؟؟
 
که سربازای حرفایم تفنگ سکوت رو به من گرفته ان
 
قلعه های شادیم فرو ریخته ان
 
اسب های صداقتم رام تو شدن
 
فیل های غرورم به زانو دراومدن
 
وزیر غیرتم در دوئل باخته
 
وشاه دلم همون یک حرکتش رو به تو بخشیده؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
 
                                                                                 "ایام به کام"
 

 

[ چهار شنبه 28 دی 1390برچسب:, ] [ 3:30 ] [ آسمون آبی ]

گاهی سرم رو بالا میگیرم تا آسمون منو فراموش نکنه

تا ابرها بدونن که وقت باریدنه

تا پرنده ها ببینن همزاد اسیرشون رو

و گریه میکنم تا زمین بدونه که من از جنس ابرم نه خاک .

یاحق

[ سه شنبه 27 دی 1390برچسب:, ] [ 12:29 ] [ آسمون آبی ]

 من تو کشوری زندگی می کنم که زبونش پارسیست اما فارسی می گن

چون عربی "پ"  نداره .

همه اش با خودم فکر می کنم ، چطوریه که ما ،

تو این سر دنیا ، عرق می ریزیم و وضعمون اینه اون وقت،اونا تواون سر دنیا ،

عرق می خورن و وضعشون اونه!

خداوکیلی نمی دونم، مشکل تونوع عرقه یا تو نوع ریختن و خوردنش!!!

یاحق

[ دو شنبه 26 دی 1390برچسب:, ] [ 20:47 ] [ آسمون آبی ]

 

[ یک شنبه 15 بهمن 1386برچسب:, ] [ 17:25 ] [ آسمون آبی ]
صفحه قبل 1 ... 14 15 16 17 18 ... 19 صفحه بعد
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

میگن سه موقع دعا برآورده میشه یکی وقت اذون یکی زیر بارون یکیم وقتی دلی میشکنه..... من وقت اذون زیر بارون با دلی شکسته دعا کردم خدایا هیچ دلی نشکنه . . .
امکانات وب

نام :
وب :
پیام :
2+2=:
(Refresh)

خبرنامه وب سایت:





آمار وب سایت:
 

بازدید امروز : 183
بازدید دیروز : 23
بازدید هفته : 271
بازدید ماه : 327
بازدید کل : 13326
تعداد مطالب : 380
تعداد نظرات : 714
تعداد آنلاین : 1

Alternative content



MusiC Dariush